تبليغاتX
.
توی رستوران پاشا نشسته ایم.ساعت پنج دقیقه به دوازده مانده و گارسون یادآوری میکند که تا پنج دقیقه ی دیگر باید چراغ ها را خاموش کنند.من می خواهم بگویم خاموش کنید ! ما توی تاریکی هم می توانیم غذایمان را بخوریم.تازه حرف هایمان دارد به جاهای خوب می رود،تازه دارد مزه دار می شود.من دارم از همین کیک هایی می گویم که هفت سالگی می خورده ام و حالا شکل و قیافه شان را خوب یادم هست ، اما مزه شان را فراموش کرده ام.می گویم که ظاهرشان شبیه به همین شیرین عسل های امروزی بود و هر طعمش بسته بندی به رنگ خاص خودش داشت ، مثلاْ من صورتی هایش را دوست داشتم که مزه ی توت فرنگی می داد...شام را نصفه و نیمه رها می کنیم و حرف ها را می بریم توی ماشین...شاه جون هم این کیک ها را به یاد می آورد که بیسکوئیت اش خیلی ترد بود و از این هایی که امروز هست خیلی خوشمزه تر بود.مکث می کند و می گوید مزه اش را به خاطر دارد.من خوشحال می شوم و روزهایی را که دیگر نیستند و حتی گاهی تصویرشان هم سیاه و سفید می شود ، مرور می کنیم.

حالا مزه ی فراموش شده را خوب به یاد می آورم.انگار که دیشب یک جعبه از این ها خورده ایم.

صمیمیت و این حسی که من دارم برای همین بو ها ، جاها و مزه هایی است که ما هر دو ،ولی به طور جداگانه ، خاطره کرده ایم...تا رسیدیم به اولین تصویر با هم...برف می آمد.

+ نوشته شده توسط . در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 و ساعت 15:41 |
21

 

فیلم ۲۱ را دوست داشتم.این درست که یک جاهایی داستان کم آورد و قهرمان قصه تغییر شخصیت ناگهانی داد و جاه طلبی هایش همه چیز را خراب کرد (و خُب این دیگر خیلی داستان تکراری ای است) ولی هیجان قمار و بازی و میزهای پر زرق و برق کازینوهای لاس وگاس،فیلم را دوست داشتنی می کند.

پ ن : رفقا! خسته شدیم از بس که خال های ۲ تا ۵ را جدا کردیم از این کارت ها و هی فال گرفتیم.کازینو هم نمی خواهیم.پایه باشید بنشینیم بازی مان را بکنیم.سیگار و شیک بازی هم نمی خواهد،یک پیژامه پارتی راه می اندازیم با کارت و تخته نرد!

***

گفته های ابراهیم گلستان را مزه مزه می کنم.داستان نیست که یک مرتبه بخوانی و بگذرانی.حرف است،کلمه به کلمه از گلستان...بابا خیلی دوستش دارد،می گوید ذهنیت و واژه هایش اشرافی است.

***

دختر خاله محترم مانده اینجا،شب را می خواهد در اتاق من بخوابد.هی چشم و انگشت می چرخاند توی کتابخانه.یک بار که آمده بود یکی از همین رمان های شاد در دستش دیدم.پیشنهادی برایش از لابه لای این ها ندارم.یک دفعه دست تاریک ، دست روشن را می کشد بیرون و می گوید : ایول گلشیری !!!

حالا من را تصور کن. تا ۶ صبح بیدار می مانیم.

+ نوشته شده توسط . در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 و ساعت 15:53 |
دستش را تکیه داده به سمند زرد رنگش و داد می کشد:

"هفت پیک دو نفر...هفت پیـــــــــــــــــــــک!"

+ نوشته شده توسط . در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 و ساعت 10:47 |
خُب مساله از این حرف ها هم گذشته. لایحه موسوم به حمایت از خانواده هم همین روزها در مجلس جمهوری اسلامی به تصویب می رسد و دقیقاً بعد از تصویب هم قوانینش قابل اجراست.

