تبليغاتX
یه شب ماه میاد...
 

"روانی"اید به خدا...

+ نوشته شده توسط گیتی در شنبه سیزدهم تیر 1388 و ساعت 22:51 |

آقا/خانم فضول‌باشی،که این روزها خوشحالی و روزگارت بر وفق مُراد است و کاسبی‌ات پُر رونق.

اول از همه این را یادآوری کنم که خیلی از شما متنفرم؛یعنی در بالاترین حدی که یک سوژه می‌تواند از اُبژه‌ی وابسته و در عین حال ملزومش متنفر باشد!

می‌خواستم بگویم وقتی دارید لابه‌لای فایل‌ها و مدارک کسی سرک می‌کشید،لابد سری هم به عکس‌های شخصی‌اش می‌زنید(یعنی با روحیه‌ای که از شما سراغ دارم،امکان ندارد این کار را نکنید)،وقتی آن عکسی را دیدید که صاحبش لم داده به صخره‌ای و دهانش را در زمینه‌ی آبی به فریاد باز کرده،گوش‌هایتان کَر نشد؟جدی نترسیدید صدای آوازش که این‌طور پیچیده توی تمام پیکسل‌های آن عکس،بخورد توی چشم‌هایتان و دردش بماند تا ابد؟

وقتی عکس دوتا دختری را دیدید که لیوان‌ها در دست،گونه‌هایشان را چسبانده‌اند به هم و روبه‌عکاس لبخند می‌زنند،حسادت نکردید؟نه؟ دروغگو! تا حالا کسی خودش را این‌طور با مهر چسبانده به تو؟ با کسی ترانه‌ی مشترک داشته‌ای؟ کسی وقتی مستِ خواب بوده،پاهایش را قفل کرده دور پاهای تو از روی عادت کودکی‌اش که باید حتماً این‌جوری خوابش ببرد؟ می‌فهمی "دوستی" دقیقاً یعنی چی؟ این‌که توی سال‌های مختلف زندگی‌ات،آدم‌های گوناگونی می‌روند و می‌آیند،صمیمی می‌شوید-زندگی می‌کنید-با هم حرف‌های خاصِ دنیا‌را‌تکان‌بده می‌زنید-با هم قرتی‌بازی درمی‌آورید-عاشق می‌شوید-برای هم اعتراف می‌کنید،ولی فقط یکی از این آدم‌هاست که یک‌جا و وقتِ درستی می‌آید و می‌شود "دوست"،که این واژه را که شنیدید فوراً تصویر او برایتان ساخته می‌شود،که هیچ ناشناخته‌ای ندارید توی روح و تنِ هم‌دیگر. شما تا به حال از این دوست‌ها داشته‌اید؟ عیبی ندارد،عذرتان موجه است.شما آدم‌های ترسناکی می‌خواهید باشید،این‌جور رفاقت‌کردن‌ها تصویرتان را خراب می‌کند. ولی این عکس را که دیدید،دیگر نمی‌توانید راحت زندگی کنید.یک چیزی توی قلبتان سفت می‌شود.جای یک چیزی که خالی بوده،پُر از حسادت می‌شود و همین روزبه‌روز منفورترتان می‌کند.

یک فولدری هم آن‌جا هست،گمانم به اسم هر دو نفرشان(همان‌هایی را می‌گویم که دارید توی زندگی‌شان سرکِ بیهوده می‌کشید) یا به اسمی که خصوصی هم‌دیگر را صدا می‌زنند.اوه اوه.این یکی را اصلاً بهتر است بی‌خیالش شوید.دیدن ندارد.دیدن این همه عشق به چه کار مسخره‌ی شما می‌آید؟ آن یکی را که آرنج‌هایشان را تکیه داده‌اند روی کانتر آشپزخانه و جلویشان شمع روشن است،دیدی؟ چیزی توی مغزت تکان نخورد؟ عکس موردعلاقه‌ی من را چه‌طور؟ همانی که پشتشان درخت هست،پُر شکوفه.لیوان چای گرفته دستش و ژاکت رنگی راه‌راه پوشیده.این همه رنگ دیوانه‌ات نکرد؟ بدبخت!کمی مرخصی به خودت بده،این کار زشتت را ول کن و برو کمی زیبایی ببین.برو زیبایی را برای خودت ببین،نه که توی زیبایی‌های زندگی مردم تجسس کنی و هر روز چهره‌ات-چشم‌هایت-گوش‌هایت-دستانت-زشت‌تر شود؛بس که هی همه جا را گشته‌اند،همه چیز را شنیده‌اند که شر درست کنند.

