تبليغاتX
.
۱- نه خیر! دیگر اینطوری نمی شود.باید همین روزها آگهی بدهم و یک گولیست حرفه ای که دست هایش گرم باشد و خوشبو،استخدام کنم.این اعتیاد لامصبی که من دارم از صد تا مخدر و سیخ و ذغال و این ها هم بد تر است.حداقل این ها همیشه موجود است،مفت هم هست،ولی من باید کلی پول به رعنا بدهم و کلی هم التماس کنم و هیچ!

خیلی ها می فهمند من چه می گویم.

۲- من ابلهی بیش نبودم که تا به حال پُل استر نمی خواندم.ببخشید.

اختراع انزوا با همه ی ریتم تندش و همه ی جزئیاتی که بدون هیچ کشش بیهوده ای روایت می شود،باید از این جا به بعدش آرام آرام خوانده شود.

۳-خُب هوا دیگر آن قدری خوب شده که شب ها کولر خاموش باشد و  پنجره ی اتاقم را باز بگذارم و هوای خنک مورمور بیاید داخل و چرخی بزند و من احساس کنم تمام اشیای اتاق شلوغم الآن دارند لبخند می زنند.(البته مهسا باید اعتراف کنم که پنجره ی باز یک تصادف بود.همان شب که کنارش ایستادی و سیگار کشیدی،فراموش کردی ببندیش و من هم نیازی به بستنش ندیدم و هی دارم لذتش را می برم و برای تو بوس می فرستم،روی هوا.)

۴-تلویزیون یک آهنگی پخش می کند که خواننده اش با ناز و عشوه ی فراوان چند تا آیه از قرآن را می خواند.

بابام: حالا اگه محسن نامجو اینو خونده بود که همین ها شاخ می شدن.

رعنا: آخه نامجو یه چیزایی هم واسه آلت و کوکوی دو شب مونده می خونه!

۵-اندراحوالات ما با همین پنجره ی شماره ۳ ، مثل این پیرمرد های فرانسوی می خزیم توی تخت مان و این آهنگ هی توی گوشمان تکرار می شود و بیشتر فکر می کنیم که چه طور می شود که این طور می شود:

Et si tu n'existais pas.....

je pourrais faire semblant d'etre moi,mais je ne serais pas vrai....

 *(شاید ۶)-----> ژولین سیفعلی مراد مرا به بازی دلخوشی ها دعوت کرد ولی هرچه سعی می کنم نمی توانم چیزی بنویسم.دلخوشی هایم کم نیستند.می ترسم بشمارمشان از دستم برود.گاهی با چیزی دلم را خوش می کنم که دیروزش مرا آزار می داده و گاهی دل خوش امروزم برای همان تلخی های گذشته است...

+ نوشته شده توسط . در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 و ساعت 13:29 |
می گویم دیدی؟تا همین چند دقیقه پیش شلوغ بود.انگار وقت افطار که می شود هر کس می خزد هر جا که نزدیک تر است و خیابان ها را خلوت می کنند.

می رویم طبقه ی بالا و دوتا شیرینی آلبالویی می خریم.من می گویم آلبالو و به تو نگاه می کنم،نمی دانم چرا انتظار دارم توت فرنگی اش را دوست داشته باشی،مکث می کنی.

"اووووم.من هم آلبالو."

لا به لای مغازه ها می چرخیم و "این خوشگل است" و "این هم بد نیست" و " اَی.من از این ها بدم میاد" می گوییم و می آییم بیرون.

عکس هایت را محکم بغل کرده ای.یک جوری انگار که دست به سینه راه بروی.می گویی نگرانی آن چیزی نشده باشد که دلت می خواسته،سوژه ات را دوست داشتی ولی می ترسی به خاطر همین خاص بودن اش برای پایان نامه مناسب نباشد و ناراحتی که از بین دو هزار تا عکس بیشتر از این نمی توانستی بچلانی شان که چهارصد تایش را انتخاب کنی و بدهی به استادت که او هم صد و بیست تایش را انتخاب کند.

حالا مثل یک دارایی ارزشمند چسبانده ای به خودت.