فعالان جنبش زنان هم ائتلافی راه انداخته اند،اگر با این لایحه مخالفید برایشان ایمیل بزنید به این آدرس :Layehe.zedekhanevade@gmail.com و اسم خودتان را اعلام کنید.

خیلی خوش بینانه فکر می کنم که این لایحه به تصویب نمی رسد و طرحش از طرف دولت فقط برای گمراهی و سرگرمی فعالان حوزه زنان است ولی ور بدبینم زورش بیشتر است : همیشه همانی که انتظارش را نداری،اینجا اتفاق می افتد.

تنها به چند بند این لایحه که فکر می کنی ، حس تحقیر شدگی تمام سرت را پر می کند.این هایی که این لایحه را سازماندهی کرده اند،آن کمیسیون حقوقی و قضایی مجلس و ... مگر همین هایی نیستند که قرار است از حقوق ما دفاع کنند؟پس این ها را برای چه کسانی می نویسند؟

-ماده بیست و دوم : ازدواج موقت نیازی به ثبت ندارد.

ازدواجی که اصلاً ازدواج نیست و خیلی به ندرت برای تشکیل خانواده شکل می گیرد و تنها راه فرار اسلام برای زیاده خواهی های جنسی است،حالا نیازی به ثبت هم نخواهد داشت.این که زن صیغه ای برای حقوق قانونی اش باید به چه مدرکی بسنده کند لابد مهم نیست ولی شلم شوربایی را در نظر بگیرید که از قاطی کردن روابط به اصطلاح نامشروع و همین صیغه های بدون ثبت قرار است به وجود بیاید.

-ماده بیست و سوم : حذف رضایت همسر اول برای ازدواج مجدد

این معروف ترین ماده ی این لایحه است.به موجب این قانون،مرد می تواند تنها با اتکا به توانایی مالی و اجرای عدالت بین همسران،همسر دوم را بدون اطلاع همسر اولش به عقد دائم درآورد.تنها کافی است جواب بررسی های دادگاه در مورد اوضاع مالی مرد،مثبت باشد.اجرای عدالت هم تنها جنبه ی مالی اش در نظر گرفته شده.هیچ وقت نباید فکر کنیم که تنظیم کنندگان چنین لایحه ای به جنبه های عاطفی و احساسی مساله،خشونت های خانگی و تاثیری که می تواند بر نهاد خانواده و فرزندان داشته باشد، توجهی می کنند.

-ماده بیست و پنجم : وضع مالیات بر مهریه

زمان عقد ،حتی در صورتی که زن مهریه عندالمطالبه اش را نگرفته باشد، باید مالیاتش را به دولت بپردازد. علما حتماً این بند را برای جلوگیری از مهریه های سنگین امروزه وضع کرده اند ولی از کجا معلوم مالیات مهریه را خود آقای همسر پرداخت نکند؟از کجا معلوم خانواده زن برای رو کم کنی و چشم و هم چشمی های بیشتر مهریه را سنگین تر نگیرند که توانایی اشان را در پرداخت مالیات اش به رخ بکشند؟

این ها فقط چند نونه از این لایحه پنجاه و سه ماده ای است.(ماده پنجاه و سه به شوهر این اجازه را می دهد که بدون مراجعه به دادگاه زن را از کار و شغلش منع کند.)

پیش از آن که کاری از دستمان بر نیاید ، بهتر است که لایحه را به دقت بخوانیم،در موردش با دیگران صحبت کنیم،از طریق ایمیل و وبلاگ یا ملحق شدن به ائتلاف و یا هر راه دیگری که می شناسیم،مخالفت خودمان را بیان کنیم.تصویب شذن این لایحه نه تنها همین چند ماده و تبصره ای را که به حقوق زنان مربوط می شود له می کند،بلکه با دور تند ما را به عقب می کشاند.فکر کنید که تنها یکی از این قوانین می تواند چه بستری را برای وقوع خشونت و جرم در خانواده فراهم کند.