کاش این‌ها را ندیده‌ باشی.برای من که مهم نیست.برای خودت می‌گویم.دیگر زندگی‌ات سخت می‌شود.جای تمام این چیزهایی که نداری و خالی مانده بوده،کم‌کم با دو تا زندگی دیگر که تجسس کنی،می‌شود پُر از چیزهای سیاه کثیفی که نمی‌دانم اسمشان چیست.بعدش هم ترفیع می‌گیری و دیگر شئی نمی‌دهند که داخلش را بگردی یا بنشینی صدای کسی را بالا و پایین کنی.تو دیگر آماده‌ای که سوژه‌ی زنده داشته باشی،که بنشیند روبرویت و تو فریاد بزنی و فحش بدهی و سوال و جوابش کنی (حالا بستگی به شیوه‌ات دارد که اولش آرام شروع کنی و بعد وحشی شوی، یا کلاً وحشی باشی  یا آرام یا هرچه).

مبارک است. ترفیعِ تو را کاری ندارم؛ تولدش را می‌گویم.

+ نوشته شده توسط گیتی در جمعه دوازدهم تیر 1388 و ساعت 12:44 |
 

بیایم امروز بایستم رو به تابلوی آبی‌اش،فریاد بزنم،صدایم را می‌شنوی؟ نه؟ صدای انفجار چه‌طور؟ خودم را برایت منفجر کنم؟

کارهای سخت را تو بکن،یک‌جوری از لابه‌لای این همه بی‌رحمی،بگذار صدایت را بشنویم.

+ نوشته شده توسط گیتی در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 و ساعت 9:28 |
آدم‌ها اندازه‌هایشان توی دلتنگی‌ها با هم فرق می‌کند،هر کس سایز خودش را دارد.همه به یک اندازه جمع نمی‌شوند،مچاله نمی‌شوند وقتی کسی-چیزی را ندارند.

پس نمی‌شود تو خودت را معاینه کنی و حتی تصویر رادیولوژی ببینی و برای من نسخه بنویسی؛درمان ندارد.هر کس دوای خودش را بلد است،یا حداقل یک روزی یاد می‌گیرد.

+ نوشته شده توسط گیتی در سه شنبه نهم تیر 1388 و ساعت 14:32 |
 

که هشتاد و هشت،با همین ویکتوری‌های واژگون‌اش،پُر از وقت‌هایی است که "بدترین شب زندگی"ِ آدم‌اند.

 

 

+ نوشته شده توسط گیتی در یکشنبه هفتم تیر 1388 و ساعت 3:28 |
empty
+ نوشته شده توسط گیتی در شنبه ششم تیر 1388 و ساعت 14:47 |
یا این اولین بار است؛یا این‌که من کاملاً فراموش کرده بودم: مزه‌ی خوشحالی‌های بزرگِ ناگهانی.

این از تو.

حالا تا فردا که ببینمت و دلم آخیش‌اش بگیرد.

