تبليغاتX
.

خواب دیدم از خواب بیدار شده‌ایم، تو از من پرسیدی "امروز چَن شنبَس؟" و من با یک دست جورابم را بالا کشیدم و سه تا از انگشت‌های دست دیگرم را بالا آوردم، که یعنی سه‌شنبه. تو گفتی "اَه.فرده."

سر یوسف‌آباد چند تا پلیس با اسلحه‌هایی که از همه جایشان آویزان بود،ایستاده بودند.من گفتم"اینا فقط واسه طرح انقدر به خودشون رسیدن؟" تو داشتی می‌گرفتی سمت راست که با ماشین کناری برخورد نکنی، کوبیدی به کیسه‌های قرمز‌رنگ جلوی پیاده‌رو، شن‌های برف-آب‌کن ریخت همان جلو.گنجشک‌ها حمله کردند روی شن‌ها-گنجشک‌ها خرند، هر کیسه‌ای را ببینند فکر می‌کنند پُر از دانه‌ی خوراکی است.مثل همان مرد دیروزی که یکی از این قرمزها را از کنار پیاده‌رو برداشته بود و می‌رفت- آقای پلیس طرح که همان‌جا ایستاده بود اسلحه‌اش را کشید و من فکر کردم می‌خواهد شلیک کند به سمت تو-آخر تو نیستی،ولی این روزها جریمه‌ها خیلی سنگین شده- اما رفت سمت پیرمرد گدایی که کنار خیابان ایستاده بود و دو تا تیر-دقیقاً دو تا- خالی کرد توی تنش.من یک دفعه یادم آمد و گفتم " اوه!دیروز خبرگزاری فارس نوشته بود که پلیس با گداها برخورد جدی می‌کنه!" تو یک چیزی در مورد عمه‌ی فارس گفتی و من پیاده شدم که کیسه‌ها را بچینم سرجایشان-یک شهروند خوب ،شهروند همیشه حاضر در صحنه است- دیدم که خون پیرمرد گدا پاشیده بود روی کاپوت پیکان سفیدی که کنار جنازه‌اش ایستاده بود و یک نفر داشت لا‌به‌لای خون‌ها با رنگ قرمز می‌نوشت "یا ابلفضل".

*

مواظب خودت باش.به نظرم به غیر از گنجشک‌ها، تعبیر بقیه‌اش خوب باشد.

 

 

+ نوشته شده توسط . در شنبه بیست و هشتم دی 1387 و ساعت 14:48 |

مشتت را محکم کن

که این بند رها نشود...

شهرزاد-پیکسل

+ نوشته شده توسط . در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 و ساعت 11:9 |

-خُب انقدر محمود حرص خورد،که من هم مجبور شدم نیم‌فاصله را رعایت کنم.سخت نیست.فقط برای من که همیشه شلخته می‌نویسم و همیشه هم چیزهای نامنظم را ترجیح می‌دهم،کمی خنده‌دار است.روز اولی که اینجا نوشتم،فکر نمی‌کردم تا صد پُست پیش بروم-صد تا که چیزی نیست،می‌دانم.ولی برای آدمی که بیشتر از شش سال است هی یک جا نوشته و ولش کرده و یک جای دیگر نوشته و ولش کرده‌اند،این حضور مستمر خیلی جالب است-ولی امروز...نمی‌دانم.شهوت نوشتن دارم.گوشه‌ی هر کاغذی،توی موبایل،توی صفحه‌ی نوت-پَد،حتی،می‌نویسم.خیلی بیشتر از این‌هایی که اینجا خوانده می‌شود،می‌نویسم و این خوشحالم می‌کند.

-تا جایی که یادم می‌آید تا ۱۸-۱۹ سالگی،سن‌ام را هم اشتباه حساب می‌کردم،یعنی همیشه یک سال یا کم بود یا زیاد.هی توی توهم سال قبلش مانده بودم مثلاْ و نفهمیده بودم که یک سال بزرگ‌تر شده‌ام.اما از وقتی تو هستی،هی همه چیز را می‌شمارم.نمی‌دانم حسابش به دردی می‌خورد یا نه و نمی‌خواهم این‌طور فکر کنم که کیفیت نباید فدای کمیت شود و این‌ها.ولی وقتی می‌شمارم که این چندمین نوروز است؟-مثلاْ-چندمین برف؟چندمین دی؟بهمن؟...نیش دلم باز می‌شود.

