خانواده آقای ارشادی!
من،خودم،گشت ارشادم. چون هر روز صبح بیشتر از این که حواسم باشد چی را با چی بپوشم که مثلاْ رنگها و فرمشان به هم بیاید، حواسم به این است که چی بپوشم که ونکیها پاچهام را نگیرند.
من گشت ارشادم، چون اگر ببینم یکی از اینها سر گاندی ایستاده و به من گیر نداده و من رد شدهام و یک زن خوشحال و مانتو کوتاه( یا چکمهروشلوار یا هر چی) دارد میرود به سمتشان، فوری میپرم جلویش و میگویم" ببین اینا اینجا واسادن، میخوای برو اون طرف خیابون."
من گشت ارشادم، چون اگر یکی از اینها به من گیر داده باشد و ببینم یک زن خوشحال و مانتو کوتاه(یا چکمه رو شلوار یا هر چی) از کنارم رد میشود، توی دلم فحش میدهم و میگویم "چرا به اینها گیر نمیدن؟"
مامان من هم گشت ارشاد است. چون هر بار که یکی از ما چیتان پیتان میخواهد از خانه بزند بیرون، میگوید " نگیرنت!"
بابای من هم گشت ارشاد است، چون الآن ۳ ماه است نمیرود کارت ماشین و گواهینامهی شهرزاد را از همانهایی که به خاطر بدحجابی توقیفاش کردهاند، بگیرد و میگوید " خودشون پسش میدن!"
شهرزاد گشت ارشاد است چون بیشتر وقتها یک مانتوی بلند توی ماشین یا کیفاش دارد و معتقد است" همون جا مانتومو عوض میکنم دیگه کسی نیاد وزرا!"
رعنا گشت ارشاد است، چون پیکسلها را از روی کولهاش در میآورد و میگوید " واسه یکی از بچههامونو جلو در آموزشگاه گرفتن."
شاهجون گشت ارشاد است، چون خوشش میآید که من مانتو قرمزه را پوشیدهام ولی میگوید" گیر نمیدن دیگه. ها؟"
مهسا هم گشت ارشاد است، چون هی دارد غُر میزند که " میخواستم اون مانتوئه رو بپوشم، گفتم این کثافتا گیر میدن."
یلدا هم گشت ارشاد است چون اصلاً از خانه بیرون نمیآید و چیزی هم نمیگوید!
ما، همه، از همینها شدهایم که ازشان متنفریم.