تبليغاتX
.
هی از دیشبش با خودم فکر می کردم که این رسمش نیست،این طور نمی شود که بروی پای گاز و با بی میلی دو تا لقمه اش را بخوری که مثلاْ خورده باشی و بس. میرزاقاسمی است،نیمرو که نیست که سیر نداشته باشد و گوجه اش هم کم باشد و باز خوشت بیاید.میرزا قاسمی را باید رفت شمال،طرف های خیابان استقامت،روی رو میزی طلایی با سبزی و سیر تازه خورد،بعدش هم چپید توی اتاق ته راهرو،که درش هم محکم بسته نمی شود،و سیگاری روشن کرد و حواست به اتاق بغلی باشد که لابد کسی درش خواب است و بعد ساعت که دیگر از وقت سیندرلا هم گذشت با دمپایی های دبل سایز رفت سرکوچه ابزار غیبت خرید و هر هر و کر کر!...هی از دیشبش فکر می کردم میرزا قاسمی این جوری می چسبد،یعنی دقیقاْ می چسبد به همه ی تنت و جدا نمی شود با هیچ شامپو و صابونی.

ولی همان شبش که تو آمدی و هیچ کس به فکر ما نبود که قرار است شام چه بخوریم و ما هم که دیگر بچه نبودیم و تو خانوم شدی و عروس شدی  (به نظرم تو از روز اول،یعنی از همان روزی که من دیدمت،همیشه عروس بودی و خانوم بودی.) و به میرزاقاسمی پودر سیر زدی و بیشتر سرخش کردی و نشستیم با باگت و سنگک خوردیم،من فهمیدم میرزا قاسمی جغرافیا ندارد که فقط جای خاصی بچسبد.می شود همین را هم در حال غیبت خورد و بعد ولو شد روی پتوی وسط هال که روی زمین انداخته ایم که نبودن فرش هایمان را جبران کند و هر هر و کرکر!...هی هم من التماس کنم برای گولی و هی دوتا آدم سنگدل مسخره ام کنند و صبحش نفهمم که چرا با این که آخرش پشه لبم را نیش زده بود و با یک لب قرمز ورم کرده از خانه آمدم بیرون،انقدر الکی شاد و خوشحال بودم ؟

نُچ!میرزاقاسمی و نه هیچ مزه و طعم دیگری جغرافیا نمی شناسد.یک دوست که نزدیکت داشته باشی همه مزه ها خوب است،همه ی آدم های دیگری که می شناسید پتانسیل غیبت را دارند و زمان انقدر سبک می شود که می تواند بپرد.

***

لیلای دُردانه بازی ای که من را دعوت کردی خیلی وسوسه برانگیز است،نمی توانم در برابرش مقاومت کنم:اگر یک شنل داشتم که مرا نامرئی می کرد،باهاش کجا می رفتم؟

اگر مدت طولانی قرار بود دست من باشد که توی همه ی پرواز های فرست کلاس خودم را مهمان می کردم،مقصدش مهم نبود،انقدر آزادی داشتم که از این امتحان ها بکنم!سری به خزانه بانک مرکزی می زدم و هوای همه تان را هم داشتم.می رفتم یک شب خانه ی انتری نژاد،ببینم برای عیالش چه جوری سخنرانی می کند(سوژه ی خنده ای می شود،می نوشتمش توی وبلاگم و هی شِر می شد!)،یک کار رمانتیک هم باهاش می کردم و می رفتم حال کسی را می دیدم و زود برمیگشتم(قبل از این که جوگیر بشوم و شنل را از سرم بردارم!).سعی می کردم حالا که نامرئی هستم یک جوری توی تصمیمات دولت و مجلس دخالت کنم(اصلاْ شاید می گفتم زمان انتخابات شنل را بدهند به من که بیشتر به کارم بیاید).رابین هودی بازی در می آوردم و هی پول و طلا از کشورهای مختلف می دزدیدم و می دادم به بیچاره های همان جا.با پا می زدم یک جای حساس این گشت ارشادی ها و موهای کوماندوهایشان را هم می کشیدم...اوم؟...م؟...آها!می رفتم زندان و برای این روزنامه نگارها و دانشجوها و همه ی این هایی که بی جهت آنجا هستند،سیگار فیلتر سفید و آبلیمو و سُس مایونز می بردم !...کار خاصی نداشتم دیگر،به بروبچه ها زنگ می زدم و می گفتم من همچین شنلی دارم و اگر کاری دارید بگویید برایتان انجام دهم.

