کتاب خوبی بود ولی دیگر از قصه ی زن های این جوری خسته شده ام.توی ذهنم عقب می روم ببینم اول کدام نویسنده زن؟مرد؟اصلاْ اولین بار چه کسی دست این مرده های متحرک را گرفت و وارد داستان کرد؟
فعلاْ این زن های منفعل و افسرده ، آلامُد ادبیات داستانی هستند : زن هایی که تنهایی عمیقی دارند،بلد نیستند با شوهرشان حرف بزنند اما توی مغزشان یکریز همه چیز را تحلیل می کنند و به دقت به همه ی جزئیات توجه می کنند ولی به سر و وضع خودشان اهمیتی نمی دهند،توی آشپزخانه خیلی فعالند اما توی اتاق خواب فقط بلدند چراغ ها را خاموش کنند. یک روحیه ی مازوخیستی وحشتناکی هم دارند که ساکت می مانند و خیانت شوهرشان را تماشا می کنند.
البته همان کسی که دست این ها را گرفت و وارد داستان کرد ، پایشان را هم به سینما باز کرد. " به همین سادگی " یک نمونه ی روشن و پرطرفدار حضور این زن های خسته در سینماست.
ولی خُب ما برای فیلم هایشان هورا می کشیم،کتاب هایشان را دست به دست می چرخانیم،با این زن ها همدردی می کنیم و به مردهای کثیف و عوضی قصه هایشان بد و بیراه می گوییم.کار دیگری می شود کرد؟
منتظر می مانیم زن های شاد و منطقی مُد بشوند.زن هایی که زن بودن را زیبا می دانند و الکی پاسوز کسی نمی شوند و بوی وایتکس از بین واژه هایشان بیرون نمی زند.
