حالا تو هِی حرف بزن،من باز هم میگم داری زر میزنی.
خیلیها اینجوریاند؛یعنی اینطور که وقتی حوصلهی آدمهای شناسای دور و برشان را ندارند،دوست دارند با ناشناسها معاشرت کنند،با خیلی ناشناسترها. همین است که تاکسی سوار میشوند،روزنامه میخرند،گلفروشی میروند.
بعد که حوصلهشان خوب شد،می فهمند همین صدای نفسهای آرامِ بغلدستی توی تاکسی،همین غُر یواش روزنامهفروش برای پول خُرد،همین لبخند آقای گُلفروش که میچسبد پُشت میخکها،همین بدهوبگیرهای کمرنگ و بدونِ آشنایی روزمره چه خوب است که هست؛چه خیالِ جمع و امنیتی دارد با خودش.
بعدتر هم میشود با یک نگاه کجکی فهمید همینها کافی نیست برای روزمرهگی؟برای روزانه بودن؟ مگر آدمهای شناسا چه حس ویژهای را دارند به تو بدهند؟ مگر به غیر از این است که سر بزنگاه که باید آرام باشند،ذهنت را شلختهتر میکنند و چشمت را-نگاهت را تیرهتر-تارتر؟
بستگی به عمقش هم دارد،دست و پایی که میزنم.
میزند.
میزنی.
میزنیم.
میزنید.
میزنند.میزنند.میزنند.میزنند.
دلِ احمقِ بیملاحظهای شده،خیلی یادت میکند. یک شب در میان دارد خوابت را میکِشد زیر بالشت من؛میآیی،خوابت میآید،دراز میکشی کنارم.میآیی از هفت میگویی.میآیی میگویی سیگارِ فیلترسفید دلت میخواهد.میآیی با رژلبِ گیلاسی.میآیی با شال قرمز...
آقا/خانم فضولباشی،که این روزها خوشحالی و روزگارت بر وفق مُراد است و کاسبیات پُر رونق.
اول از همه این را یادآوری کنم که خیلی از شما متنفرم؛یعنی در بالاترین حدی که یک سوژه میتواند از اُبژهی وابسته و در عین حال ملزومش متنفر باشد!
میخواستم بگویم وقتی دارید لابهلای فایلها و مدارک کسی سرک میکشید،لابد سری هم به عکسهای شخصیاش میزنید(یعنی با روحیهای که از شما سراغ دارم،امکان ندارد این کار را نکنید)،وقتی آن عکسی را دیدید که صاحبش لم داده به صخرهای و دهانش را در زمینهی آبی به فریاد باز کرده،گوشهایتان کَر نشد؟جدی نترسیدید صدای آوازش که اینطور پیچیده توی تمام پیکسلهای آن عکس،بخورد توی چشمهایتان و دردش بماند تا ابد؟
وقتی عکس دوتا دختری را دیدید که لیوانها در دست،گونههایشان را چسباندهاند به هم و روبهعکاس لبخند میزنند،حسادت نکردید؟نه؟ دروغگو! تا حالا کسی خودش را اینطور با مهر چسبانده به تو؟ با کسی ترانهی مشترک داشتهای؟ کسی وقتی مستِ خواب بوده،پاهایش را قفل کرده دور پاهای تو از روی عادت کودکیاش که باید حتماً اینجوری خوابش ببرد؟ میفهمی "دوستی" دقیقاً یعنی چی؟ اینکه توی سالهای مختلف زندگیات،آدمهای گوناگونی میروند و میآیند،صمیمی میشوید-زندگی میکنید-با هم حرفهای خاصِ دنیاراتکانبده میزنید-با هم قرتیبازی درمیآورید-عاشق میشوید-برای هم اعتراف میکنید،ولی فقط یکی از این آدمهاست که یکجا و وقتِ درستی میآید و میشود "دوست"،که این واژه را که شنیدید فوراً تصویر او برایتان ساخته میشود،که هیچ ناشناختهای ندارید توی روح و تنِ همدیگر. شما تا به حال از این دوستها داشتهاید؟ عیبی ندارد،عذرتان موجه است.شما آدمهای ترسناکی میخواهید باشید،اینجور رفاقتکردنها تصویرتان را خراب میکند. ولی این عکس را که دیدید،دیگر نمیتوانید راحت زندگی کنید.یک چیزی توی قلبتان سفت میشود.جای یک چیزی که خالی بوده،پُر از حسادت میشود و همین روزبهروز منفورترتان میکند.
یک فولدری هم آنجا هست،گمانم به اسم هر دو نفرشان(همانهایی را میگویم که دارید توی زندگیشان سرکِ بیهوده میکشید) یا به اسمی که خصوصی همدیگر را صدا میزنند.اوه اوه.این یکی را اصلاً بهتر است بیخیالش شوید.دیدن ندارد.دیدن این همه عشق به چه کار مسخرهی شما میآید؟ آن یکی را که آرنجهایشان را تکیه دادهاند روی کانتر آشپزخانه و جلویشان شمع روشن است،دیدی؟ چیزی توی مغزت تکان نخورد؟ عکس موردعلاقهی من را چهطور؟ همانی که پشتشان درخت هست،پُر شکوفه.لیوان چای گرفته دستش و ژاکت رنگی راهراه پوشیده.این همه رنگ دیوانهات نکرد؟ بدبخت!کمی مرخصی به خودت بده،این کار زشتت را ول کن و برو کمی زیبایی ببین.برو زیبایی را برای خودت ببین،نه که توی زیباییهای زندگی مردم تجسس کنی و هر روز چهرهات-چشمهایت-گوشهایت-دستانت-زشتتر شود؛بس که هی همه جا را گشتهاند،همه چیز را شنیدهاند که شر درست کنند.
کاش اینها را ندیده باشی.برای من که مهم نیست.برای خودت میگویم.دیگر زندگیات سخت میشود.جای تمام این چیزهایی که نداری و خالی مانده بوده،کمکم با دو تا زندگی دیگر که تجسس کنی،میشود پُر از چیزهای سیاه کثیفی که نمیدانم اسمشان چیست.بعدش هم ترفیع میگیری و دیگر شئی نمیدهند که داخلش را بگردی یا بنشینی صدای کسی را بالا و پایین کنی.تو دیگر آمادهای که سوژهی زنده داشته باشی،که بنشیند روبرویت و تو فریاد بزنی و فحش بدهی و سوال و جوابش کنی (حالا بستگی به شیوهات دارد که اولش آرام شروع کنی و بعد وحشی شوی، یا کلاً وحشی باشی یا آرام یا هرچه).
مبارک است. ترفیعِ تو را کاری ندارم؛ تولدش را میگویم.
بیایم امروز بایستم رو به تابلوی آبیاش،فریاد بزنم،صدایم را میشنوی؟ نه؟ صدای انفجار چهطور؟ خودم را برایت منفجر کنم؟
کارهای سخت را تو بکن،یکجوری از لابهلای این همه بیرحمی،بگذار صدایت را بشنویم.
پس نمیشود تو خودت را معاینه کنی و حتی تصویر رادیولوژی ببینی و برای من نسخه بنویسی؛درمان ندارد.هر کس دوای خودش را بلد است،یا حداقل یک روزی یاد میگیرد.
که هشتاد و هشت،با همین ویکتوریهای واژگوناش،پُر از وقتهایی است که "بدترین شب زندگی"ِ آدماند.
این از تو.
حالا تا فردا که ببینمت و دلم آخیشاش بگیرد.