لازم به توضیح نیست که در تمام این عملیات هم شاه جون باید با من زیر شنل باشد وگرنه من تنها نه می توانم شمش طلا بدزدم و نه حوصله ی سفر دارم!

من هم این ها را به بازی می کشم: مهسا(روزمرگی)، فائزه(اراجیف مزمن)، نازنین(هستی)، آزاده(نان و نمک)، حمید(یادداشت های روزانه یک دزد).

 

 

+ نوشته شده توسط . در سه شنبه سی ام مهر 1387 و ساعت 12:51 |
 من یک روز باید بفهمم همه ی این صبح هایی که شما دو تا با این مقنعه های سبز و چادر ملی های نکبت، کنار وَن های سبز و سفیدتان ، ایستاده بودید ، دقیقاْ در مورد چه چیزی با هم صحبت می کردید؟!
+ نوشته شده توسط . در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 و ساعت 14:19 |
۱-توی این شلوغی فقط همین "لمیدن" را می خواهم.

۲-یعنی به غیر از این فصل،زمان دیگری را سراغ دارید که شب و روزش، هر دو ، مَلَس باشد؟

۳-صد سال دیگر هم که بروم، مجتمع سحر همان است که همیشه بوده.انگار آدم هایش هم همان ها هستند.با این که فکر می کنم بیشترین میزان اثاث کشی اینجا اتفاق می افتد (از بس که همه ی زندگی های مجتمع سحری موقت است) ولی آدم ها ،پسر ها و دخترهایش،همان ها هستند...

برای من سخت بود که عصر پائیزی سحر را بدون تخته نرد در نظر بگیرم،خیلی سخت!

۴-تو باید "کرم همه شب تاب" باشی تا من هم "ساندویچ گُل گلی" هر روز صبح بشوم.

۵-این ها را امضا می کنم به نام این روزها:گیتی.

+ نوشته شده توسط . در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 و ساعت 11:48 |
سیمین غانم

 

تو همونی...  

آهنگ قلک چشات را از اینجا دانلود کنید.

کل آلبوم را از اینجا بگیرید.

هیچ ربطی هم به جوگرفتگی و این که من چند روز است برای خودم زیر لب زمزمه می کنم از تو قلک چشات...ندارد!

+ نوشته شده توسط . در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 و ساعت 12:16 |
خُب مثل این که هر چه جلوتر می رویم،فضا و بحث های انتخاباتی دارد گرم تر می شود.دوستان من(یا خیلی از آدم های دور و برم که دوست من نیستند) یکی یکی دارند اعلام می کنند که در انتخابات آتی شرکت و از آمدن خاتمی حمایت می کنند.

توی خانه مان هم مامان و مامان جونم و شهرزاد گفته اند فقط در صورتی که قالیباف بیاید،به او رای می دهند.(چند روز پیش هم تلویزیون داشت آقای شهردار را بالای برج میلاد نشان می داد،مامان جونم تا دید گفت"آخی عزیزم!من خیلی دوسِش دارم!")

من،اما،هنوز دودل هم نشده ام.همچنان می دانم که اینجا فرانسه نیست که رای ندادن من،خودش یک رای محسوب شود و می دانم که با عدم شرکت،مشروعیت هیچ کسی را زیر سوال نمی برم ولی راستش هیچ گزینه ی معتبری برای رای دادن ندارم!

نمی توانم از خاتمی حمایت کنم،چون دنباله رو هیچ حزبی نیستم که بخواهم تصمیم جمعی بگیرم و از طرفی هم انتخاب بد در مقابل بدتر را توی این سیستم ،که همه چیز ممکن است به یک نتیجه ی بدتر ختم شود، نمی پسندم.خود خاتمی هم نمی تواند اعتبار لازم را نشان دهد.عملکرد ضعیف دور دوم ریاست جمهوری اش و حتی بحث هایی که تا همین چند وقت قبل در مورد دولتش گرم بود،از او یک سیاستمدار ضعیف و تحقیر شده ساخته است.مطمئنم گزینه ی مناسبی برای قرار دادن در مقابل احمدی نژاد نیست.چون ، به هر حال، درصد بسیار زیادی از رای دهندگان را ،نه من و شمایی که وبلاگ و روزنامه می نویسیم، که همین راننده های تاکسی و برادران دریانی سوپر مارکت دار تشکیل می دهند.(به طبقه شان کاری ندارم،منظورم تیپ اجتماعی شان است که با همه ی حامیان خاتمی،که تا امروز دیده ام، متفاوت است.)