پ ن :

 فراخوان «ائتلاف فعالان و گروهای مختلف جنبش زنان» علیه لایحه «حمایت از خانواده»

-نه! به لایحه حمایت از مردان در خانواده

-لایحه ضد زن (وبلاگ اعتراض به لایحه)

-شیرین عبادی : با کشتن من هم این لایحه به تصویب نمی رسد.

-بازی وبلاگی برای مخالفت با لایحه (خورشید)

-این یک بازی وبلاگی نیست،یک عقبگرد فرهنگی است.(بلوط)

-کدوم خانواده؟کدوم حمایت؟(رها)

-لایحه حمایت از افراد ضد خانواده ( نیک آهنگ کوثر)

*عنوان مطلب می خواهد شبیه به دیالوگ پایانی گلاب آدینه در فیلم زیر پوست شهر (رخشان بنی اعتماد) باشد.   

+ نوشته شده توسط . در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 و ساعت 16:7 |
من: خُب بابا حالا خوش گذشت؟

بابا (با وجد و هیجان) : خیلی...خانه ی کعبه،چاه های بدر،دروازه ها و قبرستون ها...اونجا که حمزه پسر عموی پیامبر کشته شده،احساس می کنی الآن آنتونی کوئین همین جا ایستاده!!!

 

+ نوشته شده توسط . در شنبه نوزدهم مرداد 1387 و ساعت 13:34 |

تو خسته ای: این را گره شل روسری ات،کفش های خاکی ات و اپُل های کج مانتوی دمُده ات

داد می زند...

تو بی حوصله ای: این را "مامان مامان" گفتن های بی جواب دخترکت،لیوان نیمه پر آب در دستت

 داد می زند...

+ نوشته شده توسط . در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 و ساعت 11:15 |
باید فکر جدیدی بکنم.هر وقت بی حوصله و کسل می شوم،اتفاق خوشایندی برایم می افتد.باید در مورد حوصله ام بیشتر فکر کنم،خوب است که همه ی روز را کسل باشم تا عصرش خبر خوبی برسد...

فردا که روز تعطیل است،پنج شنبه و جمعه هم که آدم نیستند.دوباره از شنبه کار،کار،کار...آره؟ نه! از شنبه به مدت یک هفته مرخصی اجباری دارم. این یک ساعتی که فهمیدم اوضاع هفته ی آینده از چه قرار است،هول شده ام.مدام دارم نقشه می کشم و پاک می کنم.ولی فقط این می آید توی ذهنم که توی یک هفته چند بار می توانیم با مهسا لم بدهیم توی آفتاب و ایستک بنوشیم؟(تو که هیچ وقت نیستی!)

قرار کوه با استادم را می گذاریم برای شنبه،این طور بهتر است.جمعه ها درکه خیلی شلوغ می شود.می توانم یک بعد از ظهر دوچرخه ی استاد را قرض بگیرم و اگر نفس داشتم سربالایی های ولنجک را مرور کنم.

یک شب می روم پیش یلدا می مانم،فیلم می بینیم،برای هم پایه غذا می شویم و نقشه رفتن می کشیم.

به فائزه زنگ می زنم شاید از همان پیشنهاد های خوبش باز هم چیزی داشته باشد.

ابراهیم گلستان می خوانم...شاید بالاخره سور بُز یوسا را هم تمام کردم یا حداقل از حدفاصل صفحه ی ۳۰ و ۳۵ بیشتر خواندم.

دوشنبه مامان جونم می آید.چند روزی لازم نیست صبح ها با من بیدار شود و میز بچیند که من "یک چیزی" ام را بخورم و بروم.دست ها،سینه ها و شکم نرمش را بغل می کنم و بیشتر می خوابیم.

کلی ذوق کردم که تو هم مثل من هول شده بودی و یادم می آوردی که چه کارها می توانم بکنم و عشق و حال به راه است!بعد از مدت ها می رویم با هم مفیدی کباب می خوریم.پینگ پنگ هم که دیگر بلدم!