من توی فکرم که کلید ندارم و کسی هم خانه نیست.تو آرام تعریف می کنی که خیلی دوستش داری،انقدر آرام که من فکر می کنم اگر الآن خیابان کمی شلوغ تر بود لابد صدایت را نمی شنیدم،می گویی مامانت مخالف است.می گوید بازاری است،لمپن است،به درد تو نمی خورد.تو ولی یادت هست که "اون شکلی" اش را هم دیده ای.دوست سابقت عکاس بوده،تا ظهر می خوابیده و سیگار زیاد می کشیده ،خوش تیپ و مودب بوده ولی به درد تو نمی خورده.یک دوست خانوادگی هم داشتید که خواستگار تو شد و استاد دانشگاه بود و جنتلمن و اهل زندگی ولی این هم به درد تو نمی خورده.

من تلفنم را جواب می دهم و تو ساکت به نوک کفش هایت نگاه می کنی.

فکر می کنم درد تو چی هست؟ کی بهش می خورد؟

خودت اعتراف می کنی که شاید گاهی از این که یک مرد بازاری را به دیگران،به عنوان همراهت، معرفی کنی خجالت بکشی ولی مدام تکرار می کنی که خیلی احساست را کامل می کند،خیلی تو را دوست دارد.می گویی مودش را بلدی:دو تا عشوه که برایش بیایی خرت می شود.

خداحافظی می کنیم و تو می روی که چهر راه پارک وی منتظر او باشی و من می روم سمت خانه که پشت در بمانم و بنشینم توی حیاط کتاب بخوانم.

+ نوشته شده توسط . در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 و ساعت 13:10 |
۱-بعد از اذان مغرب،قبل از این که سریال ها شروع شود،توی هر کدام از کانال ها یکی از علما نشسته،پشت سرش هم همیشه یک کتابخانه ی مرتب و شیک هست، و در مورد هر چیزی صحبت می کند.چند شب پیش با گوش های خودم این را شنیدم: "در مورد جدایی علم از دین صحبت های بسیاری شده است و....و....و....تا جایی که یکی از برادران آمد و گفت دین افیون ملت هاست!!! "*

*جمله ی معروف کارل مارکس:دین افیون توده هاست.

این ها چرا در مورد همه چیز باید نظر بدهند؟

۲-تو مگر ماهی نبودی؟...پس چرا بوی چوب می دهی؟

 ۳-"بعد عطیه نگاه می کرد به نزار.او بزرگ تر از همه بود.

می گفت:"سید بزرگ،می خوای مو بچه گیروم بیاد؟"

می خندید،مایوس و چهره گیر. نزار خیره می شد تو چشم هاش.

"ها،ها.معلومه می خوام.معلومه."

"یه کاری بگوم می کنی؟"

 "ها عطیه،به جدوم می کونوم." ......" *

 *مادر نخل/عدنان غریفی/نشر چشمه/پائیز ۱۳۸۶

۴-من هر روز صبح،توی همین مسیر کوتاهی که می آیم، مردمی را می بینم که خواب آلوده پشت در بانک ها ایستاده اند و منتظرند که بانک کارش را شروع کند. خواب آلوده نگاهشان می کنم و نُچ نُچی می کنم و می گذرم.

 ۵-بعضی چیزها هست،هر چند روزمره،در یک لحظه تو را می ترساند.می تواند همین لیوان چای باشد که یک آن،انگار که می شود یک موجود غول پیکر،زل می زند توی چشم هایت و می خواهد حمله کند. من تا به حال ترس از اشیاء را تجربه نکرده بودم...حتی می تواند همین کیبرد باشد،یک دفعه دستان من را لا به لای دکمه هایش چرخ کند!

 ۶-پیرزن استخوان گونه هایش برجسته بود،می خندید و این ها را بشتر نشان می داد.چادر خاکستری رنگی به سر داشت با گل های ریز سبز و خاکستری تیره تر...پیرمرد از همین هایی بود که توی چله ی تابستان هم لباس گرم می پوشند و موهای شان یکدست سفید است و خیلی کوتاه.از بسته های دارو و پاکت های رادیولوژی ای که دستشان بود،می شد فهمید که آمده اند این طرف ها برای دوا و دکتر. پای بساط پوستر فروش، جلوی داروخانه قانون، ایستاده بودند و از بین جانی دپ و برادپیت داشتند یکی را انتخاب می کردند.

