باید سکوت کنی. همان موقعی که میگوید "چاییت سرد شد" باید لبخند بزنی و لیوان را ببری سمت لبت، نه این که بگویی "عادت دارم" و باز انگشتت را بکشی دور لبه ی لیوان که شبیه چاه است.
نباید اجازه بدهی عادتهای تو را بفهمند.
باید سکوت کنی. همان موقعی که میگوید "چاییت سرد شد" باید لبخند بزنی و لیوان را ببری سمت لبت، نه این که بگویی "عادت دارم" و باز انگشتت را بکشی دور لبه ی لیوان که شبیه چاه است.
نباید اجازه بدهی عادتهای تو را بفهمند.
کاری به بقیهی چیزهای امروز ندارم؛ ولی هوایش وحشتناک لهجهی آخرهای اسفند را داشت.همان "وقتی بنفشهها را در جعبههای کوچک چوبی بار می زنند..."
یعنی از امروز بهار به شماره می افتد؟
-شبحی در من هست که دوست دارد در خانه را ببندد، تلفنها را خاموش کند. ندیدهها و نخواندهها را بریزد جلوی چشمش و یک ماهی یادش برود هوای بیرون و بیرونیها چه شکلی هستند.
شبح من ،نه این که حوصلهی آدم ها را نداشته باشد،نه. دلش میخواهد چند روزی حوصلهاش را جمع کند، بریزد توی سر خودش که یک وقتی که کم آوردشان بداند کجا هستند.
خودم، اما، حوصلهی آدمهای دور و برم را ندارم. شاید اینطور درست نباشد که بگویم ولی یکجورهایی احساس میکنم ازشان رودست خوردهام. مگر نه این که اینها را جمع کردهام که حواسشان به من باشد؟ ولی نیست که. اصلاْ نمیبینمشان، نه از جنس این دیدنها و قرارها، اصلاْ کمرنگ شدهاند. رنگشان رنگ سابق نیست- و لابد من هم رنگ سابق نیستم- تاثیر و لذتی را که سالهای قبل برای من داشتند دیگر ندارند. ولی چسبیدهاند به دور و برم و بیخود اوضاع را آشفته کردهاند ولی میدانم روی بودنشان نمیتوانم حساب کنم. حالا باید لابد این را هم توضیح بدهم که حسابی با کسی ندارم کلاْ و اینی که میگویم شده اند "آدمهای به درد نخور " منظورم این است دنیایشان را جدا کردهاند/کردهام از این دنیایی که من میبینم.
حوصلهشان را ندارم. دلم دوستهای جدید میخواهد با رنگهای جدید- یا همان رنگهای قبلی که قدیمیها دیگر ندارند- به هر مهمانیای که دعوت میشوم، میروم؛ مینشینم کنار "آدم جدیدها"، از کار و بار هم میگوییم، از هوا که آلوده است،از درس،سینما،چی خوندی جدید؟،انتخابات،غذای فلان رستوران،لباس های فلان جا، دوست دختر/دوست پسر فلانی،میخوام برم فلان جا چی کادو بدم و...و...و...
-شبح من دوست دارد بهش توجه بشود، ببرمش همان آرایشگاه همیشگی،دستی به سر و بدنش بکشم. برایش خرید کنم، کیف و کفشش را سِت کنم.
شبحم میخواهد درس بخواند، دو تا از نمرههایش را چهارده و پانزده گرفته و ناراحت است. هی به من غُر میزند که تقصیر تو بود.
من، اما، دلم یک آرایشگاه جدید میخواهد.خودم را ببرم آنجا، یک دکوراسیون روشن داشته باشد،نه مثل فرشته که هی همه جایش تیره است و هی احساس کنم مثل پیرزنها شدهام که گیر میدهند به یکجا و دیگر ولش نمیکنند. بعد مثلاْ همان موقعی که نشستهام منتظر که ابروهایم را بردارند، مجلهای را ورق بزنم و انگشتم را بگذارم لای یکی از صفحهها بماند و ابرو که تمام شد بروم بگویم "این. موهامو اینجوری کوتاه کنید!"
دلم میخواهد کتونی آبیها را که میپوشم، اصلاْ حواسم پیش کیف گرفتن نباشد، که چند تا اسکناس بردارم و هُل بدهم توی جیب شلوار جینم و بزنم به خیابان.
خودم فکر میکند یکی نیست بهش زنگ بزند بگوید یک شراب قدیمی دارد؟ که من فقط به خاطر شرابه خودم را برسانم پیشش و حالا در حاشیه خودش را هم ببینم، مزهمزهاش کنم.
شبح من هنوز بزرگ نشده- یا زیادی بزرگ شده- هنوز آدمها را یک جای خاص و بالابلندی مینشاند. من ولی دیگر یاد گرفتهام، چیزها را میگذارم کنار آدمها. هیچ بلندیای هم برایشان نمیسازم.
رنگها، بوها، مزه ها، اشیاء، جاها، زمانها و آدمها را میچسبانم همینجا، پهلوی خودم.
من اگر خدا بودم، میدادم پوستهی بیرونی زمین را یک حالت رفلکسی بسازند که هر کس تُف کرد روش، برگردد توی صورت خودش.
من،خودم،گشت ارشادم. چون هر روز صبح بیشتر از این که حواسم باشد چی را با چی بپوشم که مثلاْ رنگها و فرمشان به هم بیاید، حواسم به این است که چی بپوشم که ونکیها پاچهام را نگیرند.
