انگار که تکهای از من.
حالا من، فلج.
حالا یه روز حواسم هست برات تعرف کنم از اون زاویهای که من داشتم تو رو میدیدم،سایه ات چه شکلی بود؛ که اصلاً همهی بدنت به جز دستهات سایه داشت انگار،که کشیده میشد روی پوست من و سُر میخورد تا پُشت چشمهام.همین بود که من مَست نوک انگشتهات شده بودم، که تلوتلو میخوردم توی خودم،که هر چی دستهای تو اون موقع با سیمها میگفت من نمیفهمیدم، فقط میشنیدم یک چیزهایی از سایهات داره بالا میره، میآد از پایین پای من میپیچه.
عکس رومنگاری روی جلد کتاب شبیه به افغانیهاست. دستش را که یک عینک دارد برده پشت سرش و روبهرو را نگاه میکند.این به "روبهرو" نگاه کردن لابد خیلی اتفاق میآورد دنبال خودش که همهی آدمهای بزرگ ژستش را بلدند.من هم اگر یک عکسی داشتم که یکجوری نشان میداد من عینک دارم و به "روبهرو" خیره میشوم، حتماً تا حالا داستاننویس شده بودم.
جزقله خودش را کشیده بالا و آرنجش را گذاشته روی پشتی صندلی و زُل زده به من. لبهایش بامزه است، موهای چتری دارد و از کنار تا زیر گوشش بلند است.کمی لبهایش را میجنباند.من نمیشنوم ولی معلوم است حرف خاصی نمیزند و همینجوری آواسازی میکند برای خودش. از همین کارها که دخترها از بدو تولد بلدند.با من به نتیجه ای نمیرسد.خودش را میلیزد پایین.
تولد هشتاد سالگی یک بانوی سالخوردهی انگلیسی هیچ جذاب نیست.از رومنگاری تعجب میکنم ولی مطمئنم داستان به همین بدی جلو نمیرود.
سحر جوزانفیلم توی مانیتور دارد بازی میکند.من اصلاً نمیدانستم او هم "دعوتی" بوده، توی دلم اییییش میگویم. پاکت آبپرتقال را برمیدارم،گرم است. هیچ چیزی توی دنیا بدتر از آبمیوهی گرم نیست،حتی برف توی بهار.
لیدی ال حالا دارد برای عاشق پیرش تعریف میکند که از نوجوانی فاحشه بوده و رومنگاری باز هم زده به پیادهروها و خانههای قرمز پاریس. آنارشیستهای اواخر قرن نوزده فرانسه وارد جریان شدهاند. من یادم میافتد که این ماجرا واقعی است و با خوشبینی بیشتری میخوانم.
جزقله توی صندلی اتوبوس سنکرونایز میرود! الآن من فقط پاهایش را میبینم که آمده بالا و تکانتکان میخورد. "یاعلی!" مادرش سرش را خم کرده پایین و یک چیزی میخواند.من گردن میکشم و میبینم یک مجله است که عنوان مقالهاش این است : " با کودکان در سفر"
توی مانیتور هی چند نفر آمدهاند روی یکی از این تختها که توی مطب پزشکهای زنان و زایمان هست خوابیدهاند.داستان را میدانم؛میخواهند از شر بچههایشان خلاص شوند.حق هم دارند؛ ولی حاتمیکیا حق ندارد از این زرها بزند.حالا گیرم که هرکسی حق دارد هر زری که دوست داشت بزند ولی حال آدم را به هم نزند که میزنم!
"آرمان" ِ لیدی ال را خوش دارم، از این کاراکترهای عوضی که هی نویسنده سعی میکند دوستداشتنیاش کند ولی یک چیزش کم است؛ این "آرمان"ها کلاً یک چیزی کم دارند همیشه. میشناسم از نزدیک.
نزدیکهای شهر شدهایم.گرسنهام.پُشتم درد میکند.هدفون را برداشتهام و با تمام اجزای صورتم به جزقله که باز آمده بالا و زُل زده به من، اخم میکنم. نگاه کجی میکند و میرود پایین، مینشیند روی پای مادرش؛ دارد برایش تعریف میکند که با مُشت کوبیده توی صورت خاله "نمیدونم چیچی". فکر میکنم دارد من را تهدید میکند. بعد دیگر دقیق نمیفهمم چه میگوید ولی اسم "عموپورنگ" را که این وسطها میشنوم،یک چیز بیادبانهمنشانهای زیر لب میگویم.
