خیلی ها می فهمند من چه می گویم.
۲- من ابلهی بیش نبودم که تا به حال پُل استر نمی خواندم.ببخشید.
اختراع انزوا با همه ی ریتم تندش و همه ی جزئیاتی که بدون هیچ کشش بیهوده ای روایت می شود،باید از این جا به بعدش آرام آرام خوانده شود.
۳-خُب هوا دیگر آن قدری خوب شده که شب ها کولر خاموش باشد و پنجره ی اتاقم را باز بگذارم و هوای خنک مورمور بیاید داخل و چرخی بزند و من احساس کنم تمام اشیای اتاق شلوغم الآن دارند لبخند می زنند.(البته مهسا باید اعتراف کنم که پنجره ی باز یک تصادف بود.همان شب که کنارش ایستادی و سیگار کشیدی،فراموش کردی ببندیش و من هم نیازی به بستنش ندیدم و هی دارم لذتش را می برم و برای تو بوس می فرستم،روی هوا.)
۴-تلویزیون یک آهنگی پخش می کند که خواننده اش با ناز و عشوه ی فراوان چند تا آیه از قرآن را می خواند.
بابام: حالا اگه محسن نامجو اینو خونده بود که همین ها شاخ می شدن.
رعنا: آخه نامجو یه چیزایی هم واسه آلت و کوکوی دو شب مونده می خونه!
۵-اندراحوالات ما با همین پنجره ی شماره ۳ ، مثل این پیرمرد های فرانسوی می خزیم توی تخت مان و این آهنگ هی توی گوشمان تکرار می شود و بیشتر فکر می کنیم که چه طور می شود که این طور می شود:
Et si tu n'existais pas.....
je pourrais faire semblant d'etre moi,mais je ne serais pas vrai....
*(شاید ۶)-----> ژولین سیفعلی مراد مرا به بازی دلخوشی ها دعوت کرد ولی هرچه سعی می کنم نمی توانم چیزی بنویسم.دلخوشی هایم کم نیستند.می ترسم بشمارمشان از دستم برود.گاهی با چیزی دلم را خوش می کنم که دیروزش مرا آزار می داده و گاهی دل خوش امروزم برای همان تلخی های گذشته است...