-همین امروز صبح دیدم که سارای کتاب‌ها شکایت کرده بود از این که نوشته‌هایش توی بالاترین لینک می‌شود(حالا نه که شکایت.غُر مختصری زده بود.)توی دلم آخیش گفتم که نوشته‌های من به درد این جور لینک‌شدن‌ها هم نمی‌خورد که یک وقت تپش قلب بگیرم جلوی این آدم‌هایی که دنبال عکس زن و گشت ارشاد و...بوده‌اند،چه‌طور حرف بزنم؛که سه دقیقه بعدش دیدم یک بنده خدایی این دری‌وری‌های بیش از حد شخصی اینجا را هم بی‌نصیب نگذاشته.دقیقاْ می‌خواهم بدانم این که درمانگاه ساقی نزدیک خانه‌ی ماست،خیلی مطلب جذابی است و به درد کسی می‌خورد؟

-تمام این روزهایی که کامنت‌ها تائیدی شده بود،من داشتم دانشجوییت می‌کردم برای خودم و دستم به اینجا نمی‌رسید و خُب حالا هم که همه می‌دانید فصل امتحانات است.درس‌ها وضعشان خوب است ولی بدی من این روزها این است که هی دلم همان خانه‌ی ۴۴ متری را می‌خواهد که بالش و کاغذ و کتاب و سیگار و چای و شکلات وسطش ولو بود که مثلاْ چی؟ما امتحان داریم.

-توی محله‌ی ما دو تا از این هئات های خیلی چاق است که دسته‌هایشان که راه می‌افتد خیابان را می‌بندد و از این سر تا آن سر کوچه دیگ نذری‌هایشان برپاست و بوی اسپندشان تا اتاق من می‌آید.این دو تا انگار با هم کَل هم دارند-یعنی ما این‌طور شنیده‌ایم-شب تاسوعا این‌ها جلوی آن‌ها بیست‌تا گوسفند سر بریده‌اند و آن‌ها هم که خواسته‌اند کم نیاورند یک شتر جلوی این‌ها زده‌اند زمین.بعد شتر هم که مثل گوسفند نیست که بخوابانی و سرش را ببری و تمام.حیوان را زجری داده‌اند...نمی‌توانم اینجا بنویسم ولی چیزهایی که از رعنا شنیدم-در حالی که داشت گریه می‌کرد و می‌گفت "هیچ وخ فک نمی کردم برای یه شتر این همه اشکم بیاد!!"-خیلی دردناک بود.

 

+ نوشته شده توسط . در پنجشنبه نوزدهم دی 1387 و ساعت 12:15 |

saghi

نزدیک خانه‌ی ما یک درمانگاه شبانه‌روزی هست به نام "ساقی"...

همین.آدم خوشش می‌آید.درمان داشته باشد،ساقی باشد،شبانه‌روزی باشد.

بین خودمان هم بماند،من نمی‌دانم چرا هی الکی وقتی می‌بینم‌اش یاد فریدون می‌افتم.

 

 