+ نوشته شده توسط گیتی در سه شنبه دوم تیر 1388 و ساعت 16:48 |
نامردها.من الآن به کدومتون فکر کنم آخه؟
طولانی شد.بسه دیگه.
چه‌قدر اسم‌هاتون مهم شده برای من.
بولد شده توی سرم.
آخه موبایل همیشه لالِ من،
امروز باید روی ماکزیمم رینگ‌تونش باشه؟
به شما هم می‌گن رفیق؟
بیاید.لصفاً.
من حاضرم همیشه‌ی دنیا دل‌تنگ‌تون باشم،
ولی نگران‌تون نشم؛
وِل کنید من‌رو،
برید اصلاً.
خودتون برید.
قهر کنید،
ولی کسی باهاتون قهر نکنه.
خواهش می‌کنم.زودتر.
 
 
:این رو با عجله و بغض برای تو می‌ذارم اینجا که می‌دونم توی این دوری‌ها و نگرانی‌ها و بی‌خبری‌هات می‌بینیش.
عصبانی که شدی سرتو نکوب توی دیوار.مواظب خودت باش.
+ نوشته شده توسط گیتی در دوشنبه یکم تیر 1388 و ساعت 15:4 |

 

آن وقت‌هایی که نمی‌توانستیم به خون نگاه کنیم،از سنگ و آتش و دود می‌ترسیدیم،برای زمانی بود که هنوز انتخاباتی وجود نداشت،هنوز ما آدم‌های حماسه‌سازی نبودیم،احمدی‌نژاد فقط ظاهراً رئیس‌جمهور بود ولی صدایش می‌کردیم مَموت،تلویزیون هنوز این‌همه شوی وقاحت نشان‌مان نداده بود،توی نمازجمعه به کسی فحش نمی‌دادند-کسی را مسخره نمی‌کردند-برای کسی خط‌ونشان نمی‌کشیدند-اشکِ کسی را نمی‌خریدند،تلفن‌ها برقرار بود،شبکه‌های تلویزیونی غیرِفارسی-وب‌سایت‌ها نسبتاً در دسترس بودند،وعده‌ها و دیدارها دو-سه نفره بود،ما هزاران‌هزار‌نفر جمع نمی‌شدیم دورِ هم،وسط خیابان انقلاب-کریم‌خان-ولی‌عصر پیاده‌روی نمی‌کردیم،این‌ها برای ماشین بود نه برای آدم‌های معترض ساکت.ماشین و موتور و اتوبوس آتش نمی‌گرفت،ما برای تماشاگرنماهای فوتبال که شیشه‌ی اتوبوس‌ها را می‌شکستند پیف‌پیف می‌کردیم،گاز اشک‌آور یک چیزِ جالب بود،سینه‌ات را سوراخ نمی‌کرد-اصلاً مگر شنیده بودیم که جایی را ببندند به رگبار اشک‌آور؟،ما دسته‌جمعی عربده نمی‌کشیدیم،حفاظ‌های فلزی کنار بولوار را نمی‌کشیدیم وسط اتوبان،توی مُشت‌هایمان سنگ نبود،توی کوچه‌های شهر خودمان از دست خودی‌مان فرار نمی‌کردیم،پناه نمی‌بردیم به خانه‌ی کسی،چشم‌هایمان دودو نمی‌زد پِی همدیگر،مرگ دور ایستاده بود-باتوم و چماق دستش نبود.

آن روزها تو دوست‌داشتن‌هایت را نمی‌کردی نگرانی و بریزی توی چشم‌هایت،حرف کم نمی‌آوردیم،در و دیوار حرف داشت،دری‌وری مهم بود،شب‌ها خواب می‌دیدیم،مزه‌ها را می‌فهمیدیم،دلمان برای هم تنگ می‌شد،دست‌هایت سرزمینی بود-نه که تنها پناهی باشد.

این روزها؟

از کدام گوش تو خون می‌چکد؟ تا من با گوش دیگرت حرف بزنم.

+ نوشته شده توسط گیتی در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 و ساعت 13:17 |
یکی از تَرَک‌های این روزها،آخر مرا می‌شکند.
+ نوشته شده توسط گیتی در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 و ساعت 3:3 |
من،اگر خدا بودم، بیست و دومِ خرداد ِ هشتاد و هشتِ خورشیدی را از تاریخ کشوری حذف می‌کردم.

