۱-شب هنوز شروع نشده،زن کیسه ی آشغال ها را در دست چپ گرفته و با دست دیگرش روی دکمه های موبایل اش فشار می دهد.نیست،کسی آن طرف خط نیست.فقط زنگ...طولانی و بی رحم.
هوا هم که هنوز خنک است...اتومبیل آشنا را می بیند...جلوی در...نیست،فقط زنگ...طولانی و بی رحم،بوی خون از لای درها می پاشد بیرون.
۲-رویش...
۳-شناخت محدوده ی زندگی...شناخت محدود زندگی...شناخت محدودیت زندگی...
+ نوشته شده توسط . در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 و ساعت
22:28 |
