تبليغاتX
.

 

آن وقت‌هایی که نمی‌توانستیم به خون نگاه کنیم،از سنگ و آتش و دود می‌ترسیدیم،برای زمانی بود که هنوز انتخاباتی وجود نداشت،هنوز ما آدم‌های حماسه‌سازی نبودیم،احمدی‌نژاد فقط ظاهراً رئیس‌جمهور بود ولی صدایش می‌کردیم مَموت،تلویزیون هنوز این‌همه شوی وقاحت نشان‌مان نداده بود،توی نمازجمعه به کسی فحش نمی‌دادند-کسی را مسخره نمی‌کردند-برای کسی خط‌ونشان نمی‌کشیدند-اشکِ کسی را نمی‌خریدند،تلفن‌ها برقرار بود،شبکه‌های تلویزیونی غیرِفارسی-وب‌سایت‌ها نسبتاً در دسترس بودند،وعده‌ها و دیدارها دو-سه نفره بود،ما هزاران‌هزار‌نفر جمع نمی‌شدیم دورِ هم،وسط خیابان انقلاب-کریم‌خان-ولی‌عصر پیاده‌روی نمی‌کردیم،این‌ها برای ماشین بود نه برای آدم‌های معترض ساکت.ماشین و موتور و اتوبوس آتش نمی‌گرفت،ما برای تماشاگرنماهای فوتبال که شیشه‌ی اتوبوس‌ها را می‌شکستند پیف‌پیف می‌کردیم،گاز اشک‌آور یک چیزِ جالب بود،سینه‌ات را سوراخ نمی‌کرد-اصلاً مگر شنیده بودیم که جایی را ببندند به رگبار اشک‌آور؟،ما دسته‌جمعی عربده نمی‌کشیدیم،حفاظ‌های فلزی کنار بولوار را نمی‌کشیدیم وسط اتوبان،توی مُشت‌هایمان سنگ نبود،توی کوچه‌های شهر خودمان از دست خودی‌مان فرار نمی‌کردیم،پناه نمی‌بردیم به خانه‌ی کسی،چشم‌هایمان دودو نمی‌زد پِی همدیگر،مرگ دور ایستاده بود-باتوم و چماق دستش نبود.

آن روزها تو دوست‌داشتن‌هایت را نمی‌کردی نگرانی و بریزی توی چشم‌هایت،حرف کم نمی‌آوردیم،در و دیوار حرف داشت،دری‌وری مهم بود،شب‌ها خواب می‌دیدیم،مزه‌ها را می‌فهمیدیم،دلمان برای هم تنگ می‌شد،دست‌هایت سرزمینی بود-نه که تنها پناهی باشد.

این روزها؟

از کدام گوش تو خون می‌چکد؟ تا من با گوش دیگرت حرف بزنم.

+ نوشته شده توسط . در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 و ساعت 13:17 |
یکی از تَرَک‌های این روزها،آخر مرا می‌شکند.
+ نوشته شده توسط . در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 و ساعت 3:3 |
من،اگر خدا بودم، بیست و دومِ خرداد ِ هشتاد و هشتِ خورشیدی را از تاریخ کشوری حذف می‌کردم.

+ نوشته شده توسط . در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 و ساعت 23:44 |
انقدر که برای نگرانی‌های تو نگرانم،دلواپس خودت نیستم.می‌دانم که اذیتت می‌کنند،حتماً هِی مغزت را پرس‌وجو می‌کنند،هی تهمتت می‌زنند ولی زنده‌ای و ما می‌دانیم کجایی و می‌شود به خیال خودمان پِی‌ات را گرفت.

ولی به دلشوره‌هایت،بی‌خبری‌ها و ندانستن‌هایت که فکر می‌کنم،چروک می‌شوم.