+ نوشته شده توسط گیتی در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 و ساعت 23:44 |
انقدر که برای نگرانی‌های تو نگرانم،دلواپس خودت نیستم.می‌دانم که اذیتت می‌کنند،حتماً هِی مغزت را پرس‌وجو می‌کنند،هی تهمتت می‌زنند ولی زنده‌ای و ما می‌دانیم کجایی و می‌شود به خیال خودمان پِی‌ات را گرفت.

ولی به دلشوره‌هایت،بی‌خبری‌ها و ندانستن‌هایت که فکر می‌کنم،چروک می‌شوم.

+ نوشته شده توسط گیتی در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 و ساعت 16:33 |
می‌خواستم بیام تعریف کنم دیشب که تا دم‌دم‌های صبح بیدار بودیم،کی چی‌کار می‌کرد؛کی چی می‌گفت؛خبرها چی بود لحظه لحظه.می‌خواستم بگم مثل آبدارچی‌ها هی لیوان‌ها رو جمع می‌کردم از روی میز،خودم می‌شستم و دوباره چای می‌ریختم برای همه،قهوه درست می‌کردم،شکلات می‌ریختم توی ظرف،این خرما خشک‌ها رو شستم و ریختم توی سبد...ولی باز یه چیزی داخلم می‌لرزید،قلبم یه جور دیگه می‌زد.هِی چهار سال پیش یادم می‌اومد که چه‌جوری صبح بیدار شدیم و نتیجه با ۳-۴ ساعت قبلش کلی متفاوت بود و آخرش نفهمیدیم چه‌جوری شد که این‌جوری شد.فرق دیشب با چهار سال پیش این بود که دیشب همه بیدار بودن و دیگه می‌دونستن چه‌جوری می‌شه که این‌جوری می‌شه.زنگ می‌زنم به محسن و صداش ناراحته ولی می‌گه جوسازیه،می‌گه احمدی‌نژادی‌ها ریختن توی خیابون شادی می‌کنن و صداش ناراحت‌تر می‌شه.مهسا تلفنش نمی‌گیره،خونه نیست،نگرانش می‌شم.مسعود با عجله و عصبانی جوابم رو می‌ده،می‌گه حالش خوبه.مامانم یواش حرف می‌زنه،هی می‌گه دیدی گفتم-معلوم بود همین می‌شه،ولی این‌ها رو یواش می‌گه که به گوش شهرزاد نرسه که عصبانیه و هی صداش می‌آد که داره با تلفنش حرف می‌زنه-داد می‌زنه،مامانم فوری قطع می‌کنه و لابد می‌ره که بخوابه چون شوکه نشده-همه‌چیز همون‌جوریه که پیش‌بینی می‌کرده.لابه‌لای همه‌ی این استرس‌ها یکی هست که به من می‌گه تو حرص نخوری ها-من بهش می‌گم خودم یه جمهوری می‌زنم که اون بیاد رئیسش بشه-این خوبه که هست.نیما زنگ می‌زنه از یه جای شلوغ-می‌گه یه فکری برای من بکنید-من‌و یه جایی بفرستید-پدرمو در می‌آرن.یلدا نگران‌تر می‌شه،راه می‌ره،سیگار روشن می‌کنه.من دوباره چای می‌آرم واسه همه.یلدا دست‌هاشو زده به کمرش،زُل زده به سینه‌ی سفیدِ کک‌مک‌دار مجری بی‌بی‌سی،می‌گه دیگه هیچ‌وقت رأی نمی‌دم.مهدی تلفنش رو جواب نمی‌ده می‌گه بابامه می‌خواد فحشم بده،با پسرعموش حرف می‌زنه که اشکش در اومده که این جنس‌هایی که سفارش داده رو کِی بفروشه؟که مگه توی این شرایط کسی جرأت می‌کنه شلوار فلان و مانتوی بهمان بپوشه؟ بهاره کارت می‌کشه که ببینه آخرش چی می‌شه،آس گیشنیز می‌آد جیغ می‌زنه،می‌گه تو رو خدا هرکدومتون رئیس‌جمهور شُدید یه کاری کنید فیلم‌های من اکران بشه.آمارها مسخره‌تر از اونه که بشه به چیزی امیدوار بود هنوز.بچه‌ها می‌رن که برن خونه،زنگ می‌زنن که پارک‌وی شلوغه-پرچم ایران گرفتن دستشون و هورا می‌کشن برای رئیس‌جمهور محبوب.من و یلدا خوابمون می‌بره.یه دفعه بیدار می‌شم می‌بینم ساعت هشته و نتیجه همونه و فقط یه یک به این اضافه شده و یه یک از اون کم شده.آب‌میوه می‌خورم و یه خرمای خشک بر‌می دارم از توی سبد توی سینک.می‌آم از خونه بیرون.خیابون خلوته.نه که زندگی نباشه ها ولی انگار پنج‌شنبه است.توی تاکسی راننده از آقایی که جلو نشسته می‌پرسه چی شد آخرش نتیجه؟آقاهه هدفون رو از گوشش درمی‌آره می‌گه جان؟راننده دوباره تکرار می‌کنه،آقاهه می‌گه نمی‌دونم در جریان نیستم،راننده بهش می‌گه زِکی.توی کوچه جای پارک هست اوووَه.