+ نوشته شده توسط . در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 14:36 |
۱- مجموعه داستان "آن گوشه ی دنج سمت چپ" ،نوشته ی مهدی ربی، را دوست داشتم.به غیر از داستان "قربانی ابراهیم" که از نظر سبک داستان گویی متفاوت است،بقیه ی داستان ها خیلی ساده و روان فقط قصه می گویند.نویسنده با جمله بندی های کوتاه و ساده و اشاره به همه ی جزئیات،یک داستان ساده را خیلی دلنشین برای خواننده تعریف می کند.این خیلی خوب است وقتی که می بینی واژه ها و جمله ها درست و بدون ادا و اطوار های داستان های کوتاه امروزی انتخاب شده اند.

فقط یک چیزهایی توی بعضی جملات بود که من را اذیت می کرد:این که با وجود ساده بودن شان،غلط های نگارشی زیادی داشتند.خیلی وقت ها وجود یک ویراستار خوب اینجا ضروری می شود.یعنی نویسنده داستانش را خوب روایت می کند ولی باید،حتماً،ویراستاری هم باشد که بعضی جاها را اصلاح کند (تا جایی که امکان دارد با پیشنهاد به نویسنده اثر).

کتاب خوبی است،می توانم به همه پیشنهادش کنم.

پ ن: -وبلاگ مهدی ربی  این جاست.

-داستان دزدیده شدن کتاب مسعود هم جالب است.

 

۲- امشب حتی برف هم می آید...سبز،آبی،سرخ...همه رنگ....آخرین باد که توی جاده بپیچد حتی برف هم می آید...

+ نوشته شده توسط . در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 و ساعت 10:42 |
"استراتژی مبارزات مسالمت آمیز نیازمند خواست و اراده همگانی است و برای حصول این امر عموم مردم می بایست بر ترس و پیامدهای آن غلبه کنند که حاصل مجازات های خشونت آمیز و فیزیکی برای سرکوبی مبارزه است...شاید ساده ترین و پیش پا افتاده ترین شیوه برای مبارزه با ترس، بستن چشم ها بر روی واقعیت موجود در جامعه و فرار از وضعیت کنونی باشد.با استفاده از این شیوه، تک تک افراد جامعه به عنوان اعضای منفرد و متفرق،به دور از هیچ اتحادی فقط شاهد وضعی موجود خواهند بود و با اجتناب از بیان خواسته ها، از هر خطر و موقعبت ترس آوری دوری می کنند..." *

*جامعه مدنی،مبارزه مدنی/جین شارپ،رابرت هلوی/مهدی کلانترزاده/انتشارات روشنگران و مطالعات زنان/۱۳۸۶

جامعه

کتاب "جامعه مدنی،مبارزه مدنی" خیلی ساده با تعریفی از جامعه مدنی و دموکراسی شروع می شود و توی چند فصل با تحلیل همه ی فاکتورهایی که منجر به مخالفت های خشونت آمیز می شود،راهکاری ارائه می دهد که ضمن انتقاد از حکومت ها منجر به هرج و مرج و آسیب به نهاد های مدنی نشود.

نکته ی خوبش هم اینجاست که نویسنده های کتاب خیلی ایده آلیست نیستند و بارها تکرار می کنند که توی شرایط فرهنگی مختلف و با توانایی ها و ظرفیت های گوناگون،شیوه های مبارزه ممکن است متفاوت باشد و بستگی به بستر اجتماعی شان دارد.ولی حرف کلی شان این است که تا حد ممکن شیوه های مسالمت آمیز و رفتارهای مدنی جایگزین رفتارهای خشونت آمیز شود.

کتاب کامل و منصفی است،به خصوص فصلی که توضیح می دهد خیلی وقت ها جلوی اعمال قدرت حکومت و برخوردهای فیزیکی با مخالفان،ممکن است زیاده روی در برخوردهای مدنی و پرهیز از خشونت،منجر به شکست سنگینی شود!

ترجمه ی خوبی هم دارد، در مقایسه با کتاب های دیگری که توی حوزه ی جامعه ترجمه می شود و انگار مترجم مست بوده!، ولی اگر خواستید کتاب را بخوانید پیشنهاد می کنم بی خیال مقدمه ی مترجمش شوید.

