تبليغاتX
.
یه فنجون چائی که توش نیم‌چاشت گرجی حل شده،زر زدن با تو، اس‌ام‌اس مامانم که می‌گه اعصابت خراب نباشه خره و عقربه‌ی ساعت که هی نزدیک‌تر به پنج می‌شه و منو می‌بره خونه...این‌ها بسه واسه این‌که حال آدم خوب باشه.
+ نوشته شده توسط . در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 و ساعت 16:50 |
مسخره‌ام نکن.

انگار که تکه‌ای از من.

حالا من، فلج.

+ نوشته شده توسط . در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 و ساعت 12:39 |
 

حالا یه روز حواسم هست برات تعرف کنم از اون‌ زاویه‌ای که من داشتم تو رو می‌دیدم،سایه ات چه شکلی بود؛ که اصلاً همه‌ی بدنت به جز دست‌هات سایه داشت انگار،که کشیده می‌شد روی پوست من و سُر می‌خورد تا پُشت چشم‌هام.همین بود که من مَست نوک انگشت‌هات شده بودم، که تلوتلو می‌خوردم توی خودم،که هر چی دست‌های تو اون موقع با سیم‌ها می‌گفت من نمی‌فهمیدم، فقط می‌شنیدم یک چیزهایی از سایه‌ات داره بالا می‌ره، می‌آد از پایین پای من می‌پیچه.

+ نوشته شده توسط . در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 و ساعت 14:32 |
من اگر خدا بودم، یه تقویم برای خودم می‌خریدم.
+ نوشته شده توسط . در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 و ساعت 10:22 |
اتوبوس که حرکت می‌کند، باران هم شروع می‌شود. من یک‌جوری حواسم را پرت موزیک و "لیدی ال" کرده‌ام که چیزی نشنوم یا چشمم نیافتد به مانیتور بالای سرم که دعوتِ حاتمی‌کیا را نشان می‌دهد و یک‌وقت مجبور شوم به کسی توهین کنم. یک دختر‌بچه‌ی جزقله با مادرش جلوی من است که من فقط دستش را می‌بینم که انگشت می‌زند به قطره‌های روی شیشه‌. مادرش هم از این کنار-لابه‌لای دو تا صندلی-فقط گوشه‌ی صورتش پیداست و روسری ساتن آبی و سفیدش.

عکس رومن‌گاری روی جلد کتاب شبیه به افغانی‌هاست. دستش را که یک عینک دارد برده پشت سرش و روبه‌رو را نگاه می‌کند.این به "روبه‌رو" نگاه کردن لابد خیلی اتفاق می‌آورد دنبال خودش که همه‌ی آدم‌های بزرگ ژستش را بلدند.من هم اگر یک عکسی داشتم که یک‌جوری نشان می‌داد من عینک دارم و به "روبه‌رو" خیره می‌شوم، حتماً تا حالا داستان‌نویس شده بودم.

جزقله خودش را کشیده بالا و آرنجش را گذاشته روی پشتی صندلی و زُل زده به من. لب‌هایش بامزه است، موهای چتری دارد و از کنار تا زیر گوشش بلند است.کمی لب‌هایش را می‌جنباند.من نمی‌شنوم ولی معلوم است حرف خاصی نمی‌زند و همین‌جوری آواسازی می‌کند برای خودش. از همین کارها که دخترها از بدو تولد بلدند.با من به نتیجه ای نمی‌رسد.خودش را می‌لیزد پایین.

تولد هشتاد سالگی یک بانوی سالخورده‌ی انگلیسی هیچ جذاب نیست.از رومن‌گاری تعجب می‌کنم ولی مطمئنم داستان به همین بدی جلو نمی‌رود.

سحر جوزان‌فیلم توی مانیتور دارد بازی می‌کند.من اصلاً نمی‌دانستم او هم "دعوتی" بوده، توی دلم اییییش می‌گویم. پاکت آب‌پرتقال را برمی‌دارم،گرم است. هیچ چیزی توی دنیا بدتر از آب‌میوه‌ی گرم نیست،حتی برف توی بهار.

لیدی ال حالا دارد برای عاشق پیرش تعریف می‌کند که از نوجوانی فاحشه بوده و رومن‌گاری باز هم زده به پیاده‌روها و خانه‌های قرمز پاریس. آنارشیست‌های اواخر قرن نوزده فرانسه وارد جریان شده‌اند. من یادم می‌افتد که این ماجرا واقعی است و با خوش‌بینی بیشتری می‌خوانم.

