من دیشب دیدم که آسمان کمی صورتی شده بود و امروز همه اش به آزادی فکر می کنم که توی کاپشن قرمز می افتاده روی برف ها و صدای خنده های آزاده ایش تا سر بازار می رفته...همه اش.
Avant les menaces et les grands tourments
Ils s'aiment tout hésitants
Découvrant l'amour et découvrant le temps
Y'a quelqu'un qui se moque
J'entend quelqu'un qui se moque
Se moque de moi, se moque de qui
*وبلاگ بسیار خوب RED SONG را بگیرید دستتان و تا همه ی آهنگ ها را دانلود نکرده اید،زمین نگذارید. از من گفتن بود که گفتم.
می شود رفت مهمانی یا مهمانی داد:خورد و نوشید و رقصید.می شود آدم-اگر حسش را داشت-برود برای خودش یک لیوان چایی-نسکافه ای چیزی درست کند بیاورد بگذارد همین کنار،روی شوفاژ،و همین طور که قلم مو را توی دستش می چرخاند و خطی می کشد یا با نوک انگشت صفحه ای را جلو می زند،کم کم گلویی تر کند.
اما یک دفعه می بینی وسط همه ی این ها مکث می کنی،یک لحظه می ایستی و گوشه ی دلت به اندازه ذره ای مچاله می شود،یکهو می بینی حوصله ی هیچ کدام از این آدم ها،واژه ها و تصویرهای دورو برت را نداری.همین است که "جمعه ات می گیرد".نه که فکر کنی تو غم دار ترینِ عالمی ها،نه.فقط می فهمی این درد رقیق که همه ی روزها با توست،جمعه ها پُررنگ تر می شود.همین.
این ها هم که پشت سر جمعه می گویند:که دلگیر است و همه ی غصه های دنیا هوار می شود سرت،همه اش شایعه است.تنها دلت،لابه لای این استراحت ها و خودتحویل گرفتن ها،انقدر خودش را نوازش می کند تا آن گره ی کوچک مچاله شده اش را پیدا می کند و باید انقدر نازش را کشید تا اُتو شود و بچسبد به تمامش.
-هیچی.می خوام بزنم این زنیکه ی"...مقدور نمی باشد" رو بکُشم.بیا دیه اش رو بده.
-اه!سرما خوردی؟
:نه.فقط سرفه است.
*
-اه!سرما خوردگیت خوب نشد؟
:اون که خوب شد.این فقط سرفه است.
*
-اه!چی شدی؟
:هیچی.فقط سرفه است.
*
-آنتی بیوتیک می خوری؟
:بیوتیک نیست.فقط سرفه...
من سرما نخوردم.خوبم.خوشحالم.فقط توی صورت همه سرفه می کنم.این فقط سرفه است...هر چه هم شب ها دوش می گیرم و زیر پنجره ی باز می خوابم،باز تاثیری ندارد،سرما نمی خورم که بشود سرفه ها را هم باهاش درمان کرد.

روزمرّگیهایم را با تو که قسمت میکنم، دیگر روزمرّگی نیستند.با تو هر روز را زندگی کرده ام...
این را خانم مامهر نوشته است ولی حرف من است توی همین عصری که دلم برایت ذره ذره شده و می خواهم بعد از روزها تو را ببینم،پس می توانم بگذارمش اینجا که تو بخوانی اش.
ولی نکته اش اینجاست که رستوران خوب باید وسط یک باغ خیلی بزرگ باشد و همین جوری که روی برگ ها خش خش راه می اندازید،منتظر باشید تا یکی از آلاچیق هایش خالی بشود و دونفری بچپید داخل و منقل وسطش را بغل کنید.بعد همین طوری هی از خودتان عکس بگیرید و با هم هرهر و کرکر راه بیاندازید تا غذایتان را بیاورند و ذوق کنید که دیزی و ماهی را با همه ی مخلفاتش مجبور نیستید فوری بخورید و کلی باهاش بازی می کنید و هی یک لقمه با سبزی خوردن می خورید و یکی با ترشی و یکی با ماست و...
حالا دیگر به مسیر طولانی رفت و آمدش و موزیک ها و سیگارها و یک لیتر آب انبه ی بعدش کاری ندارم.از این هم حرفی نمی زنم که بهتر است لباس زیاد نپوشید تا مسیر پیاده روی تا ماشینش بیشتر بهتان خوش بگذرد ولی خیلی نامردی است اگر نگویم که سعی کنید همان یک شب را هم که شده،غیرمنتظره باشید.یعنی یک کاری بکنید که کلی هردویتان را متعجب کند،که بشود خاطره ی منحصر به همان شب و همان جا و همان لحظه،که بگویید:"هی زمان و مکان دوست داشتنی!من قدر شما را می دانم".
به به به به!چه صبح دلگُشایی!
-حالا انقدر بهش وَر برید تا وَرَم کنیم،کلاً!
*عنوان مطلب را از آهنگ "مرد که گریه نمی کنه" کار گروه آبجیز برداشتم.