نمی خواهم انتخاب بقیه را زیر سوال ببرم ولی برایم جالب است که بیشترین حامیان امروز خاتمی،همان هایی هستند که پررنگ ترین سهم را در انتقاد از دولتش داشتند.(یعنی باید به چرخ روزگار معتقد باشم؟!)

نمی توانم به این موج بپیوندم،حمایت از خاتمی برای من مثل تکیه کردن به حساب بانکی ای است که موجودی اش حتی به درد ریسک جایزه بردن هم نمی خورد!

+ نوشته شده توسط . در پنجشنبه هجدهم مهر 1387 و ساعت 10:14 |
ghermez kolah

نه آخه من می خواهم بدانم این سینما آزادی چه فکری پیش خودش کرده که سانس ویژه کودکانش را اختصاص داده به کلاه قرمزی و سروناز ؟...مثل این است که شما یک سیب تمیز داشته باشید و یک سیب نشُسته ی کثیف، بعد بردارید کثیفه را بخورید! خُب مگر کلاه قرمزی و پسرخاله نبود؟...یک چیزی نمایش بدهید که بچه های دیروز و امروز، هر دو، لذتش را ببرند. من که خیلی برایم دور از ذهن نیست اگر کلاه قرمزی و پسرخاله دوباره اکران شود، با دوستانم برویم و حتی توی صف هم بایستیم. هیچ وقت هم فراموش نمی کنم که موقع اکران اولیه اش بچه ها توی سینما چه قدر ذوق زده بودند و موقع نمایش سروناز همه ی بچه ها خواب بودند و من و افروز هم داشتیم بالا می آوردیم!

 

+ نوشته شده توسط . در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 و ساعت 14:37 |
۱-به فائزه می گویم از وقتی بهرام رادان وارد داستان شده،من تپش قلب گرفته ام!

خیلی وقت بود که توی سینما فیلمی ندیده بودم که نگران کاراکترهایش بشوم،که تا فردایش به تصمیم مزخرف و مازوخیستی مینا فکر کنم و پیش خودم بگویم زنیکه ده سال پیش هم در مورد علی همچین تصمیمی گرفته است،حواسم پیش سکوت علی باشد و این که چه قدر ساده است و چه قدر می شناسمش و چه قدر نزدیک است به من.

کنعان را دوست داشتم.نه مثل یک شاهکار،مثل یک فیلم خیلی خوب که ایراداتی هم داشت(مخصوصاْ پایانش) ولی انقدر ذوق زده شده بودم توی سینما که خواهش می کنم هر جا مانی حقیقی را دیدید،بدانید آدم محترمی است و بغلش کنید!

 

۲- "...سلام.خوبی؟...چَکار می کِنی ؟! "

این ها را مامان جونم به پیک سوپرمارکت،که افغانی است،می گفت.

 

۳- دیروز با یکی از دوستانم صحبت می کردم.می گفت فلانی ها (اشاره به یک جمع مزخرف!) پشت سرت این و این را می گفتند و...

خیلی کم پیش می آید راجع به حرف و نظر دیگران واکنش تند نشان بدهم.یعنی یا به کفشم می گیرم و هیچ نمی گویم و یا رابطه ام را به طور کل با آن فرد قطع می کنم.ولی دیروز انقدر عصبانی شدم که مطمئناْ پتانسیل یک قتل در من می جوشید! این که یک عده آدم پرمدعای نفهم به اندازه ی ذهن کثیف خودشان در مورد تو فکر کنند، خیلی فرق می کند با این که کسی بدون ادعا همچین کاری را انجام دهد!

دیگر مطمئن شدم که بعضی ها ذاتاْ و از وقتی که به دنیا می آیند ، د...وث اند.ولی بعضی ها مهندس که می شوند ، به د...وثی می افتند. (این را مخصوص برای تو گفتم.که بفهمی.)

