خواب دیدم از خواب بیدار شدهایم، تو از من پرسیدی "امروز چَن شنبَس؟" و من با یک دست جورابم را بالا کشیدم و سه تا از انگشتهای دست دیگرم را بالا آوردم، که یعنی سهشنبه. تو گفتی "اَه.فرده."
سر یوسفآباد چند تا پلیس با اسلحههایی که از همه جایشان آویزان بود،ایستاده بودند.من گفتم"اینا فقط واسه طرح انقدر به خودشون رسیدن؟" تو داشتی میگرفتی سمت راست که با ماشین کناری برخورد نکنی، کوبیدی به کیسههای قرمزرنگ جلوی پیادهرو، شنهای برف-آبکن ریخت همان جلو.گنجشکها حمله کردند روی شنها-گنجشکها خرند، هر کیسهای را ببینند فکر میکنند پُر از دانهی خوراکی است.مثل همان مرد دیروزی که یکی از این قرمزها را از کنار پیادهرو برداشته بود و میرفت- آقای پلیس طرح که همانجا ایستاده بود اسلحهاش را کشید و من فکر کردم میخواهد شلیک کند به سمت تو-آخر تو نیستی،ولی این روزها جریمهها خیلی سنگین شده- اما رفت سمت پیرمرد گدایی که کنار خیابان ایستاده بود و دو تا تیر-دقیقاً دو تا- خالی کرد توی تنش.من یک دفعه یادم آمد و گفتم " اوه!دیروز خبرگزاری فارس نوشته بود که پلیس با گداها برخورد جدی میکنه!" تو یک چیزی در مورد عمهی فارس گفتی و من پیاده شدم که کیسهها را بچینم سرجایشان-یک شهروند خوب ،شهروند همیشه حاضر در صحنه است- دیدم که خون پیرمرد گدا پاشیده بود روی کاپوت پیکان سفیدی که کنار جنازهاش ایستاده بود و یک نفر داشت لابهلای خونها با رنگ قرمز مینوشت "یا ابلفضل".
*
مواظب خودت باش.به نظرم به غیر از گنجشکها، تعبیر بقیهاش خوب باشد.