حالا نشستم اینجا،زنگ زدم بهداشت ببینم امروز شنبه است بالاخره پرونده‌ی ما رفت کمیسیون،خانومه می‌گه آخه امروز؟می‌گم مگه امروز چه خبره-چیزی که تغییر نکرده،خانومه می‌گه چرا خیلی هم تغییر کرده اتفاقاً.می‌خوام اتفاقاً رو بزنم با گوشی تلفن توی صورتش.دارم چرند و پرند می‌خوونم.فیس‌بوک می‌چرخم،اکثر دوست‌هام می‌خوان برن از ایران.چه بامزه.چت می‌کنم.عکس‌های بی‌ربط می‌بینم.حرص می‌خورم.می‌خندم.دو نقطه ایکس و دونقطه گُل‌گُلی می‌فرستم.هیچ اتفاقی هم نیفتاده.همه چیز مثل سابقه.

 

+ نوشته شده توسط گیتی در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 و ساعت 12:45 |

هیچ نمی‌خواهم که بگویم

من از تو چیزی می‌‌خواهم

هیچ

می‌خواهم دست از سرِ من

برداری

همین.

 

حمید پرنیان

+ نوشته شده توسط گیتی در جمعه بیست و دوم خرداد 1388 و ساعت 14:0 |

یا  از این خیابان‌ها خون می‌چکد بچه‌ها

 

خیلی توضیح نمی‌خواهد. رای‌ندادن من ربطی به دهن‌کجی به جمهوری اسلامی و تفکر برادریِ سگِ زرد و شغال و رییس جمهورِ ازپیش‌تعیین‌شده نداشته است. خیلی سطحی‌تر و شخصی‌تر از این حرف‌هاست: من از بین بد و بدتر انتخاب‌کردن بدم می‌آید. یعنی کلاً فرقی این دوتا برایم ندارند، بدتر و بد هر دو از یک جنس‌اند، تنها سطح‌شان با هم فرق می‌کند.