+ نوشته شده توسط . در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 و ساعت 16:33 |
می‌خواستم بیام تعریف کنم دیشب که تا دم‌دم‌های صبح بیدار بودیم،کی چی‌کار می‌کرد؛کی چی می‌گفت؛خبرها چی بود لحظه لحظه.می‌خواستم بگم مثل آبدارچی‌ها هی لیوان‌ها رو جمع می‌کردم از روی میز،خودم می‌شستم و دوباره چای می‌ریختم برای همه،قهوه درست می‌کردم،شکلات می‌ریختم توی ظرف،این خرما خشک‌ها رو شستم و ریختم توی سبد...ولی باز یه چیزی داخلم می‌لرزید،قلبم یه جور دیگه می‌زد.هِی چهار سال پیش یادم می‌اومد که چه‌جوری صبح بیدار شدیم و نتیجه با ۳-۴ ساعت قبلش کلی متفاوت بود و آخرش نفهمیدیم چه‌جوری شد که این‌جوری شد.فرق دیشب با چهار سال پیش این بود که دیشب همه بیدار بودن و دیگه می‌دونستن چه‌جوری می‌شه که این‌جوری می‌شه.زنگ می‌زنم به محسن و صداش ناراحته ولی می‌گه جوسازیه،می‌گه احمدی‌نژادی‌ها ریختن توی خیابون شادی می‌کنن و صداش ناراحت‌تر می‌شه.مهسا تلفنش نمی‌گیره،خونه نیست،نگرانش می‌شم.مسعود با عجله و عصبانی جوابم رو می‌ده،می‌گه حالش خوبه.مامانم یواش حرف می‌زنه،هی می‌گه دیدی گفتم-معلوم بود همین می‌شه،ولی این‌ها رو یواش می‌گه که به گوش شهرزاد نرسه که عصبانیه و هی صداش می‌آد که داره با تلفنش حرف می‌زنه-داد می‌زنه،مامانم فوری قطع می‌کنه و لابد می‌ره که بخوابه چون شوکه نشده-همه‌چیز همون‌جوریه که پیش‌بینی می‌کرده.لابه‌لای همه‌ی این استرس‌ها یکی هست که به من می‌گه تو حرص نخوری ها-من بهش می‌گم خودم یه جمهوری می‌زنم که اون بیاد رئیسش بشه-این خوبه که هست.نیما زنگ می‌زنه از یه جای شلوغ-می‌گه یه فکری برای من بکنید-من‌و یه جایی بفرستید-پدرمو در می‌آرن.یلدا نگران‌تر می‌شه،راه می‌ره،سیگار روشن می‌کنه.من دوباره چای می‌آرم واسه همه.یلدا دست‌هاشو زده به کمرش،زُل زده به سینه‌ی سفیدِ کک‌مک‌دار مجری بی‌بی‌سی،می‌گه دیگه هیچ‌وقت رأی نمی‌دم.مهدی تلفنش رو جواب نمی‌ده می‌گه بابامه می‌خواد فحشم بده،با پسرعموش حرف می‌زنه که اشکش در اومده که این جنس‌هایی که سفارش داده رو کِی بفروشه؟که مگه توی این شرایط کسی جرأت می‌کنه شلوار فلان و مانتوی بهمان بپوشه؟ بهاره کارت می‌کشه که ببینه آخرش چی می‌شه،آس گیشنیز می‌آد جیغ می‌زنه،می‌گه تو رو خدا هرکدومتون رئیس‌جمهور شُدید یه کاری کنید فیلم‌های من اکران بشه.آمارها مسخره‌تر از اونه که بشه به چیزی امیدوار بود هنوز.بچه‌ها می‌رن که برن خونه،زنگ می‌زنن که پارک‌وی شلوغه-پرچم ایران گرفتن دستشون و هورا می‌کشن برای رئیس‌جمهور محبوب.من و یلدا خوابمون می‌بره.یه دفعه بیدار می‌شم می‌بینم ساعت هشته و نتیجه همونه و فقط یه یک به این اضافه شده و یه یک از اون کم شده.آب‌میوه می‌خورم و یه خرمای خشک بر‌می دارم از توی سبد توی سینک.می‌آم از خونه بیرون.خیابون خلوته.نه که زندگی نباشه ها ولی انگار پنج‌شنبه است.توی تاکسی راننده از آقایی که جلو نشسته می‌پرسه چی شد آخرش نتیجه؟آقاهه هدفون رو از گوشش درمی‌آره می‌گه جان؟راننده دوباره تکرار می‌کنه،آقاهه می‌گه نمی‌دونم در جریان نیستم،راننده بهش می‌گه زِکی.توی کوچه جای پارک هست اوووَه.

حالا نشستم اینجا،زنگ زدم بهداشت ببینم امروز شنبه است بالاخره پرونده‌ی ما رفت کمیسیون،خانومه می‌گه آخه امروز؟می‌گم مگه امروز چه خبره-چیزی که تغییر نکرده،خانومه می‌گه چرا خیلی هم تغییر کرده اتفاقاً.می‌خوام اتفاقاً رو بزنم با گوشی تلفن توی صورتش.دارم چرند و پرند می‌خوونم.فیس‌بوک می‌چرخم،اکثر دوست‌هام می‌خوان برن از ایران.چه بامزه.چت می‌کنم.عکس‌های بی‌ربط می‌بینم.حرص می‌خورم.می‌خندم.دو نقطه ایکس و دونقطه گُل‌گُلی می‌فرستم.هیچ اتفاقی هم نیفتاده.همه چیز مثل سابقه.

