آن وقتهایی که نمیتوانستیم به خون نگاه کنیم،از سنگ و آتش و دود میترسیدیم،برای زمانی بود که هنوز انتخاباتی وجود نداشت،هنوز ما آدمهای حماسهسازی نبودیم،احمدینژاد فقط ظاهراً رئیسجمهور بود ولی صدایش میکردیم مَموت،تلویزیون هنوز اینهمه شوی وقاحت نشانمان نداده بود،توی نمازجمعه به کسی فحش نمیدادند-کسی را مسخره نمیکردند-برای کسی خطونشان نمیکشیدند-اشکِ کسی را نمیخریدند،تلفنها برقرار بود،شبکههای تلویزیونی غیرِفارسی-وبسایتها نسبتاً در دسترس بودند،وعدهها و دیدارها دو-سه نفره بود،ما هزارانهزارنفر جمع نمیشدیم دورِ هم،وسط خیابان انقلاب-کریمخان-ولیعصر پیادهروی نمیکردیم،اینها برای ماشین بود نه برای آدمهای معترض ساکت.ماشین و موتور و اتوبوس آتش نمیگرفت،ما برای تماشاگرنماهای فوتبال که شیشهی اتوبوسها را میشکستند پیفپیف میکردیم،گاز اشکآور یک چیزِ جالب بود،سینهات را سوراخ نمیکرد-اصلاً مگر شنیده بودیم که جایی را ببندند به رگبار اشکآور؟،ما دستهجمعی عربده نمیکشیدیم،حفاظهای فلزی کنار بولوار را نمیکشیدیم وسط اتوبان،توی مُشتهایمان سنگ نبود،توی کوچههای شهر خودمان از دست خودیمان فرار نمیکردیم،پناه نمیبردیم به خانهی کسی،چشمهایمان دودو نمیزد پِی همدیگر،مرگ دور ایستاده بود-باتوم و چماق دستش نبود.
آن روزها تو دوستداشتنهایت را نمیکردی نگرانی و بریزی توی چشمهایت،حرف کم نمیآوردیم،در و دیوار حرف داشت،دریوری مهم بود،شبها خواب میدیدیم،مزهها را میفهمیدیم،دلمان برای هم تنگ میشد،دستهایت سرزمینی بود-نه که تنها پناهی باشد.
این روزها؟
از کدام گوش تو خون میچکد؟ تا من با گوش دیگرت حرف بزنم.