پ ن : آها این را یادم رفت.تا اطلاع ثانوی اسم بچه و مخلفات دور و بر من آوردید،نیاوردید!
همین.
این را باید می نوشتم که باز هم تاکید کرده باشم:عزیزم!من وقتی با اسم واقعی ام دارم اینجا هر چیزی می نویسم یعنی به همه ی قضاوت شدن ها و ذهنیت هایی که ممکن است غریبه تر ها نسبت بهم داشته باشند،آگاهم...یعنی هنوز باید همه ی این ها را توضیح داد؟
الآن من با دو تا ایمیل و کامنت مخالف توی جَوم و یا بعد از این همه وبلاگ های جورواجور،هنوز خیلی ها این ها را نمی دانند؟
خُب طبیعتاً همه دانشمندند و من در آغوش جَو فشرده می شوم!
کیوان سی و پنج درجه بحثی را درباره ابعاد مختلفی از خیانت مطرح کرده که من هم با خیلی هایش موافقم ولی مشکل نوشته اش این است که تنها قضاوت کرده و معلوم نیست این ها بر مبنای چه اِلِمان هایی برایش روشن شده است.
کیوان معتقد است آدم ها در نهایت بر مبنای منافعشان حرکت می کنند.من حداقل در مورد زنان ایرانی-که هیچ منبع آماری معتبری هم در رابطه با حرفم سراغ ندارم و به هیچ گذر تاریخی هم نمی توانم ربطش بدهم و نظرم تنها بر مبنای همان چیزی است که من و شما دور و برمان می بینیم-نمی توانم با او هم عقیده باشم.
این که منفعت طلبی یک حس درونی است و حتی اگر بروز هم نکند و مستقیماْ به منافع شخص مربوط نشود،دارای ارزشی شخصی است،کاملاْ درست است ولی توی همین زنان دور و برم،چند نفرشان به خاطر نگاه فرادستی و حاکم جامعه،درونی ترین خواسته ها و منافع شان را سرکوب می کنند؟(اینجا-در بحث خیانت-این خواسته های درونی صرفاْ جنسی و یا عاطفی است که در اکثر موارد حتی طرح مساله هم بار بی اخلاقی سنگینی برای طرف قضیه دارد.)
زنان تحت تاثیر این نگاه ترجیح می دهند خواسته ها و گرایشات شخصی شان را نادیده بگیرند تا گرفتار پیامدها و برچسب های بعدی اش نشوند.در جامعه ای که ابراز خواسته های زن توی بستر شرعی و قانونی اش می تواند او را ج...ده معرفی کند،نمی توان انتظار داشت خواهش تن را به راحتی به بستر دیگری ببرد.زنانی هم که- به هر دلیلی- درگیر خیانت می شوند،سعی می کنند همه چیز مخفیانه و به صورت راز باقی بماند و حتی صمیمی ترین دوستان زنشان هم بویی از قضیه نبرند،چون با این که شرایط یکسان باعث می شود افراد در موقعیت مشترک همدیگر را بهتر درک کنند ولی قضاوت حاکم تا جایی در درون خیلی از زنان پُررنگ شده که خود قاضیان بی رحم تری برای همجنسانشان نسبت به مردان هستند.(بر عکس :مردی که-به هر دلیلی- حتی به دفعات به شریک خود خیانت می کند،خیلی راحت -وگاهی با افتخار- برای بقیه مساله را بازگو می کند و تنها سعی می کند از خانواده اش دور بماند تا مثلاْ چارچوب خانوادگی اش را حفظ کرده باشد!)
حتی زنانی هم که همسر و یا پارتنر ثابتی ندارند،اگر دارای فرزند باشند،نمی توانند به راحتی تن خود را با کسی شریک شوند و باز بستر برایشان ممنوعه است چرا که فرزند به خاطر این که از زنانه ترین اندام مادرش به دنیا می آید،نسبت به جسم او احساس مالکیت و تعصب می کند و همبستر شدن مادرش را با مردی به غیر از پدر،یک جور خیانت به خودش می داند.حالا اگر به این دلیل و تمام دلایل روانشناسانه دیگری که باعث می شود فرزندان با خیانت پدرانشان نسبت به خیانت مادر راحت تر کنار بیایند،ذهنیت و فرهنگ حاکم بالا را هم اضافه کنیم،می بینیم که احتمال اعلام خواسته ی تن برای زنان چیزی نزدیک به صفر است.(به استثناء ها کاری ندارم.)
در کل می خواهم بگویم بر عکس کیوان سی و پنج درجه ،من فکر نمی کنم که عدم گرایش زن به رختخواب ممنوعه به خاطر تفاوت های درونی و احساسی زن و مرد نسبت به شراکت جنسی باشد و به نظرم این که زن،تنها با وجود احساس و عاطفه اش،با مردی همبستر می شود صحیح نیست.بلکه دلیل تفاوت کاملاْ هم بیرونی است و به خاطر این است که زن و مرد در شرایط یکسان اجتماعی قرار ندارند و با فاکتورهای متفاوت اخلاقی قضاوت می شوند.