 

+ نوشته شده توسط . در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 و ساعت 12:45 |

هیچ نمی‌خواهم که بگویم

من از تو چیزی می‌‌خواهم

هیچ

می‌خواهم دست از سرِ من

برداری

همین.

 

حمید پرنیان

+ نوشته شده توسط . در جمعه بیست و دوم خرداد 1388 و ساعت 14:0 |

یا  از این خیابان‌ها خون می‌چکد بچه‌ها

 

خیلی توضیح نمی‌خواهد. رای‌ندادن من ربطی به دهن‌کجی به جمهوری اسلامی و تفکر برادریِ سگِ زرد و شغال و رییس جمهورِ ازپیش‌تعیین‌شده نداشته است. خیلی سطحی‌تر و شخصی‌تر از این حرف‌هاست: من از بین بد و بدتر انتخاب‌کردن بدم می‌آید. یعنی کلاً فرقی این دوتا برایم ندارند، بدتر و بد هر دو از یک جنس‌اند، تنها سطح‌شان با هم فرق می‌کند.

ولی از دیروز، جور دیگری فکر می‌کنم. من از این که اُمیدها و شادی‌های ریخته توی خیابان خاموش شود، ناراحت می‌شوم. حوصله‌ی این که این همه انرژی از شنبه عصبانی شود و تخریب کند و فحش بدهد را ندارم.قضیه خیلی مردمی‌تر از این حرف‌ها شده که تنها به سیاست مربوط باشد.این واکنش‌ها،طرفداری‌های جالب از میرحسین و کاریزمایی که به سرعت برای خودش پیدا کرده،مخالفت با دولت توی طبقات مختلف و به شکل‌های مختلف، حتی اگر جوگیرشده‌گی (!) هم باشد،قابل احترام و همراهی است.همبستگی‌ای که این روزها و شب‌ها بین آدم‌ها به وجود آمده،گیرم که یک شبه و هول‌هولکی باشد،نشان از خواسته‌ی پُررنگی دارد که "تغییر دولت" است.یعنی بد و بدتر را هم نمی‌فهمد،تنها می‌خواهد این وضعیت را عوض کند. نتیجه‌ی این خواستن هم هرچه که باشد،برنده‌ی اصلی‌اش حکومت است.قدرتی که با مشارکت مردم،حتی از نظر تبلیغاتی،برای حکومت دارد،قابل انکار نیست.این وسط می‌ماند مردُم که از نتیجه‌ی این همراهی‌شان با جمهوری اسلامی،راضی باشند یا نه.شلوغی‌های این شب‌ها هم ثابت می‌کند که هیاهو را بلدند و هرچه به فضای این اتفاقات نزدیک‌تر باشد،احتمال بیشتری دارد که در صورت پیروزشدنِ دوباره‌ی دولت فعلی،واکنش‌های ناآرام نشان بدهند،اغتشاش کنند،شهر را به هم بریزند و در کل امنیت اجتماعی و روانی همه‌مان چند وقتی دگرگون می‌شود.

از طرفی،میرحسین انتخاب من نیست.به نظرم خیلی آسیب‌پذیرتر و شکننده‌تر از این حرف‌هاست که بتواند به وعده‌های نداده،ولی باور شده‌اش،توی این سیستم حکومتی عمل کند؛ اتفاقاً بر عکس چهره‌ای که تبلیغات ازش ساخته،خیلی هم محافظه‌کار-عملکردش در مقام نخست‌وزیری اجازه نمی‌دهد ترسو خطابش کنیم-است.در کل هم نظر یا پیش‌فرض خاصی در مورد هیچ‌چیز ندارد.متاسفانه به عنوان کسی که سابقه‌ی فعالیت سیاسی دارد،این انزوای چندین ساله، مسئولیت‌پذیری‌اش را زیر سوال می‌برد.اصلاح فرهنگی هم-حتی-توان اجرایی فرهنگی در مقام قدرت می‌خواهد؛داشتن نقاشی توی موزه،افتخار هنری هست ولی پشتوانه‌ی خوبی برای تغییر حوزه‌های فرهنگی نیست.