من گشت ارشادم، چون اگر ببینم یکی از اینها سر گاندی ایستاده و به من گیر نداده و من رد شدهام و یک زن خوشحال و مانتو کوتاه( یا چکمهروشلوار یا هر چی) دارد میرود به سمتشان، فوری میپرم جلویش و میگویم" ببین اینا اینجا واسادن، میخوای برو اون طرف خیابون."
من گشت ارشادم، چون اگر یکی از اینها به من گیر داده باشد و ببینم یک زن خوشحال و مانتو کوتاه(یا چکمه رو شلوار یا هر چی) از کنارم رد میشود، توی دلم فحش میدهم و میگویم "چرا به اینها گیر نمیدن؟"
مامان من هم گشت ارشاد است. چون هر بار که یکی از ما چیتان پیتان میخواهد از خانه بزند بیرون، میگوید " نگیرنت!"
بابای من هم گشت ارشاد است، چون الآن ۳ ماه است نمیرود کارت ماشین و گواهینامهی شهرزاد را از همانهایی که به خاطر بدحجابی توقیفاش کردهاند، بگیرد و میگوید " خودشون پسش میدن!"
شهرزاد گشت ارشاد است چون بیشتر وقتها یک مانتوی بلند توی ماشین یا کیفاش دارد و معتقد است" همون جا مانتومو عوض میکنم دیگه کسی نیاد وزرا!"
رعنا گشت ارشاد است، چون پیکسلها را از روی کولهاش در میآورد و میگوید " واسه یکی از بچههامونو جلو در آموزشگاه گرفتن."
شاهجون گشت ارشاد است، چون خوشش میآید که من مانتو قرمزه را پوشیدهام ولی میگوید" گیر نمیدن دیگه. ها؟"
مهسا هم گشت ارشاد است، چون هی دارد غُر میزند که " میخواستم اون مانتوئه رو بپوشم، گفتم این کثافتا گیر میدن."
یلدا هم گشت ارشاد است چون اصلاً از خانه بیرون نمیآید و چیزی هم نمیگوید!
ما، همه، از همینها شدهایم که ازشان متنفریم.
- تسته که حمید الان واسهام فرستاده بود میگه من ژاک دریدام.
: خو خدا رو شکر. خوبه باز.
من امروز صبح اولین پسانداز عمرم را انجام دادم. خوش نگذشت، مثل این بود که بچهام را گذاشتم مهدکودک و ظهر باید بروم بیارمش.
آخرش؟ حالا ظهر که نه، ولی همین فرداها که باید خرجش کنم که.
اتوبوس دیگر داشت حرکت میکرد که پیرزن با چادر گُلگُلیاش آمد نشست کنار من(حالا این گُلگُلی که میگویم، نه این که واقعاْ گُل داشت ها. چادرش مشکی بود با لوزیهای ریزریز سفید.)
از این کفشهای طبی پوشیده بود،کرمرنگ،که پرستارها و پرسنل بیمارستانها میپوشند. اول از همه اینها را از پا در آورد و هی داشت وول میخورد و چادرش را از زیر پاهایش میکشید بیرون و مرتب میکرد.من هم حواسم بهش بود-تو فکر کن که نباشد، سوژه با پای خودش آمده بود کنار من!- یکدفعه برگشت گفت" یه دقه منو تحمل کن تا جا بگیرم." من لبخند زدم و گفتم راحت باشد.که هر کاری دوست داشت بکند و من ببینمش، از نزدیک.
بالاخره آرام نشست و تکیه داد به پشتی صندلی.گفت" ساعت چند حرکت کردیم؟" گفتم ۴ . شروع کرد با انگشتهایش که پوستشان نازک بود شمردن.گفتم "هَش می رسیم."
رسیده بودیم بالای پُل حافظ، از آنجا دانشگاه امیرکبیر را میدیدم که شلوغ بود. یک نگاهی انداخت و گفت " نکنه یاماهاست،ماهایاست،کیه که رئیس جمهور امریکا شده؟...اون اومده!" من گفتم اوباما؟ گفت " آره همون.سخنرانیشو دیدی؟خیلی به دل می شینه...کلاً سبزه ها به دل می شینن." من توی دلم گفتم" آخه لامصب طرف تازه رئیس جمهور شده.یهو پا می شه بیاد امیرکبیر سخنرانی؟"
بقیهاش حرفی نزدیم. من درس میخواندم و او خوابیده بود.
فقط هر بار موبایل من زنگ میخورد، چشمش را باز میکرد و موبایل خودش را نگاه میکرد.توی همهی این ۴ ساعت هم کسی بهش زنگ نزد.
دیگر داشتیم میرسیدیم که چند تا آبنبات بهم داد و آدرس خانهشان را داد و گفت" بیا خونمون واست آش درست کنم." هی هم تا وقتی داشتیم پیاده میشدیم اصرار میکرد که حتماً بروم.
از من خوشش آمده بود.
این گربهها وقت چیزشون مگه بهار نیست؟
چرا هی صداشون میاد؟
بترکین خب! یعنی از چیز آدمیزاد مهمتره که میتونه رعایت حال بقیه و دیوارهای نازک آپارتمان و همه رو بکنه و صداش رو بیاره پائین؟