تبليغاتX
.
baniasadi

 

تو همیشه غیرمنتظره بودی * ،

حتی تا این حد دوست داشتنت هم برای من غیر منتظره بود

این قبول نیست.یک کاری می کردی که ما دوباره ذوق کنیم،نه این که از دیروز هی الکی غصه بخوریم .بگذار راستش را بی تعارف به تو بگویم:من لجم می گیرد از این پیرمردها و پیرزن هایی که هنوز زنده اند و قرار است فردا تو را بدرقه کنند و آه بکشند،حالا می خواهد آقای بازیگر باشد یا هرکه.دیروز نوبت تو نبود.

 

*جمله ای از کریستین بوبن،داستان غیرمنتظره.

عکس بالا از محمدعلی بنی اسدی،تصویرگر کودکی های من در کیهان بچه ها.

+ نوشته شده توسط . در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت 12:31 |
۱-اول از همه این که پدر دوست داشتنی من وبلاگ می نویسد،بعد از آن ماهی تابه،که نمی دانم چه بلایی به سرش آمد،این بار با فقط یه نگاه دوباره شروع کرده.بابای مهربان من در مورد همه چیز نظر می دهد،کوتاه و مختصر می نویسد،بر عکس نوشته هایش روی کاغذ، و مثل همیشه ترانه باز ماهری است.(زندگی ما از اول صبح با وجود بابا با موزیک و ترانه شروع می شود تا آخر شب.)

۲-چه قدر لحن شاملو را اینجادوست داشتم.یکی دو روز است می شنوم و لذت می برم.ته خنده ای که توی صدایش هست ذوق زده ام می کند.یا آنجا که با تشر می گوید نگران زبان فارسی و فرهنگ ایرانی است و این که اگر همین طوری پیش برود ایران باید به کلی قید میلیون ها تن از فرزندان خود را بزند،من خوشحال می شوم که شاملو این روز ها را نمی بیند که ما،نه نسل اول و یا دوم مهاجرین بلکه همین هایی که در ایران زندگی می کنیم،چه جور نیمی فارسی و نیمی انگلیسی حرف می زنیم و هیچ جانوری هم ما را نمی گزد،کک که دیگر عددی نیست!

۳- عشق سال های وبا را دیدم.به نظرم مایک نول فیلم خوبی ساخته.با این که اکثر منتقدین نگاه مثبتی به فیلم نداشتند،اما تمام صحنه ها رمان زیبای مارکز را تداعی می کند و قصه هم در قالب سناریو خیلی خوب پیش می رود و سرعت حوادث و شرح جزئیان همان است که در کتاب هم هست.در کل فیلم خوشایندی بود ولی خُب رسم است دیگر،حرف اقتباس ادبی که بیاید وسط حتی اگر کتاب مربوطه را هم نخوانده باشی،بهتر است که بگویی کتابش بهتر بود!

بعد از این که کتاب عشق سال های وبا را خواندم، شخصیت فلورنتینو در جوانی حرصم را در می آورد ،خنگ و الکی عاشق ،و وقتی پیر شد به خاطر همین پیر بودن اش،که به نظرم مرد ها را دوست داشتنی می کند،ازش خوشم آمد.حالا در فیلم هم خاویر باردم دقیقاً همین پیر مرد دوست داشتنی است که جوانی اعصاب خردکنی داشته.

۴-گفتم که این تابستان کادوی توست برای من.

+ نوشته شده توسط . در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 و ساعت 20:25 |
این پست به فائزه تقدیم می شود :

 

بشریت مگر می تواند این فلفل های سبز ِ باریک ، تُرد و خوشمزه را دوست نداشته باشد ؟

 

 

+ نوشته شده توسط . در پنجشنبه بیستم تیر 1387 و ساعت 9:51 |

 

ما را به خاطر بیاور!

ما را که تازه جوانانی بیست و دو ساله بودیم

شور عشق درسینه داشتیم و

پیش از آن که عاشق شویم سینه بر خاک سوده مُردیم.

ما را به خاطر بیاور!

ما را که سینه سرخانی خنیاگر بودیم و ده به ده

نه در آسمان و نه در کوهسار و نه برشاخسار

که در بازار پیش از آن که آوازه خوان شویم

بر شاخه ای تکیده از تکیه گاه خویش

جان واسپردیم

به خاطر دارم پیامشان را، سرنوشتشان را،

آری …

و همیشه درگذرگاه خاطرم درگذر است

آوازهای صامت سینه سرخان سینه برسیخ و

تجسد آرزوهای بیست و دو سالگان سینه بر سنگ

و از تکرار یادشان شاید پیش از آن که شاعر شوم

بیست و دو ساله بمیرم. آمین.

