تبليغاتX
.
 

دست های تو خورشیدُ نشون می دَن...

+ نوشته شده توسط . در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 و ساعت 13:53 |

" در فکر آن روزی فرو رفتم که پدرم را کشته بودم.تا آن جا که یادم می آمد،روز یکشنبه بود،هوا خیلی گرم بود،و یک سواری نوی مدل تی کنار خیابان،جلوی خانه ی ما پارک کرده بود و من قبلاْ سر وقت ماشینه رفته بودم و از نزدیک دیده بودم چه ماشین نویی است.آن موقع من یک بچه کوچولو بودم و یک راست رفته بودم سراغ ماشین و دماغ ام را صاف گذاشته بودم روُ گل گیرش،درست و حسابی بوش کرده بودم.

به نظرم بهترین بوی دنیا بوی چیزهای نو و آکبند است،حالا چه لباس باشد چه میز و صندلی چه رادیو چه ماشین،وچه حتا لولزم خانگی ای مثل تستر یا اتو برقی.نو که باشند،برای من همگی بوی خوبی دارند. " *

*در رویای بابل،ریچارد براتیگان،پیام یزدانجو،نشر چشمه،۱۳۸۶.  

 داستان شخصی که همیشه دوست داشته یک کارآگاه خصوصی بشود ولی از یک جایی در زندگی اش در رویایی غرق می شود که هیچ راه نجاتی ندارد.روز به روز بی پول تر و تنبل تر ،همه ی سفارش های کارآگاهی اش را از دست می دهد و او در ذهنش سرگرم دوست دختر بابلی اش است.

ترکیبی از یک رمان علمی-تخیلی و سنت شکنی های همیشگی براتیگان.

اعتراف می کنم که براتیگان هرچه بنویسد من دوست دارم.ولی این یکی به نظرم  خیلی جذاب تر از صید قزل آلا در آمریکا بود.دیوانه بازی های باحال تر و براتیگانی تری داشت!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

" از کاهدان بیرون می روم،جلو در می ایستم و تماشایش می کنم ،تمام لباس ها و موهایش کاهی شده اند.هنوز چند جلد کتاب روی زمین هست.از یکی از کارتن ها چند جلد کتاب بیرون می آورد و کتاب های من را بین کتاب های دیگر جا می دهد.در کارتن را می بندد و چند جلد کتاب از کتاب های کتابخانه را زیر کپه ی کاه ها فرو می کند،یکی یکی کارتن ها را روی زمین می کشد،دوباره سر جایشان می گذارد ،روی کپه ی کاه ها می خوابد و با سینه اش کاه ها را روی کارتن ها می ریزد،از حالت خوابیدنش روی کاه ها خنده ام می گیرد..." *

 

*بازی آخر بانو،بلقیس سلیمانی،نشر ققنوس ،۱۳۸۴.

برنده جایزه بهترین رمان بخش ویژه جایزه ادبی اصفهان،دی ۸۵

روایت گل بانو دختر روستایی ،که کتاب می خواند و می خواهد معلم شود ولی ناخواسته زندگی دیگری را دنبال می کند،در فراز و نشیب حوادث سیاسی معاصر ، سرنوشت مردانی را در مقابل اش قرار می دهد که هر کدام با توجه نقش خودشان او را مالک می شوند.

داستان روان و خوبی دارد اما نویسنده درست جایی که کاراکترش دوست داشتنی می شود و خواننده را با خودش درگیر می کند ،در نقش خودش (بلقیس سلیمانی،نویسنده) وارد قصه می شود و می گوید خُب تمام این ها داستانی بیش نیست! و حقیقت چیز دیگری است.

همه ی ما چه به سرنوشت معتقد باشیم و یا نه،توی ادبیات داستانی از قصه هایی که سرنوشت درشان نقش پررنگی دارد و سر بزنگاه پیدایش می شود،لذت می بریم.تفاوت قصه و واقعیت هم همین است.ولی وقتی نویسنده ای برای پردازش داستانش زحمت می کشد و به خوبی داستان را با بازی های سرنوشت پیش می برد و به ناگهان در آخر فصل پرده برداری می کند و حقیقت را نشان مان می دهد،به نظرم این یک لوس بازی و ژست فرانسوی بیشتر نیست.

پیشنهاد می کنم فصل آخر کتاب را که شامل همین اضافه کاری ها می شود،نخوانید.

 

+ نوشته شده توسط . در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 و ساعت 12:39 |

یک آکواریوم خالی بغل گوش من است که از علائم حیاتی اش تنها پمپاژ آب است وبس.

هر روز چراغش را روشن می کنیم و هرروز هم من می گویم بگذارید خاموش باشد،این که ماهی ندارد.  می گویند این ستاره ی دریایی اش زنده است.من دقت می کنم تا متوجه شوم ستاره دریایی فلس های لزجش را چسبانده به شیشه و تکان تکان می دهد و می فهمم که هنوز زنده است.کند و آهسته به زندگی اش ادامه می دهد.می گویند دیگر پیر شده است و من احساس می کنم جوان تر که بوده مثل ماهی توی آب می لغزیده و یا مثل عروس های دریایی با پنج تا پرش آب را فشار می داده و خودش را می کشیده بالا.

دوست دارم چیزی برای ستاره دریایی آکواریوم خالی امان بنویسم.فکر می کنم:داستان یک ستاره ی دریایی که آرزو داشت به جای آب،توی آسمان نزدیک به ماه بود و به جای فلس،ذرات نور روی بدنش می درخشید...ولی خیلی فانتزی است،کسی باورش نمی شود که ستاره دریایی آرزو داشته باشد،حالا فرض کن از ته دل آه هم بکشد.این کارها برای داستان های کودکی مان بود که حتی سوسک های مونثش آواز می خواندند،برای زندگی شان تصمیم می گرفتند و بلد بودند دلبری کنند.

این ستاره ی آکواریومی پیرتر و خرفت تر از این حرف هاست که اصلاْ قصه ای داشته باشد.قصه اش را ما می نویسیم که منتظر نشسته ایم بمیرد تا از توی آکواریوم بیاوریمش بیرون و بگذاریم روی یک سطح صاف و رویش روغن جلا بزنیم تا خشک شود.خشک که شد دیگر مهم نیست پیر بوده یا جوان.دکور می شود.

+ نوشته شده توسط . در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 و ساعت 10:48 |