تبليغاتX
.
 کتاب خاطره دلبرکان غمگین من ،در حالی که بیست صفحه ای ازش مانده بود،افتاد پشت تخت!

یک ماهی می شود.ولی به خاطر خرت و پرت هایی که زیر تختم است،در آوردنش درد سر دارد و برای بیست صفحه نمی ارزد.

برای این که آقای مارکز بهشان برنخورد،کتاب ژنرال در هزارتوی خود *را شروع کرده ام و انقدر دوست داشتنی است که به خودم می چسبانمش،مبادا جایی بیفتد.

این مارکزی است که می شناسم:شخصیت هایش را طوری خلق می کند انگار که جایی ایستاده و تماشایشان می کند و فقط زحمت توصیف می کشد.خیلی دقیق داستان را با جزئیات تعریف می کند.در بیشتر کتاب هایش شب نقش اساسی دارد،اتفاق های مهم همیشه در شب می افتد.زن هایش دوست داشتنی اند،ساکت اند و حامی.

جملاتش کوتاه و توصیف هایش پر از صفت های پشت سر هم است و همین ترجمه آثارش را سخت می کند.

ژنرال در هزار توی خود همه ی این نشانه های مارکزی را دارد.داستان کتاب ماجرای سفر پایانی سیمون بولیوار از بوگوتا،سرزمین مادری اش،به سواحل کارائیب است.

*ژنرال در هزارتوی خود،گابریل گارسیا مارکز،هوشنگ اسدی،کتاب مهناز،۱۳۶۹.

پ ن :

۱-ترجمه ی هوشنگ اسدی خوب است.ممکن است بعضی سطرها روان نباشند و به نظر پیچیده و سخت بیایند ولی ترجمه ی این کتاب در حدود بیست سال پیش انجام شده و با نثر و واژه های امروزی تفاوت هایی دارد.

۲-لازم به توضیح نیست که در مورد مارکز،نظر شخصی ام را گفته ام.ممکن است برای هر خواننده ی دیگری امتیازات یا معایب دیگری داشته باشد ولی برای من همین هاست.

کتاب های صد سال تنهایی،پائیز پدر سالار،سرگذشت یک غریق و ساعت نحس را از مارکز خوانده ام و از میان همه شان ساعت نحس را بیشتر دوست دارم.

+ نوشته شده توسط . در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 و ساعت 12:15 |
بعد از دوباره مُد شدن موهای چتری،فوکول،شلوارهای تنگ و فاق بلند،کیف و کفش ورنی و رُژ لب قرمز و...و مهم تر از همه دوباره سر کار آمدن وَن های گشت ارشاد به جای پاترول های سبز کمیته :

 من بی صبرانه منتظرم مقنعه چانه دار مُد بشود با کلاسور !

+ نوشته شده توسط . در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 و ساعت 14:23 |
۱- وکیل است.به غیر از سابقه ی شغلی و تجربه و سواد بسیار زیاد،خیلی هم ادب دارد.

می گوید از شهریور ۸۵ تا امروز هفتاد در صد از پرونده های شان را نصفه و نیمه رها می کنند چون بعد از کارشناسی معلوم می شود که مدارک جعلی بوده.

" می بینی از پارسال تا حالا مردُم هفتاد درصد بیشتر دروغ می گن...می بینی تورم چه کارهای دیگه ای که نمی کنه؟ "

من سعی می کنم عکس العمل بدی نشان ندهم و به هیچ کس بد و بیراه نگویم،چون او به غیر از...خیلی هم ادب دارد.

 

۲- من امروز صبح عاشق پیرزنی شدم که پشت فرمان پرایدش نشسته بود و آدامس باد می کرد و...می ترکاند.

 

۳- اس ام اس می زنم:تو می آیی...

جواب می آید:ساعت ۵ !

+ نوشته شده توسط . در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 و ساعت 11:21 |
 

۱-" - باور کن،من هم یک دوست قدیمی هستم هم یک زندانی قدیمی.

در این هنگام زینب گفت:

-پس باید بداند که تو یک قهرمان سیاسی هستی نه فقط یک زندانی!

بثینه با دقتی آمیخته به حیرت به او نگریست.عثمان گفت:

-قهرمان یا مجرم،این از آن کلمه هایی است که معناهای متضاد دارد...

....

خندید و سپس ادامه داد:

-در واقع زندان خالی از لطف هم نیست،زندانی ها جامعه بی طبقه دارند یعنی همان چیزی که ما دوست داریم در زندگی داشته باشیم...." *

*گدا،نجیب محفوظ،محمد دهقانی،انتشارات نیلوفر،زمستان ۱۳۸۳.

 

کتاب خوبی است.داستان به راحتی پیش می رود:مردی که در جوانی اش ایده آلیست بوده،حالا تمام آن دوران را مسخره می کند و برای رسیدن به آرامش هر راهی می رود تا این که زندگی اش نابود می شود...

در کل قصه ی آدم های آرمان گرایی است که یا بر عقایدشان پافشاری می کنند و به دست خودشان و جامعه اسیر می شوند،و یا آرمان های شان را رها می کنند و دیگر میل و رغبتی برای زندگی ندارند.

گدا یک ویژگی دارد که برای من دوست داشتنی نبود،این که نویسنده به هر حال عرب است و خیلی توصیف های گل و بلبلی دارد.

۲-    PRESTIGE  فیلم خوبی است.از همان هایی که پُز دیدن اش را به دیگران می دهی.