+از همین جا پیامی دارم برای مترجم های خوشحال و خودشیفته (بعضاْ) عزیز:

ببین! وقتی کتابی را ترجمه می کنی بگذار وظیفه ات تنها همین باشد.لزومی ندارد که حتماْ توی مقدمه ی کتاب، نویسنده و کل سیستم مورد بررسی اش را به نقد بکشی و یا برعکس کلی به به و چه چه راه بیاندازی و توی روز روشن بگویی هر کس غیر از این کتاب بگوید خر است!(کاری که خود نویسنده هم انجام نداده!این است تعریف دموکراسی و برخورد مدنی که ترجمه کرده ای؟!)

دوباره ببین!شما هنوز دریا بندری و شاملو صالح حسینی و... نیستی که مقدمه ات،کتاب را خواندنی تر کند.مرسی.

 

+ نوشته شده توسط . در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 و ساعت 12:12 |
درست اولین روزی که من وارد دانشگاه شدم،رییس حراست چادرم را از پشت کشید (زمان ما چادر بود!) و شروع کرد به بدوبیراه گفتن و هی می گفت "جای شماها که این جا نیست با این سر و وضع!..."

انقدر جیغ زد و توهین کرد که من هم پریدم که"مگه جای تو اینجاست ؟!تو جات تو مسجده.روضه خوون!"

خُب من کم تجربه بودم و خامی کردم(دوستان به خاطر دارند!) چون بعدش خیلی با باندش اذیتم کردند ولی هنوز هم که یادش می افتم دلم خنک می شود،تازه انگار چه حرکت انقلابی ای هم انجام داده ام،بعد از چند سال هنوز برای همه تعریفش می کنم.

دیشب که رییس کمیسیون قضایی مجلس توی شبکه خبر داشت از لایحه حمایت از خانواده صحبت می کرد و حرف زدن هم بلد نبود و مکث های طولانی اش نشان می داد که فرق منبر و استودیوی خبری را نمی داند،دوست داشتم یک جوری بهش می گفتم "آخه تو رو چه به تحلیل قوانین؟اصلاْ تو از جامعه شناسی و روانشناسی خانواده چیزی می فهمی که برایش قانون وضع می کنی؟اصلاْ جای تو اینجاست؟"

نمی شود یک کمپینی،بروشوری،چیزی راه بیاندازیم و به این ها بگوییم جایشان کجاست؟ یک لوگو هم طراحی می کنیم با این عنوان که "جات اینجا نیست!" و می گذاریم توی وبلاگ هایمان.

+ نوشته شده توسط . در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 و ساعت 11:13 |
بعضی ها جنس شان خوب است.این را وقتی که از زیر پنجره آشپزخانه شان رد می شوی و بو می کشی و فکر می کنی که یک نفر الآن با لباس راحتی پای گاز آشپزخانه ایستاده و در حال ساختن خودش است ، می فهمی .
+ نوشته شده توسط . در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 و ساعت 13:49 |

 

 al dente

Al Dente یک انیمیشن کوتاه فرانسوی است. کاری دانشجویی ولی خیلی تر و تمیز و حرفه ای است و توی چند فستیوال معتبر هم تقدیر شده. کاراکتر اصلی فیلم هم یک دختر بچه خیابانی است که توی آشپزخانه ی بدمن ماجرا گیر افتاده است.

من قیافه اش را به خاطر موهای کج توی صورتش و چشم های دکمه ایش دوست دارم.اصلاً هم شبیه به بچه گی های من نیست!