خُب.من از سروصدا و خشونت می‌ترسم.از این که زیر پنجره‌ی خانه‌هامان عربده بکشند و نفهمم که این‌ها چی را می‌فهمند و به چی-دقیقاً-اعتقاد دارند،بیشتر می‌ترسم.از این که آدم‌های خوشحال این شب‌ها،همین‌جوری که یک دفعه خوشحال شده‌اند،یک دفعه هم عصبانی شوند،استرس می‌گیرم.همین‌ها مجبورم می‌کند جمعه به سردسته‌ی این موج رأی بدهم.اصلاً هم معنی‌اش این نیست که غر نزنم و منتی سر باعث و بانی‌اش –که همین جیغ جیغوهای جوگیر- هستند،نگذارم.

هواداران واقعی،حزبی و ایدئولوژیک میرحسین نتوانستند برای انتخابش قانعم کنند.من با ترس از هوادران الکی‌اش،پس‌فردا به میرحسین رأی می‌دهم و تمام تلاشم را می‌کنم که آدم‌های بیشتری را بترسانم و پای صندوق بکشانم،هرچند با غرولُند.

 

+ نوشته شده توسط . در چهارشنبه بیستم خرداد 1388 و ساعت 15:35 |
مامان‌ها که خانه نباشند،از همان دقیقه‌ی اول نبودن‌شان-ندیدن‌شان توی چشم می‌زند. اصلاً کم‌داشتن‌شان آدم را هول می‌کند،همه چیز را به هم می‌ریزد.یک دفعه می‌بینی هوا تاریک شده و هیچ‌کس چراغ‌ها را روشن نکرده،نشسته‌اید توی نور تلویزیون،ساکت.

باباها که خانه نباشند،هیچ نبودن‌شان پیدا نیست.می‌روید توی آشپزخانه،می‌روید حمام،ولو می‌شوید جلوی تلویزیون،می‌روید بیرون و برمی‌گردید،بدون این‌که هول شده باشید. ولی وقتی که توی اتاق‌تان نشسته‌اید-خلوت‌کرده‌اید،هِی منتظرید یکی بیاید داخل،بگوید "فلان فیلم‌و دیدی؟بهمان کتاب‌و خووندی؟پس واسه چی زندگی می‌کنی تو؟"

ولی نیست.

+ نوشته شده توسط . در چهارشنبه بیستم خرداد 1388 و ساعت 13:17 |
من وقتی بی‌حوصله باشم،شبیه به همینی‌ام که امروز هستم.
+ نوشته شده توسط . در چهارشنبه بیستم خرداد 1388 و ساعت 11:5 |
هیچ‌کس صدای تو را نمی‌شناسد؛‌‌ کسی نمی‌فهمد که هوا چه‌جوری باشد برایت خوب است-که جمعه‌ها از صبحش،هوای عصر دلگیر را داری-که خمیازه یعنی خسته‌ای یا بی‌حوصله؟-که کدام حرفت ناز است و کدام کارت قهر.

 هیچ‌کس یک عُمر هم که کنار تو بیدار شود،نمی‌فهمد تو وقتی ناراحت باشی،اول کجای صورتت شکل غم می‌گیرد: گوشه‌ی لب‌هایت می‌افتد پایین.(نه مثل من که شادی و ناراحتی‌ام را با دست‌هایم نشان می‌دهم.)

هیچ‌کس نمی‌فهمد بعضی شب‌ها که ساکت‌تر از همیشه‌ای، از چیزی ناراحت نیستی.فقط سکوت کردن/شنیدن را دوست داری. برای کسی مهم نیست چشم‌هایت که چه شکلی باشد یعنی خوابت گرفته.

هیچ‌کس مکث‌ها و حرف‌نزدن‌ها و اخم‌کردن‌های تو را نمی‌شناسد،جز من.

+ نوشته شده توسط . در جمعه پانزدهم خرداد 1388 و ساعت 18:21 |

 

من اگر خدا بودم، به تنوع بیشتر فکر می‌کردم.

+ نوشته شده توسط . در جمعه هشتم خرداد 1388 و ساعت 17:25 |
دارم از حسادت می‌تِرکم که تنها رفتی بدنت را کشیدی توی آفتاب،خزیدی میان آب. ایستک لیمو هم خوردی لابد.

جای من خالی. بود؟

+ نوشته شده توسط . در دوشنبه چهارم خرداد 1388 و ساعت 15:27 |
من متعجبم.نمی‌توانم هم بشمارم که چه روزی یادم می‌رود،کِی فراموش می‌کنم،یا حتی کِی قرار است برای کسی تعریفش کنم و هِی سالم و تمیز-بدون این‌که به کلمه‌ای آلوده شود- نماند جلوی چشمم؟

اصلاً انگار که از اولش هم پُشت پلکم اتفاق افتاده بوده.

 

+ نوشته شده توسط . در دوشنبه چهارم خرداد 1388 و ساعت 1:27 |