عاشق هشتاد سالهی لیدی ال درهم شکسته.انتظار شنیدن این رازها را ندارد. کلاً آدمها باید خیلی از تو دور باشند که این مدل رازهایت را برایشان بگویی-حالا نه که همه یک روزی فاحشه بوده باشند-ولی همینهایی که یکباره تصویر تو را توی ذهن کسی از بین میبرد، برای عاشقات خوب نیست.نمیفهمدش؛بعد تو هم نمیفهمی که چرا نفهمیدهات.
هوا تاریک شده.هیچ کس به اندازهی من از دیدن حرم مطهر خوشحال نمیشود که حتی من تا حالا چند بار هم برایش فاتحه خواندهام که دستشان درد نکند که انقدر آرامگاهش را مجلل و پُرنور ساختهاند که انقدر از دور که دیده میشود،نیش آدم را باز میکند. اصلاً حرم مطهر از میدانِ آزادی هم برای من تهرانتر است.
دارم فکر میکنم یک روانشناس ِاجتماعی ِ بیکار پیدا کنم و تاثیرات عموپورنگ را روی "پررویی" کودکان تحقیق کنیم! بعد به جامعهیآماریاش که فکر میکنم،پُشتم تیر میکشد!
رسیدهایم.جزقله خوابش برده.
خیلی خوبه که تو هر سال داری به دنیا میای.
بعد میبینم همین که یکی هست مث تو که نمیتونه نباشه و حضورش انقدر رقیقه-نه برای این که کمرنگه،برای این که جریان داره- خودش قرصه،مُسکنه.
با خوشحالی به مامانم میگوید " دیدی؟دیدی گفتم این پاتوقشه؟ میاد کج میشینه،پاهاشو میندازه رو دستهاش،میز هم میکشه جلوش که بساطشو پهن کنه..."
یعنی قشنگ همین پوزیشن ها.
دوست دارم خودش حدس بزنه.
امشب بعد از پنج روز ندیدنِ اتاقم، اولین چیزی که حواسم را کِش رفت همین کاسه چوبی بود...خُب؟ همین دیگر، یک کاسهی فسقلی مگر بیشتر از این چی باید تحویل بگیرد از دنیا؟
آهان، نه اینکه همیشه انقدر معترض باشی ولی هیچوقت این همه به دوستداشتنیهایت نزدیک نبودهای.
وقتی نمیدانی چه میخواهی، برایت مهم نیست که دوروبرت چه اتفاقهایی میافتد؛ اصلاً نرم میشوی، اجازه میدهی شرایط توی ظرف خودش تو را جا بدهد. گوشهای از خودت را برجستهتر میکنی که خوب بنشیند توی محیطش، اندازهی ظرفش باشد؛ تکهای را دور میاندازی که به چشم کسی اضافه نباشد، توی ذوق نزند.
ولی وقتی میفهمی چه چیزها بوده که نمیدیدهای، چه دنیا چیزهایی که همیشه همراهت بوده و حسش نکردهای و حالا با اشارهای،تلنگری -اصلاً تو بگو با لگد!- ابراز وجود کردهاند، چون خود توست نمیخواهی و نمیتوانی بگذاری برای خودشان بمانند که شکل ظرفت را بگیرند و قاطی شرایطت شوند. همین ریشهی کهنهای که دارند تو را سخت میکند، وحشی میشوی. برای شکستن ظرف و تغییر کنارههایت دست و پا میزنی، اعتراض میکنی، سروصدا راه میاندازی که پای خودت را، دوستداشتنیهایت را باز کنی به زندگیات؛ که پُررنگ بشوی توی همهی این رنگهای بیرمق دور و برت.
حالا جنست هم که مرغوب باشد، به این آسانیها کمرنگ نمیشود. باید بهش اجازه بدهی راه باز کند به زمینهی تو و خودش را پخش کند و جاهایی را که دوستتر میدارد، زودتر کشف و رنگ کند...
هان؟