 

(سروده شهید عزت ابراهیم نژاد لاله سرخ کوی دانشگاه)

پ ن : هیچ اتفاق خاصی نمی افتد،تنها برای یک روز غمگین تر به نظر می رسیم.هنوز خاطره هامان یادآوری می کنند که امروز ۱۸ تیر است.

من دلم برای دانش آموز روزنامه خوانی تنگ می شود که فکر می کرد دانشگاه محل مبارزه است،خوب است که حداقل دلم تنگ می شود.این جوری ، روشنفکرتر به نظر می رسم.

 

 

+ نوشته شده توسط . در سه شنبه هجدهم تیر 1387 و ساعت 10:52 |
            gaumez

 

بوی برگ همه ی درخت ها را هم که بگیری ،

سفید به تو بیشتر می آید.

+ نوشته شده توسط . در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 و ساعت 11:1 |
 یادم رفت بنویسم این کتاب "خط تیره ، آیلین " (ماه منیر کهباسی ) را دوست داشتم.

کتاب خوبی بود ولی دیگر از قصه ی زن های این جوری خسته شده ام.توی ذهنم عقب می روم ببینم اول کدام نویسنده زن؟مرد؟اصلاْ اولین بار چه کسی دست این مرده های متحرک را گرفت و وارد داستان کرد؟

فعلاْ این زن های منفعل و افسرده ، آلامُد ادبیات داستانی هستند : زن هایی که تنهایی عمیقی دارند،بلد نیستند با شوهرشان حرف بزنند اما توی مغزشان یکریز همه چیز را تحلیل می کنند و به دقت به همه ی جزئیات توجه می کنند ولی به سر و وضع خودشان اهمیتی نمی دهند،توی آشپزخانه خیلی فعالند اما توی اتاق خواب فقط بلدند چراغ ها را خاموش کنند. یک روحیه ی مازوخیستی وحشتناکی هم دارند که ساکت می مانند و خیانت شوهرشان را تماشا می کنند.

البته همان کسی که دست این ها را گرفت و وارد داستان کرد ، پایشان را هم به سینما باز کرد. " به همین سادگی " یک نمونه ی روشن و پرطرفدار حضور این زن های خسته در سینماست.

ولی خُب ما برای فیلم هایشان هورا می کشیم،کتاب هایشان را دست به دست می چرخانیم،با این زن ها همدردی می کنیم و به مردهای کثیف و عوضی قصه هایشان بد و بیراه می گوییم.کار دیگری می شود کرد؟

منتظر می مانیم زن های شاد و منطقی مُد بشوند.زن هایی که زن بودن را زیبا می دانند و الکی پاسوز کسی نمی شوند و بوی وایتکس از بین واژه هایشان بیرون نمی زند.

+ نوشته شده توسط . در یکشنبه نهم تیر 1387 و ساعت 11:46 |
 

وقتی می گویی تبعید من دلم شور می زند.آزادی مشروط و تبعید و این حرف ها برای من از زندان هم ترسناک تر است.انگار که باشی و نباشی.یک شبح باشی در نمی دانم کدام بیابان یا کدام مرز و کدام جهنم.تو می گویی فاجعه است ولی من می دانم فاجعه من ام که تنها دلم شور می زند و چشم ام تار می بیند این روزها و پروپرانول می خورم با آب شیرین.تو می گویی فاجعه ای در راه است و من نمی فهمم پنج سال و روز هایی که هی کشیده می شوند و نمی ایستند،یعنی چقدر.من برای توجیه خودم هم که شده عدد می خواهم.پنج سال می شود چند روز؟چند ساعت؟چند شب که فردا می شود و باز فردا؟

می دانی؟فاجعه وقاحت این اعداد است.وگرنه تبعید نه دور است و نه غیرقابل باور.فاجعه این پنج لعنتی است.

۱-خبرنامه امیرکبیر

۲-روزمرگی،فاجعه ای در راه است.

۳-پرنده خارزار،۵ سال زندان در تبعید برای هانا عبدی.

+ نوشته شده توسط . در چهارشنبه پنجم تیر 1387 و ساعت 11:34 |