بعد هم میتوانی فردا صبحش بنشینی به تماشای زن که نمیدانی چرا از درختی که کنارش ایستاده، بلندتر است؛ دستها را باز کرده از هم، یکی را آورده جلوی دهان پرندهای- که میخواسته دُرنا باشد- و با دست دیگر گیاهش را میفرستد به سمت خورشید. پُشت موهایش باد است یا آتش که زبانه میکشد.هیچ خطی هم توی صورتش نیست که بگوید شاد است یا غم دارد؛ اصلاً این چیزها را که با خط و خال نمیشود نشان داد، باید از همان دستها که شبیه بال پرندههاست و اینهایی که از قلبش شُره میکند روی دامن که ادامهاش میرسد به زمین و میانههایش یک چیزی دارد طلوع میکند، فهمید. میشود فهمید که دلش میخواسته قوی باشد-گیرم که بعضی واژهها انقدر کلیشهاند که حال آدمت را بههم میزنند- ولی میفهمم که دلش میخواسته من باشد؛ من ِ تو باشد.
حالا اگر هنوز درگیر بودی بین کتابها و جعبه کفشها، اینها را نمیدیدی روبهروی خودت که یادت بیاورد یک کُنجی،گوشهای، با دَستی قراری داری.