همه ی تم های یک فیلم جذاب را دارد:رقابت،عشق،انتقام و مهم تر از همه معما.

Hugh jackman هم که اجازه ی خودنمایی به هیچ کس نمی دهد.

3-            ماتیک :

           می بوسمت

         قرمز می شوی.

 

پ ن :اگر این پست انقدر شلخته شد، برای این بود که یک بار همین ها را نوشتم  و ثبت نشد.به عبارتی پرید.دوباره هم بیشتر از این حوصله ی تکرار نداشتم.

+ نوشته شده توسط . در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 و ساعت 12:45 |
یک چیزی توی خصوصیات کودکی هست که خیلی حال من را به هم می زند : این که بچه ها فکر می کنند همه ی آدم ها خوبند و قابل اعتماد،مگر این که خلافش ثابت شود.

 

من هنوز بچه ام...

+ نوشته شده توسط . در یکشنبه یازدهم آذر 1386 و ساعت 14:39 |
فکر می کنم دیگر اجازه ندارم بگویم کوه را دوست دارم...

من که مدت زیادی است تکه ای از هیچ کوهی نشده ام،درست شبیه یک تکه سنگ.

دیگر نمی توانم صحبت از هر ارتفاعی که شد،دست هایم را به هم بکوبم و بگویم"وای من عاشقشم"

ناخن هایم را بلند می کنم چون برای بالا رفتن از هیچ صخره ای نوک انگشتانم خراشیده نمی شود.

دیگر اجازه ندارم بگویم کوه را دوست دارم...

 

پ ن :دلتنگم برای آقای صیدی،محسن،فریدون،وحید...

+ نوشته شده توسط . در سه شنبه ششم آذر 1386 و ساعت 12:18 |
۱-نقاشی های احمد مرشدلو را دوست دارم.تصاویر و آدم های معمولی،با اجرایی ساده.

کاراکتر های مرشدلو خسته و غمگین اند.نمی خندند،نمی دوند،زنانش دلبری نمی کنند.اما تنها تیپ و تصویر نیستند،به خاطر نگاه و تاکید اجرایی نقاش،شخصیت دارند.داستان شان روایت ساده ی نقاش است از انسان معاصر.انسانی که خسته و خاکستری تکرار می شود...

نقاشی های مرشدلو،هرچند از عوامل آشنا و عناصر شناخته شده تشکیل شده ،اما وجه رئالیستی اشان نیست که بیننده را تحت تأثیر قرار می دهد،بلکه صحنه سازی نقاش است که توی چشم هایمان می نشیند و شخصیت هایش را ملموس و خودمانی می کند.

پ ن:چند روز پیش احمد مرشدلو در گالری اثر نمایشگاه داشت.قرار بود همان روز ها در موردش بنویسم که نشد.مصاحبه ی قدیمی اش را اینجا بخوانید.

 

۲-"...در زندگی واقعی بینش مارا توجه مان کنترل می کند.در سینما خلاف این امر وجود دارد:این بینش است که توجه را کنترل می کند.در زندگی روزمره ما آن چه را که مورد توجه قرار می دهیم،می بینیم.در سینما ما به آن چه که می بینیم،توجه می کنیم.آن چه ما در سینما می بینیم در واقع همان چیزی است که کارگردان به اختیار و انتخاب خودش به ما نشان می دهد.در واقع با شیوه های مختلف،فیلمساز می تواند با هنر خویش آن چه را که می خواهد به نظر تماشاچی برسد ،معین و مشخص کند.اختلاف بین هنر و واقعیت در همین جاست:هنر می کوشد تا در مخاطب خود اثر بگذارد." *

*هنرسینما-رالف استیونسون-پرویز دوایی-1387-انتشارات امیرکبیر.

کتاب می کوشد سینما را به عنوان ابزاری هنری معرفی کند،نه به شکل وسیله ای سرگرم کننده که تنها باید آلامُد باشد تا مورد توجه قرار بگیرد.

بخش زیادی از کتاب، تحلیلی از تکنیک های مختلف سینمایی است؛که نویسنده با آوردن مثال های فراوانی از فیلم های مطرح تاریخ سینما،چگونگی ساخت و استفاده از روش های گوناگون را در تصاویر مختلف،توضیح میدهد.

"...مسأله بازآفرینی چیز های واقعی روی پرده سینما نیست؛بلکه مسأله ی آفرینش چیزهای سینمایی است که موجودیتی خاص خود دارند و وابسنه به گروه مستقلی از واقعیت هستند که فقط شکل ظاهری اش را از طبیعت به عاریه می گیرد..."

شناخت عمیق نویسنده از سینما و هنر،کتاب را از فضای آثار این چنینی جدا کرده است؛

 ترجمه ی بسیار عالی پرویز دوایی،که از تسلطش بر موضوع ریشه می گیرد،نه تنها لطمه ای به اصل قضیه وارد نمی کند،بلکه امتیاز ویژه ای برای کتاب شمرده می شود.

 

۳-این روز ها بینایی ام از همه ی حس های دیگرم حالش بهتر است.فصل زیباییست،کوه ها هم ،کم کم،سفید می شوند.می روم جایی بلند تر از این جا می نشینم،نگاهم را پرت می کنم توی فضا...می خواهم چشمانم از بودن شان لذت ببرند.

 

۴-کوه ها که عروس شدند

سیب سفیدی بر می دارم

آبش می کنم در دلِ تو !

+ نوشته شده توسط . در پنجشنبه یکم آذر 1386 و ساعت 12:21 |