+ نوشته شده توسط . در شنبه چهاردهم دی 1387 و ساعت 14:49 |

جنازه ام را پرت می کنم روی صندلی اتوبوس.دلم نمی خواهد بغل دستی ام را توی سرفه ها و دماغ بالا کشیدن هایم سهیم کنم،دو تا بلیط گرفته ام.لم می دهم به شیشه ی پنجره که رویش برچسب مشکی زده اند:خروج اضطراری. "اَه...از این همه پنجره باید سمت من خروج اضطراری باشد؟" فکر می کنم "اضطرار"اش ممکن است کِی باشد،بعد تصور می کنم یک چیزی شده و همه در حال یورش آوردن به سمت من هستند تا از پنجره ی اضطراری ام فرار کنند.ردیف کناری،آقایی نشسته که شبیه به فرهاد جعفری است توی یک کاپشن چرم مشکی،با مداد اتود دارد جدولی را حل می کند که وسطش عکس اکبر عبدی است.یک پاک-کُن هم گوشه ی صفحه ی جدولش گذاشته که مثلاً اشتباه که نوشت،پاک کند.من می گویم اِهم اِهم،زیرچشمی نگاهی به من می اندازد-که زل زده ام بهش- و با نوک انگشت وسطی اش عینکش را روی دماغش هُل می دهد بالا.پایش را که انداخته روی آن یکی،پاچه ی شلوارش کمی رفته بالا و جوراب اسپُرتش با این کفش های کلاسیک خیلی ناجور است.من دوباره اِهم اِهمی می کنم و دوباره زیر چشمی نگاهی به من می اندازد-که این بار من هم زیر چشمی نگاهش می کنم و یعنی حواسم پیش گره ی هدفون پی-اِس-پی است.خودم را مشغول بازی می کنم،با این حال مریض،خوش خوشانم می شود که این همه قدرت دارم و با کف پا توی صورت وَنگ-حتی- می زنم.تلفنم رنگ رنگ صدایش در می آید،همه هم "آخی!".به یک سری می گویم توی راهم و دو-سه ساعت دیگر می رسم،به یک سری می گویم تهران نیستم و شب می رسم.فرهاد جعفری توی کاپشن چرم مشکی، حالا جدولش را گذاشته کنار و دارد با موبایلش-بدون هدفون-موزیک گوش می کند،زد بازی؟من توی دلم می گویم جل الخالق و صدای "هر وقت با هم بودیم تا هفت صبح..." حداقل تا گوش من می رسد و طرف یک جوری هم زل زده به باران توی جاده که چه طور؟!...حالا که حواسش به من نیست،هی از بالا تا پایین براندازش می کنم که ببینم بالاخره این تیپ برای چه شخصیتی است.همین طور که کاپشنم را درآورده ام و مثل پتو انداخته امش روی سینه ام و دست هایم را زیرش قایم کرده ام،دارم حدس می زنم که اهل تهران است یا اراک؟ برای چه کاری می رود اراک؟برای چه کاری آمده بوده تهران؟به هیچ نتیجه ای نمی رسم،آدمی که موهای کوتاه جوگندمی و عینک دارد،توی جیبش مداد و پاک-کُن می گذارد برای حل جدولی که عکس اکبر عبدی وسطش است،جوراب نایک حوله ای با کفش مردانه ی مشکی می پوشد و مثل روشنفکرها زل می زند به جاده که یعنی به هستی و زندگی و...فکر می کند و زد بازی گوش می دهد...خُب؟ توی دلم می گویم "مرموز خر" و بعد یک دفعه چشمم به خودم می افتد که زیر این کاپشن قهوه ای،نشسته ام به فین فین و اِهم اِهم و یک خط چیزهای زیبا-سیمون دوبوار می خوانم،کمی با هیجان Taken بازی می کنم،بعد از یان تیرسن می زنم زانیار گوش می کنم و با این انگشت های لاغرم که یک انگشتر چوبی بزرگ با خودشان دارند هی تُند تُند اسم-ام-اس می زنم و تنها حواسم بوده که با این کفش های کتانی ام جوراب زنانه نپوشم.مونولوگ می کنم"مرموز خر آیا؟" و بعد به فرهادجعفری توی کاپشن چرم مشکی اش لبخند می زنم و فکر می کنم اگر سیاوش اینجا بود برایش می گفتم آدم های اینجوری هم کلی قرتی-کلاسیک اند برای خودشان.

 

+ نوشته شده توسط . در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 و ساعت 13:32 |
یکی از سیم های ویولن هست که وقتی آرشه را رویش می کشی،تمام دلهره های عالم می ریزد توی دلت.

من ،اگر خدا بودم، می دادم این را از روی همه ی ویولن ها بردارند.

+ نوشته شده توسط . در شنبه هفتم دی 1387 و ساعت 12:21 |
مکان:خانه ی ما

زمان:شب یلدا

موقعیت:چند نسل آدم توی سالن می خورند و می رقصند و می خندند،یک دفعه بهار چشمش به موهای کمی قهوه ای شده ی گیتی می افتد!

بهار:اه...خر موهاتو رنگ کردی؟

گیتی:ها...شب ام داره صُب می شه کم کم!

بهار:بهت میادا...ولی شب یلدایی بود واسه خودش...

بعد گیتی هی دلتنگ موهای مشکی می شود و هی از دیروز فکر می کند بردارد یک اِن-پنجی،اِن-سه ای چیزی بزند روی این موها و دوباره شب اش کند و لابد بهار منظورش این بوده که این بلندی اش شبیه یلداست و گیتی خودشیفتگی اش ذوق کرده و هی لبخند می زند...

بعدتر همین امروز که من درگیر این قضیه ام، تو،که دوست ندیده و دیده ی منی،باید آخر نامه ات-حتی بعد از آن نقطه چین های آخرش- یک دفعه برایم بنویسی"موهات چه رنگی ه تو؟" و من مات بمانم...

ها؟همین امروز باید این را می نوشتی؟

+ نوشته شده توسط . در دوشنبه دوم دی 1387 و ساعت 16:15 |