ولی همان شبش که تو آمدی و هیچ کس به فکر ما نبود که قرار است شام چه بخوریم و ما هم که دیگر بچه نبودیم و تو خانوم شدی و عروس شدی (به نظرم تو از روز اول،یعنی از همان روزی که من دیدمت،همیشه عروس بودی و خانوم بودی.) و به میرزاقاسمی پودر سیر زدی و بیشتر سرخش کردی و نشستیم با باگت و سنگک خوردیم،من فهمیدم میرزا قاسمی جغرافیا ندارد که فقط جای خاصی بچسبد.می شود همین را هم در حال غیبت خورد و بعد ولو شد روی پتوی وسط هال که روی زمین انداخته ایم که نبودن فرش هایمان را جبران کند و هر هر و کرکر!...هی هم من التماس کنم برای گولی و هی دوتا آدم سنگدل مسخره ام کنند و صبحش نفهمم که چرا با این که آخرش پشه لبم را نیش زده بود و با یک لب قرمز ورم کرده از خانه آمدم بیرون،انقدر الکی شاد و خوشحال بودم ؟
نُچ!میرزاقاسمی و نه هیچ مزه و طعم دیگری جغرافیا نمی شناسد.یک دوست که نزدیکت داشته باشی همه مزه ها خوب است،همه ی آدم های دیگری که می شناسید پتانسیل غیبت را دارند و زمان انقدر سبک می شود که می تواند بپرد.
***
لیلای دُردانه بازی ای که من را دعوت کردی خیلی وسوسه برانگیز است،نمی توانم در برابرش مقاومت کنم:اگر یک شنل داشتم که مرا نامرئی می کرد،باهاش کجا می رفتم؟
اگر مدت طولانی قرار بود دست من باشد که توی همه ی پرواز های فرست کلاس خودم را مهمان می کردم،مقصدش مهم نبود،انقدر آزادی داشتم که از این امتحان ها بکنم!سری به خزانه بانک مرکزی می زدم و هوای همه تان را هم داشتم.می رفتم یک شب خانه ی انتری نژاد،ببینم برای عیالش چه جوری سخنرانی می کند(سوژه ی خنده ای می شود،می نوشتمش توی وبلاگم و هی شِر می شد!)،یک کار رمانتیک هم باهاش می کردم و می رفتم حال کسی را می دیدم و زود برمیگشتم(قبل از این که جوگیر بشوم و شنل را از سرم بردارم!).سعی می کردم حالا که نامرئی هستم یک جوری توی تصمیمات دولت و مجلس دخالت کنم(اصلاْ شاید می گفتم زمان انتخابات شنل را بدهند به من که بیشتر به کارم بیاید).رابین هودی بازی در می آوردم و هی پول و طلا از کشورهای مختلف می دزدیدم و می دادم به بیچاره های همان جا.با پا می زدم یک جای حساس این گشت ارشادی ها و موهای کوماندوهایشان را هم می کشیدم...اوم؟...م؟...آها!می رفتم زندان و برای این روزنامه نگارها و دانشجوها و همه ی این هایی که بی جهت آنجا هستند،سیگار فیلتر سفید و آبلیمو و سُس مایونز می بردم !...کار خاصی نداشتم دیگر،به بروبچه ها زنگ می زدم و می گفتم من همچین شنلی دارم و اگر کاری دارید بگویید برایتان انجام دهم.
لازم به توضیح نیست که در تمام این عملیات هم شاه جون باید با من زیر شنل باشد وگرنه من تنها نه می توانم شمش طلا بدزدم و نه حوصله ی سفر دارم!
من هم این ها را به بازی می کشم: مهسا(روزمرگی)، فائزه(اراجیف مزمن)، نازنین(هستی)، آزاده(نان و نمک)، حمید(یادداشت های روزانه یک دزد).