 

 

+ نوشته شده توسط . در دوشنبه پانزدهم مهر 1387 و ساعت 11:44 |
وقت هایی هست که تو شبیه به همیشه ات نیستی،مثل هر روز صبح نیست که مانتوی ساده می پوشی و یکی از شال های بلند و ساده ات را سر می کنی(حتی اگر هر روز یک رنگ باشد) و یک رژگونه هم می زنی برای این که خیلی بی حال به نظر نرسی و به دستت کرم می مالی و می روی سرکار.(البته این ساده و معمولی سرکار رفتن دلیل نمی شود که حواست به رنگ هایی که می پوشی و مرتب بودن لباس هایت نباشد.)

این جور وقت ها مثل شب هایی که می روی پیش مهسا یا یلدا یا خانه ی خاله ات،هم نیست.که راحت ترین شلوارت را می پوشی(که حتی اگر کلی برایش پول داده باشی،باز مامانت بهش می گوید پیژامه!) با راحت ترین تاپ یا تی-شرتت و شاید یک جوراب نرم هم بگذاری توی کیفت برای آنجا که می خواهی هی توی خانه بچرخی و دمپایی هم نپوشی و خیالت راحت باشد که خیلی پابرهنه نیستی.این موقع ها حتی همان رژگونه را هم نمی زنی که وقتی روی مبل و کوسن هایشان ولو شده ای،صورتت رد صورتی برجا نگذارد.

ولی یک وقت هایی که شبیه همیشه ات نیستی،باید حواست به همه چیز باشد.باید از قبل بدانی که می خواهی امشب چه بپوشی.حواست باشد که همه ی این ها مرتب و تمیز باشد و مثلاْ یک لک سُس از مهمانی قبلی روی پیراهنت نباشد.همه ی پیچ های مویت صاف و منظم باشد.گوشه ی ناخن های دست و پایت چیز اضافه ای نباشد،مرتب لاک بزنی.مناسب با لباست آرایش کنی و حواست به همه ی خط ها و سایه ها و برس هایی که می بری سمت صورتت باشد.بدانی کدام لوسیون را با کدام عطر می زنی که بو هایشان با هم قاطی نشود...

این یک وقت های آخری همینی است که اگر گاهی نباشد،می بینی چه آدم معمولی یا حتی شلخته ای شده ای.می فهمی که چه قدر مهمانی رفتن و مهمانی دادن خوب است.

+ نوشته شده توسط . در شنبه سیزدهم مهر 1387 و ساعت 14:23 |
 

 

حالا که دنیا دست من است (یا حتی اگر دست من هم نباشد،دارد روی شاخ های من می چرخد!) ، امروز را برای تو ساخته ام.فقط کمی انتظار نیاز داشت چیدن این همه هفت پشت سر هم ، برای تو که این عدد را دوست داری و اگر ناراحت نشوی می گویم که برای من شماره ات ۷ است،نه این که هفتمین نفر باشی،نه... وقتی که من شمارشم را از هفت شروع کنم، این عدد برای تو می شود.

هفت برای من شکل همه ی فیلم هایی است که با هم دیده ایم و ندیده ایم،همه ی کتاب های خوانده و نخوانده مان، همه ی سفرها و کوه هایی که با هم رفته ایم و نرفته ایم،همه ی شب ها و روزهایی که گوشه ی بالش هایمان را با هم شریک شده ایم و حرف زده ایم . شکل همه ی کلمه ها و واژه هایی است که شنیده ایم...

دروغ نمی گویم،امروز را من ساخته ام.اگر تو انقدر عاشق عدد هفت نبودی ، اگر من انقدر دوستت نداشتم و اگر همین روزها سالگرد رفاقتمان نبود، مطمئن باش امروز ساخته نمی شد.

 

+ نوشته شده توسط . در یکشنبه هفتم مهر 1387 و ساعت 14:25 |
 

این دقیقاْ خود علیرضاست.وقتی که پیشت دراز می کشد و مهم نیست که چه فیلم یا برنامه ای می بینی،بهترین پایه ات می شود.

*یک بار داشت کارتون های مورد علاقه اش را برای آدم بزرگ ای نام می برد، خیلی جدی گفت:

"فیلم مستند هم خیلی دوس دارم." !!!

**چهار سال و چند ماهه است و عاشق تصویر.

(سعی کردم عکس را همین جا بگذارم ولی بلاگفا راه نیامد.لینکش را هم وبلاگ الیزه دیدم.)

+ نوشته شده توسط . در شنبه ششم مهر 1387 و ساعت 14:7 |