تبليغاتX
.
۱-امشب تابستون تموم می شه.البته برای من امروز عصر تموم شد...واسه همین به قول رعنا امشب برزخیم!تا فردا که پاییز بیاد و من خیالم راحت بشه صدتا فصل طول می کشه.من می گم خدا که انقدر خوش سلیقه بود و بلد بود پاییز رو بسازه(!) چرا این همه زحمت کشید که حتماً چهار فصل داشته باشه؟(شاید به خاطر دل ویوالدی بود!شاید!)

چندین سال ماه مهر برای من همراه با تغییر و تحول بود.بوی ماه مهر مساوی بود با بوی کتونی،کوله پشتی...اصلاً هوا بوی قمقمه می داد...بعدش هم که جزوه بود و کتاب و دوستان و...بعدش هم اراک و سیروسفر و خورش یخ زده و...خیلی چیزهای دیگه...اما امسال چی؟بوی هیچی می ده!البته از اواسط مهر کلاس های ادبیات و تئاتر فرانسه مون شروع می شه ولی حسش نیست،به هیچ وجه!حتی اگر یونسکو بیاد تئاتر فرانسه رو تیکه پاره کنه!اصلاً کارشناسی ارشد چی هست؟!شما ایرونی ها چی بهش می گین؟!

۲-اندر ستایش پاییز یکی هم این که من هر روز وارد دفتر که می شم کولر خودم رو خاموش می کنم که صدای کلاغ ها رو بشنوم و رییسمون هم که انگار تیک داره و می ترسه من گرمازده بشم میاد گیر می ده که کولرت رو روشن کن.یه جوری هم می گه که من فکر می کنم این یک دستور است!!

۳-سیصد کیلومتر پاشدی رفتی که چی؟

۴-شعر  مهری محبی رو اینجابخوونید:

...عصر روزی خزان نشسته...درختان هنوز برگ به دوشند...

۵-...دیدم که پوست تنم از انبساط عشق ترک می خورد...(فروغ)

+ نوشته شده توسط . در شنبه سی و یکم شهریور 1386 و ساعت 23:41 |
فیلم خون بازی رو دیدم،از بازی خوب باران و بیتا فرهی که بگذریم،فیلم رو اصلن دوست نداشتم.شبیه به این کلیپ هایی بود که به سفارش سازمان مبارزه با مخدرات می سازن!این روایت های جاده ای به نظرم به سبک رخشان بنی اعتماد نمی آد،بنی اعتمادی که با نگاه دقیق و ظریفش می تونه خیلی بهتر از این ،جامعه دور و برمون رو به تصویر بکشه.

من همیشه فکر می کنم این مدل قصه گویی ،که با سفر شروع بشه و بعد از رسیدن به مقصد همه چیز تموم بشه،خیلی راحته.بنی اعتماد باید کارهای سخت انجام بده،باید یه کاری کنه که آفاق وسط اون اتوبان خیس بدوه و اشکت رو در بیاره...پورعرب(اسم شخصیتش یادم نمیاد) با اون مدل نشستن و نگاه کردنش بگه می خریم می فروشیم،بیکار نمی مونیم...بانوی اردیبهشت وسط آزادی های پسرش اسیر بشه...فروتن توی اون آسانسور لعنتی شهر رو بذاره زیر پاش که به اون دختره بگه دوست دارم،دوست دارم،دوست دارم...من دوست ندارم ننه گیلانه بشینه کنار جاده و انتظار بکشه،خوشم نمی آد که بابای فلج سارا واسه خاطر دخترش مست کنه و عربده بکشه...من دوست دارم بنی اعتماد کارهای سخت انجام بده...