خوشحالم و دلم خواب می خواهد...

+ نوشته شده توسط . در سه شنبه هشتم مرداد 1387 و ساعت 14:18 |
پدیده ترین قسمت خداحافظی پدرم،وقتی بود که رعنا گفت : "بابا تهران این زلم زیمبوهای Play Boy رو جمع کردن،اونجا مکه است کاری ندارن.واسم بیار."

+ نوشته شده توسط . در شنبه پنجم مرداد 1387 و ساعت 23:34 |
 

my bag

جيب‌هايت را خالي كن، هر چه بود روي اسكنر جمع كن. صورت‌ات را هم جايي بين‌شان قرار بده و بعد اسكن كن...

ایده ی جالبی است:قرار دادن آدم ها در کنار روزمره گی هایشان.هر کس با توجه به حرفه و علایقش می تواند وسایل و خرت و پرت هایی در جیب و کیفش داشته باشد که خیلی معمولی یا حتی جالب به نظر برسد.

من خوشم آمد و نتیجه اش هم شد همین عکسی که این بالا می بینید.

محتویات کیفم گاهی کم و زیاد می شود ولی همیشگی ها همین هاست با حضور دست!

پ ن : خُب طبیعتاْ من تقصیری ندارم،سه جا عکس مورد نظر را لود کردم و باز هم عدم نمایش!بلاگفاست دیگر،آخی!

 

+ نوشته شده توسط . در چهارشنبه دوم مرداد 1387 و ساعت 14:41 |
شرکتی که من درش کار می کنم با دو رئیس اداره می شود.اوضاع نابسامانی است،هر کس حرف خودش را می زند و هر دو هم همیشه عصبانی هستند و پرخاشگر.ولی یکی شان خیلی حالش بد است!همیشه استرس دارد و تلاش زیادی هم برای منتقل کردنش به دیگران می کند.

هر ۲۰ تا ۳۰ دقیقه یک بار به خانمش زنگ می زند و یک شوک به زن بیچاره وارد می کند:

تلفن اش را روی پخش می گذارد و شماره می گیرد.با همان دو زنگ اول، زن تلفن را جواب می دهد. رئیس شماره دو با فریاد می گوید "الو سیما؟" بعد شروع می کند به غر زدن و دستور دادن.در مورد همه چیز هم نظر می دهد،غذا چیست و چه طور پخته شده؟لباس هایش اتو شده یا نه؟خط فلان شلوار باید فلان شکل باشد،رسید های فلان چیز باید همان جا روی میز آشپزخانه بماند،دسته کلیدش را کجا گذاشته؟دختر یک سال و نیمه اش الآن در چه حال است؟و اگر گریه می کند،چرا؟و...

وهمه ی این ها را با داد و بیداد می گوید.جملاتی مثل "عزیزم ممنون" و یا "خسته نباشید" که تا به حال شنیده نشده ولی بعید می دانم سیما هم این ها را تا به حال شنیده باشد.

آن طرف خط هم فقط صدای آرام بله،نه،آره و باشه شنیده می شود،هر چند تماس یک بار هم می پرسد " کی میای؟" این هم نه به خاطر این که با شادی منتظرش باشد،فکر کنم بیشتر می خواهد بداند این همسر وحشی اش کی حضوراْ انجام وظیفه می کند.

من دلم نمی خواهد فضولی کنم یا در مورد روابط دو نفر ، که هیچ ربطی هم به من ندارد ، اظهار نظر کرده باشم.اما این که شخصاْ هر روز بار ها شاهد این حرکت باشم،اعصابم را به هم می ریزد.

همین روزهاست که شماره خانه ی رئیس شماره دو را بگیرم،صبر کنم دو تا زنگ بخورد،بعد آهسته و درگوشی بگویم " الو سیما؟ببین..."

+ نوشته شده توسط . در سه شنبه یکم مرداد 1387 و ساعت 1:30 |