جزقله توی صندلی اتوبوس سنکرونایز می‌رود! الآن من فقط پاهایش را می‌بینم که آمده بالا و تکان‌تکان می‌خورد. "یاعلی!" مادرش سرش را خم کرده پایین و یک چیزی می‌خواند.من گردن می‌کشم و می‌بینم یک مجله است که عنوان مقاله‌اش این است : " با کودکان در سفر"

توی مانیتور هی چند نفر آمده‌اند روی یکی از این تخت‌ها که توی مطب پزشک‌های زنان و زایمان هست خوابیده‌اند.داستان را می‌دانم؛می‌خواهند از شر بچه‌هایشان خلاص شوند.حق هم دارند؛ ولی حاتمی‌کیا حق ندارد از این زرها بزند.حالا گیرم که هرکسی حق دارد هر زری که دوست داشت بزند ولی حال آدم را به هم نزند که می‌زنم!

"آرمان" ِ لیدی ال را خوش دارم، از این کاراکترهای عوضی که هی نویسنده سعی می‌کند دوست‌داشتنی‌اش کند ولی یک چیزش کم است؛ این "آرمان"ها کلاً یک چیزی کم دارند همیشه. می‌شناسم از نزدیک.

نزدیک‌های شهر شده‌ایم.گرسنه‌ام.پُشتم درد می‌کند.هدفون را برداشته‌ام و با تمام اجزای صورتم به جزقله که باز آمده بالا و زُل زده به من، اخم می‌کنم. نگاه کجی می‌کند و می‌رود پایین، می‌نشیند روی پای مادرش؛ دارد برایش تعریف می‌کند که با مُشت کوبیده توی صورت خاله "نمی‌دونم چی‌چی". فکر می‌کنم دارد من را تهدید می‌کند. بعد دیگر دقیق نمی‌فهمم چه می‌گوید ولی اسم "عموپورنگ" را که این وسط‌ها می‌شنوم،یک چیز بی‌ادبانه‌منشانه‌ای زیر لب می‌‌گویم.

عاشق هشتاد ساله‌ی لیدی ال درهم شکسته.انتظار شنیدن این رازها را ندارد. کلاً آدم‌ها باید خیلی از تو دور باشند که این مدل رازهایت را برایشان بگویی-حالا نه که همه یک روزی فاحشه بوده باشند-ولی همین‌هایی که یک‌باره تصویر تو را توی ذهن کسی از بین می‌برد، برای عاشق‌ات خوب نیست.نمی‌فهمدش؛بعد تو هم نمی‌فهمی که چرا نفهمیده‌ات.

هوا تاریک شده.هیچ کس به اندازه‌ی من از دیدن حرم مطهر خوشحال نمی‌شود که حتی من تا حالا چند بار هم برایش فاتحه خوانده‌ام که دستشان درد نکند که انقدر آرامگاهش را مجلل و پُرنور ساخته‌اند که انقدر از دور که دیده می‌شود،نیش آدم را باز می‌کند. اصلاً حرم مطهر از میدان‌ِ آزادی هم برای من تهران‌تر است.

دارم فکر می‌کنم یک روانشناس‌ ِاجتماعی ِ بیکار پیدا کنم و تاثیرات عموپورنگ را روی "پررویی" کودکان تحقیق کنیم! بعد به جامعه‌ی‌آماری‌اش که فکر ‌می‌کنم،پُشتم تیر می‌کشد!

رسیده‌ایم.جزقله خوابش برده.

+ نوشته شده توسط . در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 و ساعت 16:55 |
همیشه یک دسته‌گُل نرگس با من بود که می‌آمدم آنجا.

+ نوشته شده توسط . در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 و ساعت 15:46 |
feri

 

خیلی خوبه که تو هر سال داری به دنیا میای.

+ نوشته شده توسط . در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 و ساعت 14:15 |
همین‌جوری که دارم یک دستی کیفم رو زیر‌و‌رو می‌کنم و دنبال قرص می‌گردم و همکارم رو تهدید می‌کنم که اگه صدای تلویزیون تا چند ثانیه‌ی دیگه کم نباشه،می‌آم جیغ می‌زنم و دقیقاً هم‌زمان جواب تلفن‌ها رو هم می‌دم که یک وقت تمام این صد نفری که همین امروز یادشون افتاده که من چه‌قدر بی‌معرفتم،ناراحت نشن؛ یاد دیروز می‌افتم که اگر فنجونم رو با خشونت بیشتری از دست پسره کشیده بودم ممکن بود همون وسط جلوی چشم دوتامون بی‌ُفته رو زمین و جیرینگ!

بعد می‌بینم همین که یکی هست مث تو که نمی‌تونه نباشه و حضورش انقدر رقیقه-نه برای این که کم‌رنگه،برای این که جریان داره- خودش قرصه،مُسکنه.