+ نوشته شده توسط . در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 و ساعت 23:11 |
چند شب پیش در مورد آدم هایی صحبت می کردیم که به خاطر تاثیر خانواده یا اجتماعی که توش زندگی می کنند،عقیده و ایدئولوژی همان اجتماع را دنبال می کنند.مثلاً اگر کسی را بدون هیچ کدام از اعضای خانواده و دوست و فامیل و... ببرند یک کشور دیگر تا زندگی کند،همین شکلی باقی می ماند؟اگر سی یا چهل سال به عقب،به سال های قبل از انقلاب برگردد،باز همین طوری است که الان هست؟

بحث سر انتخاب اصول و عقاید نیست.احتمالاً هر کسی می داند کدام یکی از اعتقاداتش را خودش انتخاب کرده و کدام یک را محیط،آگاهانه یا نا آگاهانه،به او تحمیل کرده است.یعنی آدمی که اینجا و در این مملکت آگاهانه و صادقانه،مذهبی بودن را انتخاب کرده،هر جای دنیا هم بود و در هر زمانی هم بود،چیزی در همین حال و هوا را انتخاب می کرد؟بحث سر کیفیت این ویژگی های شخصی است.

کاش شرایطی پیش می آمد که تمام این فشار ها و محدودیت های زمانی و مکانی از روی آدم برداشته می شد تا بتوانیم خود واقعیمان را ببینیم.آن وقت تمام چیزهایی که الکی به انسان چسبیده اند و هویت کاذبی برایش ساخته اند یکی یکی از بین می روند تا معلوم شود آن بخش واقعی درونی چه قدر شبیه به بخش ظاهری است.

یعنی می شود؟

+ نوشته شده توسط . در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 و ساعت 21:20 |
میدان ونک

مستقیم؟مستقیم؟...نچ!نیست.یعنی تاکسی هست ولی فقط دربستی.به هیچ صراطی هم مستقیم نمی شوند!بالاخره سوار می شوم.

:کجا پاده می شین؟

-جام جم.

:کرایه اش کرایه ی تجریشه ها!!

دختری که کنارم نشسته زیر لب غر می زند "دیگه خودمون هم به همدیگه رحم نمی کنیم"

چراغ قرمز تقاطع نیایش

راننده  از احوال بنزین ماشین بغلی می پرسد.هردو می نالند و بهشان فحش می دهند.(من درست متوجه نمی شوم به چه کسانی!)

حرکت که می کنیم،راننده ی ما بقیه ی حرف هایش را برای مسافرها یا شاید هم برای خودش ادامه میدهد "سه روز باید به یارو التماس کنی تا بیست لیتر بگیری ده هزار تومن...پدرسگ ها ملت رو انداختن به گدایی!"

احساس می کنم با این حرفش تحقیر می شوم.

جام جم

شهر به استقبال ماه رمضان می رود.تصویر بزرگی جلوی ورودی صدا و سیما زده اند:ظرفی شیر با تکه ای نان و خرما!همین.یاد فقرا می افتم و حضرت علی که با همین چیزها بهشان کمک می کرد.

بار دیگر می نویسم:شهر به استقبال ماه رمضان می رود.شهر پر از تصاویری می شود از تکه ای نان و خرما،غذایی فقیرانه.فقر موهبتی الهی است!پول شر است و بی پولی یعنی پاکباختگی!

چیزی در سرم می کوبد..."پدر سگ ها ملت رو انداختن به گدایی!"....

    *****

پ.ن:يادداشتي براي نويسنده محبوب من.بیژن نجدی را دوست می دارم،اول به خاطر گیله مرد بودنش!دوم به دلایلی که مريم حسينيان نوشته!

غلامحسین ساعدی و بیژن نجدی از نظر من شباهت های زیادی به یکدیگر دارند،با یک تفاوت بزرگ:اولی به واقعیت نزدیک تر است و دومی به خیال!!

 

 

+ نوشته شده توسط . در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 و ساعت 22:28 |
 یک-سازمان آب و فاضلاب در حال برگزاری همایشی است تحت عنوان:" آب در شعر فارسی " !!

خب عزیز من درسته که شما بودجه برای کار فرهنگی می گیرید و امکاناتش رو دارید که همایش های بزرگ و با کلاس برگزار کنید ولی هرچیزی به شما مربوط نمی شه(یا به عبارتی آخه به تو چه!) شاید بشه آخر همایش یه مجموعه هم چاپ کرد با همین عنوان که شامل مقالاتی میشه که توی این همایش شرکت کردن اما چه سودی برای آب و فاضلاب داره؟نهایتاً به درد پروژه های دانشجوهای ادبیات می خوره!

