تبليغاتX
. - تعریف نمی‌کنم
می‌خواستم بیام تعریف کنم دیشب که تا دم‌دم‌های صبح بیدار بودیم،کی چی‌کار می‌کرد؛کی چی می‌گفت؛خبرها چی بود لحظه لحظه.می‌خواستم بگم مثل آبدارچی‌ها هی لیوان‌ها رو جمع می‌کردم از روی میز،خودم می‌شستم و دوباره چای می‌ریختم برای همه،قهوه درست می‌کردم،شکلات می‌ریختم توی ظرف،این خرما خشک‌ها رو شستم و ریختم توی سبد...ولی باز یه چیزی داخلم می‌لرزید،قلبم یه جور دیگه می‌زد.هِی چهار سال پیش یادم می‌اومد که چه‌جوری صبح بیدار شدیم و نتیجه با ۳-۴ ساعت قبلش کلی متفاوت بود و آخرش نفهمیدیم چه‌جوری شد که این‌جوری شد.فرق دیشب با چهار سال پیش این بود که دیشب همه بیدار بودن و دیگه می‌دونستن چه‌جوری می‌شه که این‌جوری می‌شه.زنگ می‌زنم به محسن و صداش ناراحته ولی می‌گه جوسازیه،می‌گه احمدی‌نژادی‌ها ریختن توی خیابون شادی می‌کنن و صداش ناراحت‌تر می‌شه.مهسا تلفنش نمی‌گیره،خونه نیست،نگرانش می‌شم.مسعود با عجله و عصبانی جوابم رو می‌ده،می‌گه حالش خوبه.مامانم یواش حرف می‌زنه،هی می‌گه دیدی گفتم-معلوم بود همین می‌شه،ولی این‌ها رو یواش می‌گه که به گوش شهرزاد نرسه که عصبانیه و هی صداش می‌آد که داره با تلفنش حرف می‌زنه-داد می‌زنه،مامانم فوری قطع می‌کنه و لابد می‌ره که بخوابه چون شوکه نشده-همه‌چیز همون‌جوریه که پیش‌بینی می‌کرده.لابه‌لای همه‌ی این استرس‌ها یکی هست که به من می‌گه تو حرص نخوری ها-من بهش می‌گم خودم یه جمهوری می‌زنم که اون بیاد رئیسش بشه-این خوبه که هست.نیما زنگ می‌زنه از یه جای شلوغ-می‌گه یه فکری برای من بکنید-من‌و یه جایی بفرستید-پدرمو در می‌آرن.یلدا نگران‌تر می‌شه،راه می‌ره،سیگار روشن می‌کنه.من دوباره چای می‌آرم واسه همه.یلدا دست‌هاشو زده به کمرش،زُل زده به سینه‌ی سفیدِ کک‌مک‌دار مجری بی‌بی‌سی،می‌گه دیگه هیچ‌وقت رأی نمی‌دم.مهدی تلفنش رو جواب نمی‌ده می‌گه بابامه می‌خواد فحشم بده،با پسرعموش حرف می‌زنه که اشکش در اومده که این جنس‌هایی که سفارش داده رو کِی بفروشه؟که مگه توی این شرایط کسی جرأت می‌کنه شلوار فلان و مانتوی بهمان بپوشه؟ بهاره کارت می‌کشه که ببینه آخرش چی می‌شه،آس گیشنیز می‌آد جیغ می‌زنه،می‌گه تو رو خدا هرکدومتون رئیس‌جمهور شُدید یه کاری کنید فیلم‌های من اکران بشه.آمارها مسخره‌تر از اونه که بشه به چیزی امیدوار بود هنوز.بچه‌ها می‌رن که برن خونه،زنگ می‌زنن که پارک‌وی شلوغه-پرچم ایران گرفتن دستشون و هورا می‌کشن برای رئیس‌جمهور محبوب.من و یلدا خوابمون می‌بره.یه دفعه بیدار می‌شم می‌بینم ساعت هشته و نتیجه همونه و فقط یه یک به این اضافه شده و یه یک از اون کم شده.آب‌میوه می‌خورم و یه خرمای خشک بر‌می دارم از توی سبد توی سینک.می‌آم از خونه بیرون.خیابون خلوته.نه که زندگی نباشه ها ولی انگار پنج‌شنبه است.توی تاکسی راننده از آقایی که جلو نشسته می‌پرسه چی شد آخرش نتیجه؟آقاهه هدفون رو از گوشش درمی‌آره می‌گه جان؟راننده دوباره تکرار می‌کنه،آقاهه می‌گه نمی‌دونم در جریان نیستم،راننده بهش می‌گه زِکی.توی کوچه جای پارک هست اوووَه.

حالا نشستم اینجا،زنگ زدم بهداشت ببینم امروز شنبه است بالاخره پرونده‌ی ما رفت کمیسیون،خانومه می‌گه آخه امروز؟می‌گم مگه امروز چه خبره-چیزی که تغییر نکرده،خانومه می‌گه چرا خیلی هم تغییر کرده اتفاقاً.می‌خوام اتفاقاً رو بزنم با گوشی تلفن توی صورتش.دارم چرند و پرند می‌خوونم.فیس‌بوک می‌چرخم،اکثر دوست‌هام می‌خوان برن از ایران.چه بامزه.چت می‌کنم.عکس‌های بی‌ربط می‌بینم.حرص می‌خورم.می‌خندم.دو نقطه ایکس و دونقطه گُل‌گُلی می‌فرستم.هیچ اتفاقی هم نیفتاده.همه چیز مثل سابقه.

 

+ نوشته شده توسط . در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 و ساعت 12:45 |