***

خُب اگر خیال تان راحت می شود،بگویم که من سور بُز را دیگر ادامه نخواهم داد.از یوسا فقط کتاب سال های سگی را خوانده ام (چیز دیگری به خاطر ندارم).آن کتاب را خیلی دوست داشتم ولی این یکی، نه تنها دوست داشتنی نیست،حالم را به هم می زند.اصلاً از همان فصل اول که با نام اورانیا شروع می شود باید می فهمید که زن داستان یک ادم خودخواه و نچسب است.اورانیا با استفاده از موقعیت پدرش به مدارج بالا رسیده و حالا با همان پدر قطع رابطه کرده  به این خاطر که او یک دیکتاتور است.خُب من می خواهم بفهمم اگر پدرش یک نظامی نبود و او با این دیسیپلین و مقررات خاص رشد نمی کرد،باز هم انقدر منظم و موفق بود؟اگر دختر یک انقلابی بود که پدرش را اعدام می کردند و در بهترین شرایط تصمیم می گرفت راه پدرش را ادامه دهد و فقیر و مریض می شد و فرصت ادامه تحصیل هم نداشت،باز هم می توانست پُز موقعیت فعلی اش را بدهد؟

از این آدم هایی که محکم به موقعیت اجتماعی اشان چسبیده اند و مدام زر طبقات پایین تر از خودشان را می زنند،حالم به هم می خورد.

سور بُز را ادامه نمی دهم،مشکام با کتاب و نویسنده اش نیست.قصه اش را دوست ندارم.

***

خوشبختانه این روزها زیاد فیلم می بینم. از دوستم امانت می گیرم و توی اتاقم قایم شان می کنم!در خانه ما هر کس باید محافظ فیلم های خودش باشد.بابام به محض این که فیلمی را می بیند ، دی وی دی اش را می بخشد.شهرزاد هم که خسیس است و باید کلی بهش التماس کنی و باج بدهی تا کیف دی وی دی های کذایی اش را در دست بگیری حتی! فقط منم که فیلم هایم این وسط یا بخشیده می شوند یا وارد همان کیف کذایی می شود که دیگر دستم بهش نمی رسد.

***

وبلاگ های بچه های کمپین دسته جمعی فیلتر شده.

-"بابا نخواستیم،بیاید لایحه رو مطرح کنید!وبلاگ های بچه ها رو برگردونید."

***

این لاست را همه دیگر دیدند ولی من هنوز عقب افتاده ام.از بس که منتظر شاه جون بودم که از فروردین قرار بود برای من هم بیاورد ولی فصل های مختلفش را پشت سر هم دید و هی ذوق کرد و هی تعریف کرد و یادش رفت که من منتظرم.

چشم فائزه.فکر نکنی خیلی کنجکاوم ها!به خاطر تو فقط می گیرمش همین روزها.

 

 

+ نوشته شده توسط . در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 و ساعت 11:20 |
خواب می بینم دارم از موجودات عجیب و غریبی فرار می کنم.انگار که توی ماجرایی گیر افتاده ام که خیلی تخیلی است ولی باورش می کنم ، از بس که توی فیلم های امریکایی دیده ام که یک مرضی ، موجود خاصی ، دردی ، چیزی می آید و قصد نابودی همه ی دنیا را دارد.

زیر تختم قایم شده ام و چند تا جانور که شبیه به سوسک ولی به اندازه یک سگ بزرگ هستند و بدن هایشان پرزهای بزرگ و سبز و آبی دارد، توی اتاقم می پلکند.تا این که مرا پیدا نمی کنند و بی خیال زیر و رو کردن اتاق می شوند و می روند.

هنوز زیر تختم.اتاق حالا تاریک شده ، دو نفر که می شناسمشان می آیند و روی تخت می نشینند.من، هم از زیر تخت پاهایشان را می بینم و هم چون همه ی این ها توی خواب است به ترتیب ِ دیالوگ هایشان از صورت هایشان هم کلوز آپ دارم.پچ پچ می کنند ، نمی فهمم در مورد چی حرف می زنند ولی معلوم است یکی شان سعی می کند مُخ آن یکی را بزند.

ساعت هفت با صدای زنگ ساعت بیدار می شوم.یک مسِیج نخوانده دارم که ساعت ۳ پست شده است " گفتی اسم اون کتابه که پسره دوست دختر خودشو اتو می زنه چی بود؟"

 

*نام یکی از داستان های میلان کوندرا در مجموعه عشق های خنده دار.

+ نوشته شده توسط . در چهارشنبه ششم شهریور 1387 و ساعت 14:10 |
bird

ای همه آرامشم از تو ، پریشانت نبینم...

+ نوشته شده توسط . در شنبه دوم شهریور 1387 و ساعت 16:20 |