شما اگر قصد کارفرهنگی دارید، چرا توی زمینه ی مصرف آب فرهنگ سازی نمی کنید؟یا حتی در مورد عملکرد سیستم های آب و فاضلاب شهر ها به مردم اطلاع رسانی کنید.این که ما با سیستم های شهری(حتی از نوع فاضلابیش!) آشنایی داشته باشیم خیلی مفیدتره.

البته همایش ها و جشنواره های کاربردی تر که بازتابش رو باید بین مردم نشون بده همیشه سخت تره،نه از جهت هزینه ها،بلکه مدیریت بهتر و منسجم تری می خواد.به هر حال امیدوارم ریختن این بودجه ها توی فاضلاب بهتون خوش بگذره!

 

دو-"جمعیت دفاع از کودکان کار و خیابان " سی جلسه کلاس آموزش عکاسی برای بچه های کار برگزار کرده و حالا نمایشگاهی ترتیب دادن که شامل عکس هایی می شه که همین بچه ها گرفتن.

روز افتتاح: ۵ شنبه ١۵ شهریور؛ ساعت ٣ بعدازظهر
ساعت بازدید: هر روزه از ساعت ١٠ صبح تا ۵ عصر
روز پایانی: چهارشنبه ۲۱ شهریور ٨۶
آدرس: میدان سروری(پاسگاه نعمت آباد سابق)- خ زمزم- خ طاهری- خ متین(به سمت چپ خیابان)- پلاک ۴١   تلفن: ۵۵۸۶٣١۸۴،۵۵۳۶۵۱۱۲ و ۵۵۳۶۵٠۵۲

این"جمعیت" از سال ۸۲ کارش رو شوع کرده و بیشتر فعالیت هاشون هم در رابطه با سوادآموزی و برگزاری کلاس های کسب مهارت های مختلف هنری هست.الان هم که خیلی کار قشنگی انجام دادن، من فکر می کنم شهر از زاویه ی دید بچه های خیابونی باید خیلی مزخرف تر و زشت تر از اونی باشه که ما می بینیم.

 

+ نوشته شده توسط . در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 و ساعت 12:53 |
 

از صبح چندین بار یادداشت مسعود را خوانده ام و ذوق زده شده ام و ته دلم ترسیده ام.بار ها شاهد بوده ایم که سکوت در برابر خیلی از مسایلباعث شده که خود ما پناهی برای قدرت باشیم و ممنوعیت ها را تثبیت کرده ایم،اما در این میان کسانی هم هستند که از هر ابزاری برای بیان حرف هایشان(حرف هایمان!) استفاده می کنند و به خطر می افتند و تحلیل می روند و آسیب می بینند.چه باید کرد؟...

از کنار هم نمی گذریم،با هم می مانیم.

+ نوشته شده توسط . در جمعه شانزدهم شهریور 1386 و ساعت 1:39 |

اوج نگاه روشنفکرانه عباس عبدی شده گیر دادن به موضوع های تکراری  روزنامه ها.

"نياز به اسطوره در عمل تبديل به نياز قهرمان هم مي‌شود. تا كي مي‌توان با اتكاي صرف به اسطوره‌هاي موهوم و خيالي و انتزاعي زندگي كرد؟ بايد اسطوره را تبديل به واقعيت كرد..."

من نمی فهمم باید اسطوره را تبدیل به واقعیت کرد یعنی چه؟مگر صحبت از اسطوره های واقعی نیست؟در غیر این صورت که همه ی تاریخ تبدیل به افسانه می شه!

به نظر من بودن اسطوره ها برای درک زمانی که درش زندگی می کنیم لازمه،منظورم اسطوره پرستی نیست ولی به هر حال برای نگاه کردن به تاریخ یک کشور بهتره به شخصیت ها و قهرمان های اون دقت کنیم چون هیچ حادثه ی مهمی وجود نداره که شخصیت خلق کنه،این شخصیت ها بودن که تاریخ رو شکل دادن.

این هایی هم که از یک طرف حسن و حسین و مهدی رو می کنن اسطوره و توی سر خودشون می زنن،و از طرف دیگه می گن اسطوره بده و جیزه!به خاطر اینه که می دونن تاریخ چه تصویر نکبتی قراره ازشون نشون بده.

 

+ نوشته شده توسط . در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 و ساعت 15:48 |