 

+ نوشته شده توسط . در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 و ساعت 17:50 |
بابام پریشب را خانه‌ی اراک بوده،‌بدون حضور خودم.دیشب دارم برایش تعریف می‌کنم که "اون کاناپه دونفره‌هه رو دیدی؟ هفت‌و‌نیم صُب زنگ زدم تاکسی گرفتم که برم دانشگاه،اومدم لم دادم روش دوباره بیس دقه خوابم برد!"

با خوشحالی به مامانم می‌گوید " دیدی؟دیدی گفتم این پاتوقشه؟ میاد کج می‌شینه،پاهاش‌و میندازه رو دسته‌اش،میز هم می‌کشه جلوش که بساط‌شو پهن کنه..."

یعنی قشنگ همین پوزیشن ها.

+ نوشته شده توسط . در سه شنبه هجدهم فروردین 1388 و ساعت 15:38 |
کاش سرما نخورده باشم. سرماخوردگی مثل جمعه‌هاست. ناراحتم می‌کند.
+ نوشته شده توسط . در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت 17:6 |
از توی آشپزخونه داد می‌زنه شیر می‌خورم یا نه؟ من هم‌چنان خودم رو درگیر با مجله نشون می‌دم و یعنی نشنیدمت.

دوست دارم خودش حدس بزنه.

+ نوشته شده توسط . در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت 16:5 |
یک کاسه‌ی چوبی کوچک دارم روی همین میز روبرویم: مثلاً صورتم را که پاک می‌کنم، پنبه‌اش را می‌اندازم داخل این؛ یا مداد سیاه چشم را که می‌تراشم خرت‌خرت‌ها را توی این می‌ریزم؛ پیش بیاید خاکستر سیگار را هم توی همین جمع می‌کنم. 

امشب بعد از پنج روز ندیدنِ اتاقم، اولین چیزی که حواسم را کِش رفت همین کاسه چوبی بود...خُب؟ همین دیگر، یک کاسه‌ی فسقلی مگر بیشتر از این چی باید تحویل بگیرد از دنیا؟

+ نوشته شده توسط . در یکشنبه نهم فروردین 1388 و ساعت 6:46 |

آهان، نه این‌که همیشه انقدر معترض باشی ولی هیچ‌وقت این همه به دوست‌داشتنی‌هایت نزدیک نبوده‌ای.

 وقتی نمی‌دانی چه می‌خواهی، برایت مهم نیست که دوروبرت چه اتفاق‌هایی می‌افتد؛ اصلاً نرم می‌شوی، اجازه می‌دهی شرایط توی ظرف خودش تو را جا بدهد. گوشه‌ای از خودت را برجسته‌تر می‌کنی که خوب بنشیند توی محیطش، اندازه‌ی ظرفش باشد؛ تکه‌ای را دور می‌اندازی که به چشم کسی اضافه نباشد، توی ذوق نزند.

ولی وقتی می‌فهمی چه چیزها بوده که نمی‌دیده‌ای، چه دنیا چیزهایی که همیشه همراهت بوده و حسش نکرده‌ای و حالا با اشاره‌ای،تلنگری -اصلاً تو بگو با لگد!- ابراز وجود کرده‌اند، چون خود توست نمی‌خواهی و نمی‌توانی بگذاری برای خودشان بمانند که شکل ظرفت را بگیرند و قاطی شرایطت شوند. همین ریشه‌ی کهنه‌ای که دارند تو را سخت می‌کند، وحشی می‌شوی. برای شکستن ظرف و تغییر کناره‌هایت دست و پا می‌زنی، اعتراض می‌کنی، سروصدا راه می‌اندازی که پای خودت را، دوست‌داشتنی‌هایت را باز کنی به زندگی‌ات؛ که پُررنگ بشوی توی همه‌ی این رنگ‌های بی‌رمق دور و برت.

حالا جنست هم که مرغوب باشد، به این آسانی‌ها کم‌رنگ نمی‌شود. باید بهش اجازه بدهی راه باز کند به زمینه‌ی تو و خودش را پخش کند و جاهایی را که دوست‌تر می‌دارد، زودتر کشف و رنگ کند...

هان؟

+ نوشته شده توسط . در دوشنبه سوم فروردین 1388 و ساعت 15:27 |
 این چند روز را من گاف هفت‌سین خودمان می‌شوم.

 

پ ن: دختر جان! بیا نمره‌ات را بگذار اینجاها. شاید آمدم آن طرف‌ها.بدو!

+ نوشته شده توسط . در شنبه یکم فروردین 1388 و ساعت 15:9 |