تبليغاتX
.
من نمی‌خواستم در این رابطه دخالتی بکنم، صد‌در‌صد.

 ولی طرف داشته دنبال " پاشنه طلای انتخابات" می‌گشته که رسیده اینجا.

 نگرد آقاجان، نگرد. پاشنه‌طلا رفت برای مرحله‌ی بعدی عشوه.

+ نوشته شده توسط . در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 و ساعت 16:14 |
دو تا بلیط آبی رنگ بود که سه شنبه شب می توانست من را ببرد شیراز. اما ماسید؛ باطل شد.
یک اتوبوس سبز رنگ آقای خدمتگذار بود که پنج شنبه شب می توانست من را ببرد رشت. اما بهانه داشت؛ نشد.
یک مانتوی قهوه ای امروز از خشکشوئی آمده بود، می توانست من را بیاورد آنجا دور یک میز با شما؛ اما مهم نبود لابد، نیاورد.

وانمود می کنم که برایم مهم نیست، می روم بخوابم و به ناخن های الَکی صورتی شده ام لبخند می زنم؛ بی دَنگ و فَنگ...دنگ و دنگ...دنگ...دنگ...دنگ...

+ نوشته شده توسط . در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 و ساعت 23:21 |

حالا گیرم که تو چشم در چشم من نیستی این‌روزها، ولی با همین دست‌ها که برای‌ام می‌نویسی؛ همین دست‌ها که امروز‌ها خسته و کلافه‌اند و من نمی‌فهمم تو ‌چرا باید انقدر راهت دور باشد؟ تو چرا نمی‌رسی به آن‌جا که باید؟

وقتی کلمه می‌کنی که حالم خوش نیست یعنی حالت عمیقاً خوش نیست، یعنی خیلی بشتر از آن‌ چیزی که ممکن است با کلامت بگویی؛ و من عمیقاً نگرانت می‌شوم که حالا کسی هست دستت را بگیرد ببرد وسط یک دشت؟ کسی گُربه‌ات می‌شود؟

هی پسر، دوست داشتم موهایم را باز می‌کردم، که دوست‌شان داری، پریشانی‌هایش را می‌زدم پشت گوشم و برایت می‌نوشتم "عزیز راه دورم، سلام..." ؛ همان‌طور که مادربزرگت برای عزیز راه دورش می‌نوشته. ولی نمی‌توانم. فرشته را نمی‌شناسم و باهاش رودربایستی دارم.

به هر حال تو مواظب خودت باش. من همه‌ی این‌ها را می‌سپارم به کفش‌ام؛ حل می‌شود.

+ نوشته شده توسط . در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 و ساعت 13:2 |

دیشب با اصرار زیاد این‌ها را توی خواب دیدم:

خودم در حالی که سوار دوچرخه بودم، خودم در حالی که دوچرخه را گرفته بودم و می‌کشیدم، خودم در حالی که ایستاده بودم کنار دوچرخه که تکیه‌اش به دیوار بود،گوشه‌ی کتونی‌ام که می‌زدمش زیر جَک دوچرخه، باد که می‌زد توی صورتم (سر پیچ‌ها، خنک‌تر)، رکاب دوچرخه که ثابت می‌ماند تا سرعتم کم شود...

کلاْ من و دوچرخه.

 

+ نوشته شده توسط . در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 و ساعت 12:40 |
خانه یعنی تو باشی.
+ نوشته شده توسط . در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 و ساعت 11:38 |

تو شُدی یک میوه‌ی کم‌کالری.

+ نوشته شده توسط . در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 و ساعت 10:10 |

بوهایی که خاطره می‌شوند، نباید خاطره بمانند. نباید وقتی من دارم هول‌هولکی آماده می‌شوم و چشمم می‌افتد به شیشه‌ی خالی عطر، روی میز، و توی دلم می‌گویم "آخی، چه امشب حس و حال این بو را دارد و چه بهتر بود که این بپیچد روی گردن و دست و لابه‌لای موها" ، آخرش بردارم یک بوی بی‌ربط را بپاشم به خودم. نه، این‌طور نباید.

باید تو رسیده باشی و سیگارت را هم روشن کرده باشی و من همان‌طور هول‌هولکی بیایم پایین و یک شیشه‌ی جدید از همان عطر قدیمی را ببینم کنارت. که انقدر گیج بشوم که نفهمم حتی تو هم دیدی که امشب عجیب حس و حال همان قدیم‌ها را دارد.

×××

این چند روز چند بار برای چند نفر توضیح داده‌ام که بی‌خبری نگرانی ندارد، که اگر خبری از من نیست یعنی حالم خوب است، یعنی سرم یک جایی گرم است که حواسم به بقیه‌ی جاها نیست.

خبر که برسد، یعنی کسی سرش گرم نیست، یعنی حوصله نداشته،لابد، که دیگران را خبر کرده.یعنی یک چیزی بوده که از عهده‌ی خودش به تنهایی بر نمی‌آمده شنیدن‌اش.

 

 

+ نوشته شده توسط . در یکشنبه یازدهم اسفند 1387 و ساعت 14:7 |

 

اصلاْ همینی که تو مرا به یاد نداری،‌‌ یعنی من هرگز آنجا نبوده‌ام.

+ نوشته شده توسط . در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 و ساعت 13:1 |