
Relax,take it easy
برای صبح های ترافیک (یا ترافیک های صبح)
یا وقت هایی که دلتان می خواهد برقصید.
پ ن: من می رم ببینم این جاده چی می گه باز! شما موزیکتونو گوش بدین!...
پ ن(۳ روز بعد): توی کامنت ها،لینک های حمید پرنیان را ببینید.

Relax,take it easy
برای صبح های ترافیک (یا ترافیک های صبح)
یا وقت هایی که دلتان می خواهد برقصید.
پ ن: من می رم ببینم این جاده چی می گه باز! شما موزیکتونو گوش بدین!...
پ ن(۳ روز بعد): توی کامنت ها،لینک های حمید پرنیان را ببینید.
*نقشه هایت را بسوزان،داستان های کوتاه آمریکایی،مژده دقیقی،نشر نیلوفر،پائیز ۸۷.

نُه داستان از نویسندگان امریکایی به انتخاب مترجم که در چند سال اخیر توی روزنامه ها و مجموعه های مختلف امریکا چاپ شده و قابل تقدیر هم بوده.هر کدام از داستان ها ،چه به لحاظ فُرم و چه به لحاظ تِم داستانی، دارای فضاهای خاص و منحصر به فردی است.بدون شک،هر کدامشان اعتباری برای داستان کوتاه در آمریکا است.روایت های مستند از تنهایی ها و درماندگی های انسان امروزی،تِم مشترک همه ی این هاست.آدم هایی وانهاده از کل هستی که با تیزبینی جزئیات دوروبرشان را ارزشمند می کنند و به دنبال روزنه ای برای متفاوت دیدن جهان هستند.
ترجمه ی مژده دقیقی عالی است.پیش از این تنها ترجمه اش از "اتاقی از آن خود-ویرجینیا وولف" را خوانده بودم ولی از این به بعد می دانم مترجمی است که می شود به اسم و انتخابش اعتماد کرد.
نشر نیلوفر را دوست دارم،وسواس و سلیقه ی خاصی در انتخاب مترجم و اثر دارند و همین است که بیشتر کارهایشان دوست داشتنی می شود.نه مثل نشر دیگری که این روزها کاسبی اش هم خوب است و راه به راه از نویسنده های آشنا و ناآشنا مجموعه داستان چاپ می کند بدون این که به ارزش ادبی اشان اهمیتی بدهد.(نمی خواهم اثر خاصی را زیر سوال ببرم ولی این طور رنگارنگ چاپ کردن و اهمیت ویژه به فرم ها و زبان های امروزی-و گاهی عامه پسند و سطحی- و پُرفروش کردن این ها،تنها سلیقه ی کتاب خوان ها را بیمار می کند!)
طرح روی جلد "نقشه هایت را بسوزان"،اثر زیبایی از هانس هوفمان،نقاش اکسپرسیونیست آلمانی، به نام دروازه است.هوفمان رنگ ها را زنده و خیره کننده،کنار هم می نشاند.یکی دیگر از کار های هوفمن:

اُستاد جان!شما که از روی کتابی هم که معرفی کرده اید،بلد نیستید صحیح بخوانید و من خودم شمردم که "لُمپن" را شانزده بار "لَمپن" تلفظ کردید و در ادامه اش هم چند باری گفتید "لَمپنیسم".شما که حتی توی محاوره هم نمی توانید درست زر بزنید،خواهش می کنم ادای استادهای فرهیخته را در نیاورید و به من نگویید :چرا انقدر برای شما دانشجوها فقط حضور و غیاب مهمه؟!
یعنی خواهش کردم ها! من اگر این همه راه می آیم تا آنجا که سر کلاس شما حرص بخورم و چُرت بزنم،تنها برای این است که عقده هایتان را آخر ترم نکنید تعداد غیبت هایم و بزنیدش توی سرم!
چَشم!شما اُستادید،ولی می دانید که حداقل توی این دانشگاه ها لزومی ندارد که حتماً سواد هم داشته باشید.پس لطفاً ادا در نیاورید.
***
توضیح تیتر:مسیر دانشگاه من به پرواز نمی کشد!باید می گفتم مصائب یک دانشجوی سیروسفری! ولی این یکی اصطلاح رایج تری است!
توضیح عکس:عمراً اگر اشاره ای به اُستاد مربوطه داشته باشد! به دانشجوی مربوطه؟...شاید!
تلفظ این "مامان جون" ها خیلی مهم است،شما باید جونش را بلند و کشدار بگویید و او باید همین کلمه را نرم پرت کند،مثل این که یک نازبالش تمیز و نرم و خنک را پرت می کنند طرفتان و شما،شده برای چند ثانیه،توی دست هایتان لمسش می کنید.
امروز،به گمانم،روی دنده خلاص بودم.
خارج از محدوده: کامنت های پست قبل را به قدری دوست داشتم که هر کدام را مثل یک یادداشت خوب چندبار خواندم و از معدود دفعاتی بودم که از وبلاگ نوشتنم خوشم آمد و فکر کردم دری وری هم گاهی می تواند خواندنی باشد.
راستی همه ی ما چه قدر خوب از کودکی مان می نویسیم.همین است که همیشه می گویم باید زمان بگذرد-زیاد- تا همین سرویس مدرسه و بوی قُمقُمه هی درونی تر بشود و دورتر ، بعد می شود خوب نگاهش کرد.
*عنوان بدون لهجه می شود این:خوب، پس تو را چه می شود؟!
پ ن (دو روز بعد) : ببین! من "م" های زیادی را می شناسم که اتفاقاْ علاقه ی دو جانبه ی خیلی زیادی هم نسبت به هم داریم!این که تو کدام یکی هستی،خیلی مهم نیست و این که اینجا را هم می خوانی،می دانی که : به کفشم!ولی وقتی ت۸م نداری که با اسم خودت کامنت بدهی ، فقط من را کنجکاو می کنی.همین.
بعد فکر می کنم به همان سال های خودمان که توی تاکسی نارنجی آقا پولوس از سر و کولش بالا می رفتیم و صدایش می کردیم "آقا پلیس" و او که ارمنی بود و طبیعتاْ عاشق ویگن،به یاد "زن زیبا" یش برایمان آواز می خواند. اهل تقطیر هم بود و ظهر که ما را می رساند خانه ،برای باباجونم پیغام می داد که شب دواهایش را می آورد.
بعدتر که اینجا نشسته ام و هیچ کاری هم ندارم و چای می خورم با پیراشکی،به این فکر می کنم که چه قدر راننده ی سرویس مدرسه توی ساختن روزت مهم است...حتی بعد از سال ها هم مهم است.
هر کدام از جعبه ای در آمده لابُد و حالا رسیده به من.دانه دانه که توی دستم می گیرم،پرت می شوم به جایی،وقتی.
کتاب فروشی هایی که از آن آمده اند،تابستان بود یا زمستان؟...پیشنهاد کی بود؟...توی پرسه ها پیدایش کردم یا کسی گفت یا جایی دیدم که باید بخوانمش؟...این یکی را از کسی گرفتم و بعد که ارتباطمان قطع شد زنگ زدم و گفتم کتابت را می گذارم خانه ی همان دوست مشترک،گفت برش دار برای خودت،یادگاری!می دانستم دوستش دارد،یک باره عزیز شد برایم.این یکی اولین کتابی است که از عزیز ترین دوستم گرفته ام.یکی شان اولین کتابی است که از سالینجر خوانده ام و کادوی دوست داشتنی ایست.ملکوت بهرام صادقی را کسی که دوستم می داشت اصرار کرد بخوانم و کسی که دوستش می داشتم برایم خرید و توی صفحه ی اولش خیلی ریز با خودکار آبی نوشت:برای فسقلی!...من دیگر بزرگ شده ام و از او بی خبرم...
دانه دانه کنده می شوم و می خزم توی هوایی دیگر،روزگاری دیگر...
توی خانه بوی آنتی بیوتیک پیچیده...جوراب های گرم حوله ای پوشیده ام،می نشینم جلوی تلویزیون و تکه های نرم و تلخ شلغم را نمک می زنم و با بغضم فرو می دهم...
- هیچی دیگه! حالا جاده ی لامصب هی می خواد فریاد بزنه بیااااااا...
خُب من یک روز،برای خاطر کلاغ ها هم که شده،می روم و کارشناس محیط زیستی،کارشناس ترافیکی،چیزی می شوم و آلودگی هوا را کنترل می کنم.
متوجه شده اید کلاغ های این روزها صدایشان گرفته است؟ متوجه نشده اید؟ خوش به حالتان.