تبليغاتX
.
این دیگر به من ثابت شده که وقتی میزِکار نداری،خودت را خیلی درگیر ابزار خاصی نکن؛ وقتی مدادها و رنگ‌هایت توی یک جعبه‌ی کفش- کنار بقیه‌ی کفش‌ها زیر تخت- باشد و کاغذهایت این‌طرف و آن‌طرف - لابه‌لای کتاب‌ها- ولو باشند، ضرورتی ندارد حتماً دنبال کُنته‌ی سفید و کاغذ آبیِ چرک و گچ خاکستری باشی. همین مداد سفیدی که همیشه بلندقدترین توی بقیه‌ی مدادرنگی‌هاست و همین تکه مقوای قهوه‌ای که پیدا کرده‌ای، کفاف این چند تا خطی که توی سرت می‌پلکد را می‌دهد.

بعد هم می‌توانی فردا صبحش بنشینی به تماشای زن که نمی‌دانی چرا از درختی که کنارش ایستاده، بلندتر است؛ دست‌ها را باز کرده از هم، یکی را آورده جلوی دهان پرنده‌ای- که می‌خواسته دُرنا باشد- و با دست دیگر گیاهش را می‌فرستد به سمت خورشید. پُشت موهایش باد است یا آتش که زبانه می‌کشد.هیچ خطی هم توی صورتش نیست که بگوید شاد است یا غم دارد؛ اصلاً این چیزها را که با خط و خال نمی‌شود نشان داد، باید از همان دست‌ها که شبیه بال پرنده‌هاست و این‌هایی که از قلبش شُره می‌کند روی دامن که ادامه‌اش می‌رسد به زمین و میانه‌هایش یک چیزی دارد طلوع می‌کند، فهمید. می‌شود فهمید که دلش می‌خواسته قوی باشد-گیرم که بعضی واژه‌ها انقدر کلیشه‌اند که حال آدمت را به‌هم می‌زنند- ولی می‌فهمم که دلش می‌خواسته من باشد؛ من ِ تو باشد.

حالا اگر هنوز درگیر بودی بین کتاب‌ها و جعبه کفش‌ها، این‌ها را نمی‌دیدی روبه‌روی خودت که یادت بیاورد یک کُنجی،گوشه‌ای، با دَستی قراری داری.

+ نوشته شده توسط . در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 14:30 |
من،اگر خدا بودم،‌یکی از روزهای اردیبهشت به دُنیا می‌آمدم.
+ نوشته شده توسط . در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 و ساعت 13:20 |
همیشه هم نمی‌شود برای هر کس لبخند و نگاه و لحن و صدای مخصوص به خودش را مصرف کرد؛بعضی‌ها را باید جمع کنی با هم بگذاری توی یک دسته،یک من‌ِ جمعی بسازی برایشان؛ ربطی هم به دوری و نزدیکی و اینی که اسمش صمیمیت است،ندارد. بعضی‌ها از روز اول یک تو‌ی خصوصی صاحب می‌شوند،یکی که فقط با این‌هاست که این است.

+ نوشته شده توسط . در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 و ساعت 21:38 |
دلم یک چیزی می‌خواهد که از سقف اتاقم آویزان باشد. یک چیز سبُک که در که باز و بسته می‌شود، این هم تکان‌های آرام بخورد توی هوا،برای خودش و برای من؛ که چشمم یک دفعه بگیردش.

دلم می‌خواهد این اتفاق‌های کوچک که می‌گذرند،مثل باد؛ یک‌چیزی بالای سرم بچرخد و حواسم را بگیرد.

+ نوشته شده توسط . در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 13:52 |
من اگر خدا بودم، تنها نمی‌موندم.
+ نوشته شده توسط . در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:27 |

بعضی از "هوا"‌ها، تاریخ دارند برای خودشان؛ مثلاً تو می‌فهمی اینی که پیچیده توی سرت،‌حس ِاواخر اسفند است،بوی بهار دارد؛یا اوایل مهر که می‌شود، فرقی نمی‌کند مدرسه-دانشگاه‌رو باشی یا نه، بوی قُمقمه زودتر از پائیز می‌رسد. یا اصلاً چرا راه دور برویم، همین اردیبهشت-که حالا تا تمام بشود،بساطی داریم با خودمان-بوی صندلی حصیری توی آفتاب می‌دهد.(حالا بعضی‌ها با وبلاگ و تلفن و ایمیل هم از جاهای خوبْ‌‌خوبی،آدم را خبر می‌کنند که ها!چه نشستی که یک اردیبهشت است و بوی بهارنارنج‌های اینجا. اصرار هم می‌کنند خُب!)

آره...ولی بعضی‌ "هوا"‌ها هستند که اصلاً خبر نمی‌کنند.یعنی یک‌دفعه همان اول صبح،ظهر،شب-فرقی نمی کند،هر کِی که باشد-در خانه را باز می‌کنی و بوی مُرداد می‌خورد توی صورتت؛گیرم که الآنت وسط‌های آبان باشد مثلاً.

این‌ها همه خوب است.ولی زیادش هم خسته‌کننده می‌شود وقتی هِی فروردین و اردیبهشت،بوی پائیز بدهند؛وقتی صبح ِ زودها برای آدم که روز را فقط همین چند دقیقه می‌بیند-تا به محل کارش برسد-انقدر سرد است؛وقتی شب‌ها پُشتش را بکند به پنجره‌ی به چه بزرگی کنار تختش که مثلاً قهرم با تو که هیچ بلد نیستی آفتاب بپاشی برایم.

سرما گیر کرده زیر پوستم،غلیظ و پُررنگ.رَگ آبی‌ها یخ زده‌اند.

+ نوشته شده توسط . در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:40 |
دختره می گفت: تو به من فحش دادی،گفتی برو گم شو.

پسره می گفت: این که فحش نیست.نفرینت کردم که مثلاً گم بشی الاهی.دیگه پیدات نکنن.

+ نوشته شده توسط . در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 و ساعت 13:0 |