ولی از دیروز، جور دیگری فکر می‌کنم. من از این که اُمیدها و شادی‌های ریخته توی خیابان خاموش شود، ناراحت می‌شوم. حوصله‌ی این که این همه انرژی از شنبه عصبانی شود و تخریب کند و فحش بدهد را ندارم.قضیه خیلی مردمی‌تر از این حرف‌ها شده که تنها به سیاست مربوط باشد.این واکنش‌ها،طرفداری‌های جالب از میرحسین و کاریزمایی که به سرعت برای خودش پیدا کرده،مخالفت با دولت توی طبقات مختلف و به شکل‌های مختلف، حتی اگر جوگیرشده‌گی (!) هم باشد،قابل احترام و همراهی است.همبستگی‌ای که این روزها و شب‌ها بین آدم‌ها به وجود آمده،گیرم که یک شبه و هول‌هولکی باشد،نشان از خواسته‌ی پُررنگی دارد که "تغییر دولت" است.یعنی بد و بدتر را هم نمی‌فهمد،تنها می‌خواهد این وضعیت را عوض کند. نتیجه‌ی این خواستن هم هرچه که باشد،برنده‌ی اصلی‌اش حکومت است.قدرتی که با مشارکت مردم،حتی از نظر تبلیغاتی،برای حکومت دارد،قابل انکار نیست.این وسط می‌ماند مردُم که از نتیجه‌ی این همراهی‌شان با جمهوری اسلامی،راضی باشند یا نه.شلوغی‌های این شب‌ها هم ثابت می‌کند که هیاهو را بلدند و هرچه به فضای این اتفاقات نزدیک‌تر باشد،احتمال بیشتری دارد که در صورت پیروزشدنِ دوباره‌ی دولت فعلی،واکنش‌های ناآرام نشان بدهند،اغتشاش کنند،شهر را به هم بریزند و در کل امنیت اجتماعی و روانی همه‌مان چند وقتی دگرگون می‌شود.

از طرفی،میرحسین انتخاب من نیست.به نظرم خیلی آسیب‌پذیرتر و شکننده‌تر از این حرف‌هاست که بتواند به وعده‌های نداده،ولی باور شده‌اش،توی این سیستم حکومتی عمل کند؛ اتفاقاً بر عکس چهره‌ای که تبلیغات ازش ساخته،خیلی هم محافظه‌کار-عملکردش در مقام نخست‌وزیری اجازه نمی‌دهد ترسو خطابش کنیم-است.در کل هم نظر یا پیش‌فرض خاصی در مورد هیچ‌چیز ندارد.متاسفانه به عنوان کسی که سابقه‌ی فعالیت سیاسی دارد،این انزوای چندین ساله، مسئولیت‌پذیری‌اش را زیر سوال می‌برد.اصلاح فرهنگی هم-حتی-توان اجرایی فرهنگی در مقام قدرت می‌خواهد؛داشتن نقاشی توی موزه،افتخار هنری هست ولی پشتوانه‌ی خوبی برای تغییر حوزه‌های فرهنگی نیست.

خُب.من از سروصدا و خشونت می‌ترسم.از این که زیر پنجره‌ی خانه‌هامان عربده بکشند و نفهمم که این‌ها چی را می‌فهمند و به چی-دقیقاً-اعتقاد دارند،بیشتر می‌ترسم.از این که آدم‌های خوشحال این شب‌ها،همین‌جوری که یک دفعه خوشحال شده‌اند،یک دفعه هم عصبانی شوند،استرس می‌گیرم.همین‌ها مجبورم می‌کند جمعه به سردسته‌ی این موج رأی بدهم.اصلاً هم معنی‌اش این نیست که غر نزنم و منتی سر باعث و بانی‌اش –که همین جیغ جیغوهای جوگیر- هستند،نگذارم.

هواداران واقعی،حزبی و ایدئولوژیک میرحسین نتوانستند برای انتخابش قانعم کنند.من با ترس از هوادران الکی‌اش،پس‌فردا به میرحسین رأی می‌دهم و تمام تلاشم را می‌کنم که آدم‌های بیشتری را بترسانم و پای صندوق بکشانم،هرچند با غرولُند.

 

+ نوشته شده توسط گیتی در چهارشنبه بیستم خرداد 1388 و ساعت 15:35 |